ویرگول
ورودثبت نام
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژادمبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
خواندن ۴ دقیقه·۴ ماه پیش

نکنه تو هم یه فضول‌باشی هستی؟

ماه اگر ماه بود و زورش به خورشید می رسید که دور از چشم مردم نور خورشید رو قرض نمی گرفت. بیخود هارت و پورت راه انداختی. همه می دونن که دست ماه و خورشید توی یک کاسه است. نوبت ما که می شه با هم قهر می کنن و به همدیگه نگاه نمی اندازن. خورشید میره، ماه میاد. دوباره ماه میره و خورشید میاد. اما ما که نباشیم، ما ها که چشمامون رو ببندیم، با همدیگه رفیق می شن. البته رفیق زورکی بودند؛ فقط بعضی از فضول های محل که به هم دیگه میگن منجم، قضیه دوستی زورکی ماه و خورشید رو فهمیدن. چی بگم... فضول های هر محله ای سرشون تو زندگی این و اونه و شدن ماشین شایعه سازی. فضول های ما هم گیر دادن به ماه و خورشید. خودت خوب می دونی که این ها فقط شایعه ست. خوراکیِ کنارِ استکان های چاییه. چایی هاشون رو سر می کشن و مشت مشت شایعه می ریزن تو دهنشون و خرت خرت می جون. با دهن پر از شایعه حرف می زنن و میگن که عیب و ننگ می دونن یکی مثل خورشید، حالا نه همه ی نورش رو، ولی یه چیکه ازش رو بده به ماه. ماه هم که قربونش برم حاضره تو ظلمات شب بپوسه ولی از کسی نور نخواد جز خورشید. بیخود نیست که از خورشید کوچیک تره... خب آره کوچیک بودن ماه یکی از شایعه های فضول های محل یا همون منجم هاست. ولی ما که قربون خدا برم، دو تا چشم داریم به چه قشنگی. همه مون با همین جفت چشم هامون دیدیم که ماه بزرگ تره. حالا یا آدم باید خل و چل باشه که چیز به این بزرگی رو بگه کوچیک یا چشم هاش ایراد داشته باشه که خورشید به این کوچیکی که عین یه یک ریالی چسبیده به آسمون رو بگه بزرگ. از زمان قدیم و پدربزرگ ها و مادربزرگ هامون و اجدادمون همینطوری بوده تا همین حالا. همینطوری هم تحویل بچه ها و نوه هامون می دیم و اونا هم به بچه ها و نوه هاشون. حالا هی فضول-منجم های محل بشینن تو سینه کش آفتاب و هی شایعه بسازن و به خورد جوونا بدن. الحمدالله که جوونای هوشیاری داریم. حرف خطا و ناصواب بشنون، خونشون به جوش میاد و رگ گردنشون باد می کنه و چشم هاشون شعله ور میشه و نطفه ی شایعه رو همون دم خفه می کنن. اونوقت دیگه کی می تونه بیاد حرف از چیزهای عجیب و غریب بزنه و پشت سر هم شایعه درست کنه؟! والا که احتیاجی به گفتن نیست ولی من پرس و جو کردم. تو محله های دیگه هم وضعیت همینه. خودت که بهتر می دونی جانم. دوتا خیابون بالاتر، فضول ها چو انداختن که یه چیزای ریزی همه جا هستن و زبونم لال، مثل اینکه زنده هم هستن. ولی مردم قبول نکردن و جوونا به فضول های محل شون حمله کردن تا می خوردن کتکشون زدن که این حرفای بی ناموسی رو توی قبرهای خودشون چال کنن. بلا به دور... همین مونده که هر کاری می کنیم و هرجایی می ریم، این ریزه ها زل بزنن به آدم. آقای براتی رو می شناسی؟ همون که تو اداره دخانیات کار می کرد؟ خدا رو بگم این فضول چی ها رو چیکار کنه. آقا براتی حرفاشون رو باور کرده و گلاب به روت دیگه خلا نمی ره. میگه شرمش میاد ببیننش. می پرسی پس چیکار می کنه؟! هاااااا جانم. همین رو بگم یه اختلافی افتاده بین آقای براتی و زنش که خدا می دونه. براتی به جای اینکه بره خلا کهنه می پوشه و زن بنده خداش هم مجبوره صبح به صبح کهنه بشوره. میگن صدای داد و فریاد زنش کل کوچه رو برمی داره. حق هم داره. میگه چطور براتی از این چیزهای ریز خجالت می کشه ولی خجالت نمی کشه که زنش داره جلوی چشم همون ریزه میزه ها کهنه های نجس شوهرش رو آب می کشه؟! خدا لعنت کنه این فضول باشی ها رو که بین یه زن و شوهر که سی ساله با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کرده بودن اختلاف انداختن. خودت هم بودی و دیدی که زن براتی چه قشقرقی راه انداخت. با موهای پریشان و صورت سرخ شده پریده بود تو کوچه و با یک دست کهنه ی کوچیک نوه ی دو ماهه اش و با یه دست دیگه کهنه ی یه متریِ... زبونم لال... آقا براتی رو گرفته بود و رو به زنده های ریز هوار می کشید و التماسشون رو می کرد که دیگه نگاه نکنن. خدا خیر بده پسرِ محسنی رو که چند نفر رو جمع کرد و شبونه ریختن تو خونه ی فضول باشی ها و یکی یکی دست و پاهاشون می بستن و می انداختن رو کولشون و از محله که چه عرض کنم، از خودِ شهر انداختن بیرون. خلاصه اینارو گفتم که یه وقت عقلت رو ندی دست اینا! این جماعت فضول که رو کاغذ بزرگ نوشتن منجم و دانشمند و نمی دونم چی چی و انداختن دور گردنشون، نمی دونن رو پیشونی شون عاقبتشون رو نوشتن. عاقبتشون هم عین همه. همه دست و پا بسته تو صحرا و خارج از شهر. ماشالا عقل که زیاد داری. خودت بشین با خودت دو دوتا چهارتا کن ببین اصلا حرفاشون با واقعیت جور درمیاد؟!... نه والا...

عجیب غریبفضول
۱۵
۴
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
مبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید