
فصل سوم — پنجشنبه و جمعه
پنجشنبه صبح مزرعه ساکتتر از معمول است، نه از جنس آرامش، از جنس مکثِ کسی که نمیداند بعدش باید چه بکند، انگار خود زمین هم تصمیم گرفته محل را شبیه آخر هفته نشان بدهد تا ما باور کنیم چیزی تمام شده. بدنها هنوز درد دارند، اما درد دیگر خبر تازهای نیست، شبیه صدای یخچال، اول اذیت میکند بعد جزئی از فضا میشود، صبح سلامها کوتاهتر است، نگاهها مستقیمتر، نه بهخاطر صداقت، فقط چون حوصلهی پیچاندن نیست.
سرکارگر کمتر حرف میزند، صدایش صافتر شده، آن لرزش عصبی رفته زیر چیزی که شبیه خستگیِ عمیق است، زنش رفته، این حالا دیگر خبر هم نیست، فقط واقعیتیست که خودش هم با آن کنار آمده، یا دستکم وانمود میکند. کار بدون شتاب شروع میشود، نه رقابتی، نه رها، فقط انجام دادن، تیغها همان تیغاند، دستها همان دست، ولی انگار کسی دیگر منتظر حادثه نیست، این هفته سهم حادثه را گرفته.
رضا آهستهتر کار میکند، دستش را مثل یک وسیلهی قرضی نگه داشته، هر بار که فشار میدهد انگار ازش عذرخواهی میکند، محمود ساکت شده، نه از شرم، از اینکه فهمیده جلو زدن همیشه هم سود ندارد، گاهی فقط زودتر دیده میشوی.
ناهار پنجشنبه قابل خوردن است، عجیب و بیدلیل، کسی شوخی بدی میکند، خندهای نصفه درمیآید، میمیرد، دوباره یکی دیگر تلاش میکند، کمدی همینقدر خفیف است، نه برای شاد شدن، برای اینکه ثابت کنیم هنوز آدمیم. کمکم حرف از چیزهای دیگر باز میشود، نه زیاد، نه عمیق، یکی از قسط عقبافتاده میگوید، یکی از بچهای که مدرسه نمیرود، یکی از بدنی که دیگر مثل قبل جواب نمیدهد، مزرعه همانجاست، اما گفتگو دارد از کاهو رد میشود، بدون اینکه جرأت کند خیلی دور شود.
عصر، کامیون نمیآید، و همین نیامدن شبیه لطف است، انگار دنیا گفته باشد: «امروز نه»، ما هم این «نه» را جدی میگیریم، سبدها کمتر پر میشوند، کسی تذکر نمیدهد، گویی همه پذیرفتهایم بعضی روزها فقط باید بگذرد.
جمعه حتی آرامتر است، صبح دیرتر شروع میشود، آفتاب ملایمتر است یا ما کمتر حساس شدهایم، کسی عجله ندارد بفهمد هفته چه نتیجهای داشت، نتیجه دیگر آنقدرها مهم نیست، فقط پایان مهم است. سرکارگر میگوید: «هرکی خواست، زودتر بره»، جملهای ساده که بارش زیاد است، چون اینجا اجازه دادن یعنی عقب نشستن از جنگی نانوشته، و ما این عقبنشینی را با تردید میپذیریم. کار نصفهنیمه میخوابد، دستها بیشتر تماشاگرند تا عامل، مزرعه یکهو شبیه جایی میشود که میشود فقط نگاهش کرد، بدون حساب، بدون عدد، و این نگاه کردن چیزهای عجیبی رو میآورد بالا.
یکی یادش میآید زمانی فکر میکرده این کار موقت است، یکی یادش میآید اصلاً فکر نمیکرده، فقط آمده، من خودم یادم میآید چقدر زود به ریتم بریدن عادت کردم، چقدر راحت پذیرفتم چیزی را قطع کنم و اسمش را بگذارم کار.
کاهوها هنوز هماناند، خاموش، بریده، منتظر، ولی مسئله این نیست، مسئله دستهاییست که بدون پرسش یاد گرفتهاند ببرند، آدمهایی که بدون تصمیم در اینجا ماندهاند، و این ماندن از هر رفتنی سنگینتر است. عصر جمعه، هوا نه خوب است نه بد، فقط سنگین است، کسی چیزی نمیگوید، کسی چیزی را جمع نمیکند، انگار مزرعه خودش دارد بسته میشود، نه با قفل، با خستگی. ما یکییکی میرویم، نه خداحافظی درست، نه وعدهی هفتهی بعد، چون هیچکس مطمئن نیست هفتهی بعد چه شکلیست، یا اصلاً هنوز همان آدم است یا نه.
وقتی آخرش برمیگردم یکچیز جا مانده، نه صدا میدهد، نه میدرخشد، یک سبد کاهو وسط مزرعه مانده، پر، مرتب، بیصاحب، زیر نور عصر. کسی برنمیگردد دنبالش، شاید چون یادمان رفته، شاید چون فکر میکنیم چیزهایی باید جا بمانند تا معلوم شود همهچیز واقعاً تمام شده یا نه، و آن سبد همانجا میماند، آرام، ساکت، مثل سوالی که دیگر کسی حوصلهی پرسیدنش را ندارد.