
فصل اول — شنبه و یکشنبه
شنبه صبح که میرسد، مزرعه هنوز شبیه جاییست که میشود به آن اعتماد کرد، مثل آدمی که قیافهاش سالم است اما پروندهاش را هنوز ندیدهای، بوی خاک مرطوب بالا میآید، کاهوها برق میزنند، و ما ایستادهایم با دستهایی که هنوز خیال میکنند فقط برای کار ساخته شدهاند، نه برای تحمل، و همین خیالِ ساده است که باعث میشود کسی عجله نکند بفهمد اینجا چه خبر است.
این ایستادنِ اولِ صبح، شبیه مکث قبل از سقوط است، ما هفتنفریم، نه آنقدر کم که صمیمیت دربیاید، نه آنقدر زیاد که گم شویم، عددی که مزاحم است، مثل نفر هفتم سفره، و همین از همان اول یک چیز را معلوم میکند: اینجا قرار نیست کسی تنها له شود، همه با هم میرویم زیر.
حقوق با سبد حساب میشود، جملهای که مثل میخ توی سر فرو میرود و همانجا میماند، چون از همان لحظه میفهمی اینجا وزن آدم مهم نیست، فقط وزن چیزی که میکَنی، و از همینجا هم معلوم میشود چرا نگاهها قبل از سلام، میافتد روی سبد کناری. هیچکس سلام نمیدهد، چون سلام تعهد میآورد و تعهد به درد جایی میخورد که فردا مهم باشد، اینجا فردا فقط ادامهی امروز است، سبدها به پا تکیه داده، دستها در جیب یا روی تیغ، و نگاهها حسابگر، طوری که انگار همه از قبل میدانند این هفته قرار است سر چهچیزی از هم بدزدند.
رضا از همان اول تند کار میکند، تند نفس میکشد، تند زندگی میکند، انگار اگر سرعتش کم شود یادش میآید کجاست، دستش میلغزد، تیغ میپرد، خون میچکد روی کاهو، و همان لحظهای که خون زمین را رنگ میکند، همه نگاه میکنند، نه از دلسوزی، از محاسبه، از اینکه این چند ثانیه توقف، به نفع چه کسی تمام میشود.
رضا میگوید «عیبی نداره، رنگ میگیره» و میخندد، خندهای که قبل از درد میآید، مثل واکسن، ما هم میخندیم چون اینجا اگر با اولین بریدگی جا بزنی، تا عصر دوام نمیآوری، و خنده میشود ارزانترین راهِ ماندن.
سرکارگر هنوز نرسیده و وقتی نیست، مزرعه آزادتر است، نه مهربانتر، آزادتر یعنی هرکس بیشتر مواظب جیب خودش است، یعنی دزدی هنوز اسم ندارد، فقط میگویند «حواست نبود»، و همین بیاسمی است که کار را تمیز جلو میبرد. زمزمهها آرام شروع میشوند، نه مثل دعوا، مثل عفونت، «دیدی محمود از ردیف وسط چید؟»، «فکر کنم دوتا انداخت تو سبدش»، هیچکس مستقیم چیزی نمیگوید، چون اینجا فریاد ابلهانه است، ضربه باید بیصدا بخورد.
سرکارگر با سوت میآید، سوتی که نه هشدار است نه خوشآمد، چشمهایش سرخ است، نه از آفتاب، از شب، از حرفهایی که گفته نشده، از زنی که هنوز نمیدانیم رفته یا فقط دیر آمده، و از همین حالا معلوم است حال هیچکس با آمدنش بهتر نمیشود. کار میافتد توی ریتم، دست میرود، تیغ میدرخشد، کاهو قطع میشود، سبد سنگینتر میشود و آدم سبکتر، طوری که هرچه بیشتر جمع میکنی، احساس میکنی کمتر هستی، و هیچکس وقت نمیکند به این تناقض فکر کند.
