طیف هایی از زندگی از جلوی چشمانم عبور می کند. بعضی ها خوشایند، بعضی ها هولناک و بعضی دیگر ملالآور. اشتباه نکن. این ها زندگی نیستند. ترکیبی غریب از تصمیم ها و عواقب شان است که قطار وار از جلوی دیدگانت می گذرند. امیدوارم به یاد داشته باشی که نمی توانی دستت را دراز کنی و زندگی ای در حال گذر را به چنگ آوری. نه اینکه سریع می گذرند؛ به دستانت نگاه کن. چه دستان تمیزی! چه انگشتان کشیده و خوشفرمی! طنین صدای پیانو در رگ های دستت هنوز می تپد. این دو دست هیچ چیزی را سنگین تر از کاغذ بلند نکرده است. حال به من بگو، چگونه با این دستان میخواهی زندگی ای را نگه داری که سراسر تصمیم و عواقب و پشیمانی و ناخوشنودی است. صدای هولناک فاصله ای را در زندگی ای که میخواهی به چنگ آوری را بشنو. تیز و برنده نیست؟! انگشتت را میبرد؛درست همان طور که کاغذ انگشتت را برید و تو فهمیدی که کاغذها و یادداشتهایت علیه افکار نوشته شده ات، طغیان کردند. حالا هم زندگیای را که خواهان آنی، انگشتت را بریده است. میسوزد و تو خم به ابرو نمی آوری. پای انتخابت ایستادهای؛ اما قطره خون چکیده روی زندگی های بعد و در حال گذر را چه میکنی؟ آیا می توانی اتهام زندگی های خونبار بعدی را گردن گردن بگیری یا گوشه ای کز میکنی، انگشت بریده ات را میمکی و مدام به خودت یادآوری می کنی که تو مقصر نیستی؟!
میدانم که مرا مقصر میدانی و این را هم میدانم که اگر لحظه ای مهلت بیابی، چنان علیه من سخت می گویی و مَرکَب زبانت چابک می شود که عدالت به گرد پایِ چهارپایت نمیرسد. ولی این را به من بگو که چگونه آن زندگی ای را که دیدی و چنان هیجانزده ات کرد که بی توجه به عواقبش خواستی آن را بقاپی؟!
چه حیف که تو را انتخاب کردم. صد حیف که زندگی ها را برای تو نمایش دادم.
باید به سخنانشان گوش می دادم، به آیینه ها. من را به من نشان دادند و چنان یکصدا مرا از نشان دادن هزاران زندگی به تو منع کردند که گویی چون طوفان مرا تکان می داد.
می دانم انگشتم می سوزد. می دانم پوست گرفتن پرتقال سوزش زخمم را تا مغز استخوانم همراهی می کند. تکه ای از پوست پرتقال به دست دارم و رو به آیینه، رو به خودم، تکرار می کنم: زخمت بهتر شده است؟ جواب می دهم: نه آنقدر که بخواهم به زندگی دیگری چنگ بزنم. برایم سر تکان می دهم و چسب زخمی را به دو انگشتم می پیچم.