
من، صدفی شکسته و نیمهشفاف، اکنون بر بسترِ خیسِ ساحل خفتهام، جایی که تلاقی ابدیت و زوال رقم میخورد. هر موج که مرا در بر میگیرد، زمزمهای از هزاران سال غرق شدن در اعماق را با خود دارد، ریتمی که روزی بخشی از وجودم بود و حالا تنها خاطرهای دور است. من لنگهی گوشوارهای بودم که قرنها در گوشِ زنی از جنسِ مِه جا خوش کرده بود، اما اکنون توازنِ گمشده مرا به این پهنهی شنی تبعید کرده است. این رطوبت سرد، جایگزینِ گرمای نرمِ گونهای شده که هرگز نمیتوانم دوباره لمس کنم. نیروی کششِ اقیانوس، آن نیروی مادری که روزگاری مهد آرامشم بود، اکنون وسوسهای مرگبار است. میخواند مرا به اعماق، به سوی تاریکی آشنایی که در آن، سنگینیِ جاذبهٔ زمان معنایی ندارد. اما آنجا، جایِ امنی برای یک تکه صدفِ تنها نیست؛ آنجا گورستانِ بینام و نشانِ قطعاتی است که حقیقتِ کاملِ خود را در نیستیِ مطلق جستجو میکنند. من از این بازگشتِ اجباری به نیستی وحشت دارم، زیرا نیمی از معنای خویش را با خود نبردهام.
دلتنگیِ من، وزنی سنگینتر از هر سنگریزه است؛ دلتنگی برای آن لنگهی دیگر. او اکنون کجاست؟ آیا در میان خنجرِ صخرهها خرد شده یا میان جلبکهای سبز و لزج اسیر است؟ هراس میکُشد مرا که شاید دیگر تنها نباشم، که او نیز، مانند من، ناچار به تحمل این تنهاییِ عریان شده باشد؛ یا بدتر، که او را یافتهاند و به زیور دیگری بدل کردهاند، دور از من، در معرضِ نور و نگاهی ناآشنا. من یک نیمتصویرم، یک ادعای نصفه در باب زیبایی. لبههایم ساییده شده، نه به نرمیِ بوسهای دریایی، بلکه به خشونتِ سنگی که با شتاب به سوی ساحل پرتاب شده باشد. این جای زخمها، داستانِ جدایی را روایت میکنند، روایتی که هیچکس در این سکوتِ ابدی متوجه نخواهد شد. هر روز، با طلوعی جدید، امید واهیِ دیدنِ انعکاسِ نور بر بدنهی مرواریدیِ او، درونم شعله میکشد و با غروب، خاکستر میشود.
دریا، این گهوارهٔ خشمگین، گاهی با مهربانیِ فریبندهای نزدیک میشود. موجها که به پایم میرسند، میخواهند مرا با خود ببرند، مرا شستشو دهند تا این لکههای نمک و خاطرات را از بین ببرند و مرا برای حضوری تازه آماده سازند. اما این شستشو، نه تبرک است و نه تولدی دوباره؛ صرفاً پاک کردن شواهدی است که به یاد بیاورم جایی متعلق به دیگری بودم. من میدانم که سرنوشت یک گوشواره، در تقارن است. یک نیمه، معنای حضور نیمهی دیگر را میبخشد. این ساحل، زندانِ من است؛ جایی که تماشاگری وجود ندارد تا این نقصِ غایی را درک کند. تنها باد است که با زوزهای مبهم، این جدایی را به گوشِ شنهای بیتفاوت میرساند و این جدایی را به یک اصلِ کیهانی تبدیل میکند.
اما شاید حقیقتِ تبعید من، در عمقِ تضادِ نهفته باشد؛ آنجا که آنچه از دست رفته، هرگز وجود نداشته است. شاید هرگز دو لنگه نبودهایم، شاید تمامِ هویت من، تنها بازتابی از فقدانِ نیمهای خیالی بود که وجودش، تنها به من اجازه میداد تا خود را «کامل» تصور کنم. حال که تکهام، در این شنها مدفون میشوم، درک میکنم که تمامِ این سفر، نه یک جستجو برای وصال، بلکه یک پذیرشِ آهسته در برابر پوچیِ تعلق بود.