ویرگول
ورودثبت نام
Black Orbit
Black Orbit
Black Orbit
Black Orbit
خواندن ۵ دقیقه·۱۷ ساعت پیش

اهداف انتزاعی (کلی‌نگر) تعیین کنید

تصور کنید قصد دارید شغل جدیدی پیدا کنید. می‌توانید این هدف را با عنوان «بررسی فرصت‌های شغلی» توصیف کنید یا با عنوان «خواندن آگهی‌های استخدام و ارسال رزومه». این‌ها دو توصیف متفاوت از یک هدف واحد هستند.

«خواندن آگهی‌های استخدام» یک توصیف عینی (Concrete) است که توضیح می‌دهد چگونه فرصت‌های شغلی را بررسی می‌کنید، در حالی که «بررسی فرصت‌های شغلی» یک توصیف انتزاعی (Abstract) است که توضیح می‌دهد چرا آگهی‌ها را می‌خوانید. با اینکه هر دو یک هدف را بیان می‌کنند، اما یکی از آن‌ها بسیار انگیزه‌بخش‌تر از دیگری است. توصیف عینی روی «اقدامات» تأکید دارد و همین باعث می‌شود هدف شبیه یک کار اجباری (تکلیف خسته‌کننده) به نظر برسد. اما توصیف انتزاعی بر «معنای» پشت آن اقدامات تأکید می‌کند.

اهداف انتزاعی‌تر، مقصود نهفته در پشت یک عمل را نشانه می‌گیرند و به‌جای تمرکز بر کارهایی که باید انجام دهید، چیزی را که می‌خواهید به دست آورید توصیف می‌کنند. در حالی که یک هدف انتزاعی «مقصد و منظور» را مشخص می‌کند، هدف عینی صرفاً «مسیر» رسیدن به آن را نشان می‌دهد؛ یعنی فقط یک وسیله است.

پرورش ذهنیت انتزاعی در حین دنبال کردن یک هدف، می‌تواند کاری کند که آن هدف کمتر شبیه یک کار اجباری به نظر برسد. اگر به زندگی روزمره‌تان به دید انتزاعی نگاه کنید—یعنی روی هدف و معنای کارهایتان تمرکز کنید—جهت‌گیری شما نسبت به اهداف خاص نیز انتزاعی‌تر خواهد شد.

برای آزمودن این اصل، روان‌شناسی به نام کنتارو فوجیتا و همکارانش، افراد را با پرسیدن مجموعه‌ای از سوالات مبتنی بر «چرا» (انتزاعی) یا «چگونه» (عینی)، در وضعیت ذهنی انتزاعی یا عینی قرار دادند. مثلاً آن‌ها پاسخ می‌دادند: «چرا سلامت جسمانی خود را حفظ می‌کنید؟» یا «چگونه سلامت جسمانی خود را حفظ می‌کنید؟». پس از پاسخ به چند مورد از این سوالات، شرکت‌کنندگان بسته به نوع سوالاتی که جواب داده بودند، شروع به تفکر درباره اهدافشان به شیوه‌ای انتزاعی‌تر یا عینی‌تر کردند. کسانی که به سوالات «چرا» پاسخ داده بودند، انگیزه بیشتری برای اختصاص منابع و انرژی به اهدافشان داشتند. آن‌ها سخت‌تر تلاش می‌کردند. برای مثال، هنگام فشردن یک نیروسنج دستی، تلاش فیزیکی بیشتری از خود نشان می‌دادند.

البته این رویکرد یک نقطه ضعف هم دارد. وقتی هدفی را بیش‌ازحد انتزاعی می‌کنید، مبهم می‌شود. ممکن است دیگر به مجموعه مشخصی از اقدامات متصل نباشد و در نتیجه دنبال کردن فعالانه آن دشوار شود. برای مثال، «کشف فرصت‌های شغلی جدید» زمین تا آسمان بهتر از عبارت کلیِ «موفق بودن» است. به همین ترتیب، «شروعِ رفتن به کلیسا» بهتر از «از نظر اخلاقی پاک بودن» است. هیچ وسیله روشن یا مشخصی وجود ندارد که با آن بتوانیم «موفقیت» یا (اگر دغدغه‌تان باشد) «پاکی اخلاقی» را دنبال کنیم؛ و این باعث می‌شود چنین اهدافی بی‌اثر شوند. وقتی مسیر روشنی برای رفتن از نقطه A به نقطه B وجود ندارد، آدم‌ها به جای اقدام عملی برای رسیدن به اهداف، به خیالبافی در مورد آن‌ها روی می‌آورند.

