
به نام تو، تنِ خاک، جانِ ایران شد
ز عدلِ تو دلِ این بوم، زنده و جان شد
تو آمدی و جهان از ستم تهی گردید
شبِ درازِ بشر، با تو رو به پایان شد
نه بانگِ تیغ، که آرامِ دستِ تو لرزاند
دلِ نبرد، ز نامت، به خویش، حیران شد
جوانمردی، نه گفتار، که نانِ شبگردیست
که سفرهات به فقیران، پناه و سامان شد
سخن کنارِ تو، اندازه یافت و سنگین گشت
ز خطبههایت خرد، تیغ و سپر، توأمان شد
عمار، راهِ غبارآلود را ز تو پرسید
که صوتِ تو، نشانِ روشنِ میدان شد
میثم، به دار، نه از دار، که از تو آویخت
لبش شکفت، که جانش ز شک، امان شد
و مالک، آن همه خشمِ نبرد و آتش را
نهاد پیشِ تو، چون کوه پیشِ باران شد
تو دانش را نه انبار، که راه آموختی
خرد، ز سایهی تو، مردِ کاردان شد
بصیرتت رهِ فردای دور را میدید
هنوز عقلِ بشر، در پیات، دوان شد
نه تخت خواستی و نه نشانِ شاهی را
عظمتت به فروتنی، جاودان شد
شب از تو نان و دعا و سکوت آموخت
سحر، ز اشکِ تو، آیینهدارِ جان شد
علی، اگر دلِ ایران هنوز استوار است
از آنکه مهرِ تو در رگِ این جهان شد
هر آنچه شبیهِ تو نیست، کم است، ای مرد
که راهِ داد، هنوز از تو پاسبان شد