ظهر که میشود همانجا مینشینیم، روی خاک، کاهو نشُسته، تخممرغ نیمسرد، خاک زیر دندان صدا میدهد، اما کسی غر نمیزند، چون هنوز زود است، غر مال جاییست که امید کاملاً مرده باشد و هنوز پایت بخورد به جسدش. یکی میگوید «اگه کاهو عقل داشت، الان فرار کرده بود»، یکی جواب میدهد «اگه ما عقل داشتیم، نمیاومدیم»، خندهای درمیآید که زود میمیرد، مثل رابطهای که فقط از سر عادت ادامه پیدا کرده.
بعدازظهر آفتاب سنگینتر میشود، دستکشها خیس عرقند، سبدها روی اعصاب، و هر بار کسی خم میشود بقیه ناخودآگاه میشمرند عقب نیفتند، چون اینجا جلو زدن بد نیست، عقب ماندن فاجعه است. شنبه بیحادثه تمام میشود و همین خودش حادثه است، ما میرویم خانه با بدنهایی که خسته نیستند، فقط درد دارند، و ذهنهایی که هنوز جرأت نکردهاند بفهمند این فقط شروع است.
یکشنبه صبح مزرعه دیگر عوض نشده، ما عوض شدهایم، چیزی در نگاهها سفتتر است، مثل وقتی آدم میفهمد راه برگشت، دیگر شبیه راه آمدن نیست و این تفاوت آرام کار خودش را میکند. سرکارگر کمحرفتر است، عددها را بلند میخواند، انگار میخواهد مطمئن شود همه میشنوند چهقدر عقباند یا جلو، و اسمها کمکم از دهانش میافتند و عددها جایشان را میگیرند. رضا دستش را درست نبسته، خون دوباره راه میافتد، کسی چیزی نمیگوید، خود رضا هم نه، چون درد وقتی عادی شود، دیگر ارزش توضیح دادن ندارد.
زمزمهها واضحتر میشود، اسمها مستقیمتر، «فلانی تقلب میکنه»، «فلانی پاچهخواری میکنه»، و پاچهخواری اینجا یعنی موقع ناهار کنار سرکارگر نشستن، همینقدر حقیر، همینقدر مؤثر. ناهار یکشنبه کمتر مزه میدهد، نه چون بدتر شده، چون اشتها عوض شده، اینجا آدم یاد میگیرد غذا را نه برای لذت، برای دوام خوردن. بعدازظهر، کامیون از دور دیده میشود، هنوز نرسیده ولی همه سبدها را مرتب میکنند، نظمی مصنوعی برای کسی که فقط بار میزند و میرود و هیچوقت اسممان را یاد نمیگیرد. راننده سیگارش را روشن میکند، روی کاهو خاموش میکند و میگوید «خوب چیدین»، جملهای بیمعنا که همه با آن لبخند میزنند، چون تأیید، حتی وقتی پوچ است، هنوز اثر دارد.
غروب یکشنبه خستگی دیگر شوخی نیست، شوخیها کم شده، هرکس توی سرش حساب میکند چند سبد عقب است و این فاصله با چه چیزی جبران میشود، و همین حسابوکتاب است که نمیگذارد کسی خوابش ببرد. ما میرویم خانه بیخداحافظی، چون خداحافظی مال آدمهاییست که برای هم آرزوی خوبی دارند، ما فقط فردا دوباره همدیگر را لازم داریم. شب خواب مزرعه را میبینم، کاهوهایی که حرف میزنند، سبدهایی که راه میروند، عددهایی که میخندند، بیدار که میشوم دلم میخواهد نخوابیده باشم.
هفته تازه شروع شده، هنوز کسی نمرده، هنوز دستی کاملاً قطع نشده، هنوز خنده هست، اما یکچیزی ته مزرعه دارد آرام خودش را جا میاندازد، چیزی که صبور است و عجله ندارد، دقیقاً مثل فاجعه.