
فصل دوم — دوشنبه تا چهارشنبه
دوشنبه صبح مزرعه دیگر وانمود هم نمیکند جای امنیست، بوی کاهو با بوی عرق کهنه قاطی شده، و آن طراوت احمقانهی شنبه کامل رفته، انگار زمین خودش هم فهمیده هفته وارد بخش جدیاش شده و قرار نیست با کسی تعارف داشته باشد. ما کمتر حرف میزنیم، نه از بلوغ، از خستگی دهان، حرف زدن انرژی میخواهد و انرژی اینجا باید خرج دست شود، خرج سرعت، خرج اینکه عقب نمانی و یکهو ببینی آخر شب شدی همان کسی که همه زیرچشمی نگاهش میکنند.
سرکارگر از صبح اعصاب ندارد، نه بلند فحش میدهد، نه داد میزند، اینبار بدتر است، آرام حرف میزند، عددها را آهسته و شمرده میگوید، مثل کسی که بلد است چطور با صدای کم، آدم را خفه کند. رضا دستش دیگر قشنگ نیست، باند کثیف شده، بوی خون میدهد، هر بار که تیغ میزند مکث میکند، ولی باز تند میرود، چون اینجا مکث هم جرم است و کسی برایت صبر نمیکند تا بفهمی درد چیست. ظهر دوشنبه لوبیاست، سردتر از دیروز، سفتتر، و همین غذا میشود بهانه، یکی میگوید «این دیگه چیه دادن؟»، سرکارگر نگاهش میکند، نه با خشم، با یادآوری، و همان نگاه یعنی: «همین رو هم لازم نداری، زنده بمونی کافیه».
بعد از ناهار، محمود یکهو زیاد جلو میزند، سبدش سنگین میشود، آنقدر واضح که حتی خودش هم میفهمد دیده شده، ولی باز ادامه میدهد، چون وقتی یکبار تقلب کنی، راه برگشت نداری، یا باید موفق شوی یا بسوزی. زمزمهها اینبار اسم ندارند، اتهام دارند، «دیده شد»، «ثبت شد»، «حواست باشه»، حرفهایی که مستقیماً زده نمیشوند ولی مثل سنگ میخورند توی شیشهی اعصاب، و شیشه دارد ترک برمیدارد.
عصر دوشنبه، حسین میلغزد، نه نمایشی، واقعی، تیغ میرود توی دستش، عمیقتر از دفعههای قبل، خون راه میافتد، زمین را خط میاندازد، و سکوتی میخوابد روی مزرعه که از هر فریادی سنگینتر است. سرکارگر نزدیک میشود، خم میشود، نگاه میکند، و اولین جملهاش این نیست که «درد داره؟»، میگوید: «کدوماش سالمه؟» و همین یک جمله برای اینکه بفهمیم اینجا درد جای اشتباهی ایستاده. حسین را میبرند گوشه، باند میبندند، کار نمیخوابد، کار هیچوقت نمیخوابد، فقط آدمها میافتند، و بقیه یاد میگیرند صافتر بایستند.
شب دوشنبه، هیچکس خواب درست نمیبیند، فردا را خواب میبینیم، عددها میآیند، سبدها میافتند، اسمها پاک میشوند، و وسط خواب حس میکنی یکی دارد آرام از کنارت جلو میزند.
سهشنبه، محمود دیگر پنهانکار نیست، انگار تصمیم گرفته قمار را تا ته برود، کنار سرکارگر میچرخد، موقع ناهار نزدیکش مینشیند، پاچهخواری آنقدر خام و واضح میشود که حتی خندهدار هم نیست، فقط چندشآور است.
سرکارگر تحمل ندارد، زنش شب قبل رفته، این را ما از نگاهش میفهمیم، از اینکه چطور با هر چیز کوچکی میترکد، با هر صدای اضافه، با هر سبدی که کمی کج چیده شده. ظهر سهشنبه ناهار اصلاً اهمیتی ندارد، کسی حتی درست نمیفهمد چه میخورد، دعواها توی سر آدمهاست، چشمها دنبال سبدها، دنبال زمین لغزندهای که یکی دیگر روش بیفتد.
رانندهی کامیون میرسد، زودتر از همیشه، انگار بو کشیده وقتش است، سیگارش را روشن میکند، با ته کفشش کاهوها را کنار میزند، و میگوید: «این هفتهتون بوی درد میده.» این جمله یکجا مینشیند، نه شوخی است نه نصیحت، فقط حقیقتیست که از دهان کسی میآید که بعد از بار زدن میرود و دیگر برنمیگردد. بعد از رفتن کامیون، فضا خرابتر میشود، همه تندتر کار میکنند، اشتباهها بیشتر میشود، اعصاب نازک، و هر نازکی یعنی احتمال خون.
چهارشنبه، رضا دیگر طاقت ندارد، دستش میلرزد، تیغ را ول میکند، و برای اولینبار زیر لب فحش میدهد، فحشی که نه به درد، به مزرعه است، به ما، به خودش. سرکارگر داد میزند، اینبار بلند، اینبار بیپرده، زن، شانس، کاهو، همه را با هم قاطی میکند، و وسط داد زدن معلوم میشود چیزی برای از دست دادن ندارد. یک لحظه نزدیک است دعوا شود، هل دادن، نگاههای خونی، ولی هیچکس جلو نمیآید، چون همه میدانند دعوا وقت میگیرد، و وقت یعنی عقب افتادن از عدد.
چهارشنبه غروب، مزرعه شبیه میدان جنگیست که هنوز اسمش را جنگ نگذاشتهاند، زخمی دارد، جنازه ندارد، ولی بویش همان است. ما میرویم خانه، کمتر حرف میزنیم، بیشتر حساب میکنیم، و ته همین حسابوکتاب چیزی دارد آرام شکل میگیرد، چیزی که دیگر شوخی نیست. هفته از وسط رد شده و ما ماندهایم با دستهایی که درد را بلد شدهاند و ذهنهایی که یاد گرفتهاند دشمن دقیقاً کنار دستت ایستاده و هنوز، بدترینش نیامده.