
+ حالا که انگشت اشاره ام رو قطع کردی، بقیه شون رو هم قطع کن.
- نه. نمیشه.
+ میشه. ببین. بذار بهت یاد بدم. باید با چاقو محکم روی بقبه شون بزنی.
- بقیه ی انگشتات که انگشت اشاره ات نیستن. فقط اشاره رو باید با چاقو قطع کرد.
+ پس با یه چیز سنگین محکم بکوب روشون.
- نه کثافتکاریش زیاده. قطع کردن یه انگشت خسته م کرده. حوصله ی تمیزکاری ندارم.
+ پس من با چهار تا انگشت باقی مونده چه کار کنم؟
- چهار تا نیستن که. نُه تان.
+ اوه عزیزِ نازنینم! یادت رفته؟! اون دست دیگه م رو از آرنج قطع کردی. گفته بودی عجله داری و انگشتان رو دونه دونه نمی تونی قطع کنی...
- آها! تقریباً یادم اومد. همونی رو میگی که با اَره قطع کردم؟
+ آره. بهت خیلی خوش گذشت. یادمه اَرّه مویی بود.
- آره. همونی که واسه درس حرفه و فن خریده بودم. یادته چجوری چوب رو اَره می کردم؟ همه جا پُر از خرده چوب شده بود.
+ وقتی دست منم رو هم اَره می کردی همه جا پُر از خرده های پوست و استخوان شده بود. چقدر سرزنشم کردی که حالا باید تمام این خرده ها را تمیز کنی! (می خندد) یادمه غرغر می کردی که اگه پوکی استخوان داشتم یا یه فشار کوچیک استخوانم را می شکستی و تمام.
- الان هم همین رو میگم. چرا اینقدر به محکم بودن استخوان هات اهمیت میدی؟ خودت که میدونی آخرش قراره خرد بشن.
+ من؟! (قهقهه می زند و چهار انگشتش را جلوی صورتش تکان می دهد) این تویی که اهمیت میدی. چیه؟ باورت نمیشه؟ تو خودت دوست داری استخوان هام محکم باشن تا وقتی اَره شون می کنی بیشتر عرق بریزی و اینجوری فکر می کنی که قدرتمندتری. (زیر چشمی نگاه میکند) مگه نه؟
- نمی دونم. شاید. من فقط این رو می دونم که از قطع کردن انگشت هات و دست هات لذت می برم.
+ عزیزم! نازنینم! من اینجام تا تو لذت ببری و خوش بگذرونی. می دونی که اگر اَره کنی دوباره رشد می کنه.
- نه بابا. دیگه رشد نمی کنه. اینو خیلی خوب می دونم.
+ می خوای رشدش رو ببینی؟
- اهوم. نه. آره. احتمالا دیدن رشدشون باید جالب باشه.
+ (لبخند می زند) البته که جالبه. برای این که این نمایش تماشایی رو ببینی فقط کافیه اون قرص رو از دهنت بیرون بیاری. اون وقت دیگه می تونه هر وقت خاصی با چاقو، اَره، تبر و یا حتی سنگ هر انگشتی رو که خواستی قطع کنی بدون اینکه نگران نبودنشون بشی.
- مطمئنی؟ بگو تو رو جون من!
+ به جون تو.
- باشه....
+ (دو دست با ده انگشت در هوا به پرواز در می آیند و با ناز و عشوه می رقصند. با لبخند به دستانش نگاه می کند و مدام بشکن می زند.) بیا. تو هم بیا و دست هام رو بگیر. بذار با هم بچرخیم و فقط بخندیم. بیا عزیزک من!
- (مسحور شده) تو چه دست های قشنگی داری....