وقتی خیالبافی می‌کنیم، تصور می‌کنیم که زندگی‌مان پس از رسیدن به هدف چه شکلی خواهد بود. مجسم می‌کنیم که پوشیدن آن لباس فارغ‌التحصیلی، مدال قهرمانی یا لباس عروسی چه حس فوق‌العاده‌ای دارد. اما خیالبافی منجر به عمل نمی‌شود. خیالبافی درباره فارغ‌التحصیلی با رتبه برتر، لزوماً باعث نمی‌شود درسخوان‌تر شوید؛ خیالبافی درباره اول شدن در دوی ۵ کیلومتر باعث نمی‌شود بیشتر بدوید؛ و خیالبافی درباره مراسم عروسی باعث نمی‌شود قرارهای آشنایی بیشتری بگذارید.

در واقع، در یک مطالعه، روان‌شناسان گابریل اوتینگن و توماس وادن از شرکت‌کنندگان در یک برنامه کاهش وزن خواستند که در ابتدای دوره، انتظاراتشان (اینکه چقدر احتمال دارد وزن کم کنند) و میزان خیالبافی‌شان درباره لاغری را ارزیابی کنند. یک سال بعد، کسانی که انتظارات بالایی داشتند وزن بیشتری نسبت به افراد با انتظارات پایین کم کرده بودند، اما کسانی که بیشتر خیالبافی کرده بودند، موفق نشدند. در حقیقت، آن‌هایی که خیالبافی می‌کردند وزن کمتری کم کردند.

خیالبافی‌ها شاید حس خوبی بدهند، اما به‌عنوان ابزار انگیزشی عمدتاً بی‌اثرند. و وقتی اهداف انتزاعی بیش‌ازحد انتزاعی می‌شوند، در خطر تبدیل شدن به خیالبافی‌هایی هستند که جایگزین عمل می‌شوند.

اهداف با «انتزاع بهینه» (Optimally Abstract)، بدون اینکه اقدامات لازم برای رسیدن به هدف را از نظر دور کنند، مقصود را توصیف می‌کنند (مثلاً «بهبود سلامت روان» بهتر از «شاد بودن» است). شما باید بلافاصله بدانید قدم بعدی چیست (مثلاً شروع روان‌درمانی). این اهداف به شما اجازه می‌دهند وضعیت فعلی‌تان را با جایی که می‌خواهید باشید مقایسه کنید تا بتوانید با ساختن یک برنامه عملیاتی، نقاط مسیر را از اینجا تا آنجا به هم وصل کنید.

نکات کلیدی این قسمت:

از دیدگاه فنی و روانشناسیِ بهره‌وری، این متن ۴ نکته حیاتی دارد که اگر رعایت نکنی، سیستم هدف‌گذاری‌ات به درد نمیخوره:

  1. قدرتِ «چرایی» (Why) در برابر «چگونگی» (How):

  • تمرکز بر «چگونگی» (مثل خواندن ایمیل‌ها، دویدن روی تردمیل) کار را تبدیل به یک وظیفه اجباری (Chore) و خسته‌کننده می‌کند.

  • تمرکز بر «چرایی» (مثل پیشرفت شغلی، سلامتی) به کار معنا می‌دهد و سوختِ انگیزه را تأمین می‌کند.

  1. تله‌ی ابهام (The Vagueness Trap): اگر هدف را زیادی کلی کنی (مثل: می‌خواهم آدم موفقی باشم)، مغزت قفل می‌کند چون مسیر اجرایی (Action Plan) ندارد. انتزاعی بودن خوب است، اما نه آنقدر که ندانیم قدم بعدی چیست.

  2. سمِ مهلکِ خیالبافی (Fantasizing): خیالبافی درباره موفقیت، جایگزین تلاش برای موفقیت می‌شود. مغز فریب می‌خورد و فکر می‌کند به هدف رسیده (چون حس خوبش را تجربه کرده) و در نتیجه انرژی اجرایی‌اش افت می‌کند. خیالبافی با «انتظار موفقیت» (Expectation) فرق دارد؛ انتظار داشتن خوب است، غرق شدن در رویا بد است.

  3. نقطه تعادل (Optimal Abstraction): هدف ایده‌آل جایی در میانه است. نه آنقدر جزئی که خسته‌کننده شود، و نه آنقدر کلی که به توهم تبدیل شود. باید «چرایی» را بگوید اما بلافاصله «چگونگی» را هم به ذهن متبادر کند.

فهرست مطالب:
معرفی و ترجمه کتاب Get It Done؛ تمرینِ عملیِ انجام دادن کارها
[مقدمه]
[هدف خود را انتخاب کنید]
[اهداف، کارهای اجباری نیستند]
[اهداف را تعیین کنید، نه ابزارها را]
[اهداف انتزاعی (کلی‌نگر) تعیین کنید]

ترجمه کتابکتابموفقیتتوسعه فردیبهره وری
۳
۰
Black Orbit
Black Orbit
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید