ویرگول
ورودثبت نام
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژادمبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

واحه ای نیست، اما سرابی چرا.

سرش را بالا گرفت و به جای آسمان به سقف زل زد. سقفی چنان پیش و تاب خورده که مانند روبانی لا به لای باد به پیش می رفت. همچنان سرش بالا بود و چشمانش را همراه با پیش و خم سقف حرکت می داد. چشمانش خسته شده بودند از پیاده روی همیشگی با خیزش روبان سقف؛ درد می کردند. خواهان ساعتی، دقیقه ای، لحظه ای بودند که از کار بیفتند. دیگر نبینند. نه فقط خمش سقف را که از ازل تا ابد ادامه داشت؛ بلکه هر چیزی که پایین و بالای سقف دنیا قرار داشت. پلک ها بهم نمی رسیدند. دور افتاده بودند و غریب در میان صورتی که چون صحرا رنگی از زندگی نداشت. چگونه می توانستند همدیگر را پیدا کنند؟ و چگونه بار دیگر جدا شوند؟ مژگانش نتوانستند جای درختان نداشته‌ی صحرا را بگیرند. واحه ای در آغوش ریگ های صورتش. بازتاب نوری عمیق از آب دیدگانش. تو، نظاره گر سقفی آلوده به ریگ ها و شن ها، دقیق تر بنگر. آن واحه ی بانشاط که می بینی، سرابی است که تمام کاروان ها را به خاکستر نیرنگ آلوده کرده است. آن رقص نوری که می بینی، تقلیدی است ناشیانه از خمش سقف زیر امواج کورکننده ی نور.

بار دیگر اسیر حیله ی سقفش شد. چشمانش بهم نمی آمدند و قطره ای از اشک بسان اولین قطره ی باران راه خود را در شنزار چهره اش پیدا کرد. غلتید. و باز هم غلتید و به ناکجا رسید.‌ نمی دانست چه کند. با خاک صورتش بیامیزد یا با بی‌اعتنایی تمام از روی سنگ صیقلی گونه اش عبور کند. اما چقدر خوب می دانست که این ناکجا، همان واحه ای است که تو در سقف مخروطی رقصان می بینی. مکانی که هیچ جا و برای تو همه‌ جا است.

گوی اشک، در میان ریگزار به حرکت درآمد. جلو رفت و خاک و غبار را در بر گرفت. با هر قدمی، مشتی خاک بر می داشت و بعد مشتی دیگر. در نیمه های راه بود که نیمی از چهره ات را در آغوش داشت و تو باز هم سرت را بالا گرفته و خیره به سقف بودی. حواست نبود که سقف بالاتر رفته است و تو کوتاه تر شده ای.

دست بردی تا اشک آلوده به خاک را با نوک انگشتانت برداری که ناگهان بادی وزید و سقف را چنان به حرکت در آورد که سراپا چشم شدی و دستت در نیمه ی راه ماند‌. گوی اشکین با باد به حرکت درآمد و خاک از صورتت برمی‌گرفت و در نهایت بر زمین غلتید.

فاصله اش تا سقف به بی نهایت رسید و نزدیکی اش با زمین نیز. اشک فرو ریخته از سراب، واحه ای شد و او زمینی که دیگر برای تماشای سقف سرش را بالا نمی گرفت.

سراب
۷
۲
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
مبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید