ویرگول
ورودثبت نام
یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ
یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْآن چه می‌دانم این است که هیچ نمی‌دانم.
یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ
یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ
خواندن ۱ دقیقه·۱۳ روز پیش

اعداد را کُشته‌ام.

لحظات عجیبی برقرار است. کسی آن بیرون جوشکاری می‌کند. عقربه‌ها عددی را نشان می‌دهند و دیگر برایم اهمیت ندارد چه عددی. اعداد را کُشته‌ام. همه‌ی شمع‌های تولد، همه‌ی اعداد روی ساعت، هر چیزی که ترازو، متر یا قدم‌شمار بگوید. اعداد را کُشته‌ام و حالا افتاده‌ام در هزارتوی بی‌حسی. مثل مجرمی هستم که لحظات پیش از مرگی قریب‌الوقوع را انتظار می‌کشد. دست و پایِ احساسم خواب رفته است و خیال بیدار شدن هم ندارد. نامه‌ها را سوزاندم و دلم خواست من هم نامه بودم تا همراهشان بسوزم، خاکستر شوم و دیگر نباشم. دردی در جانم هست که به اشک هم شسته نمی‌شود. یک عزای ابدی برای رویاهای کوچک و بزرگ. آدم بودن مصیبت‌های بی‌شماری دارد. یکی بهم گفت: «زنده بودن زیباست!» و فهمیدم که یا آن شخص پرت و پلا گفته است، یا این که یک جای کار سیستم احساس من می‌لنگد. زیبایی نیست، تا چشم کار می‌کند رنج و مصیبت دورِ ما را گرفته است. شما از پیر شدن مادر و پدرتان به گریه افتاده‌اید؟ نامه‌هایتان را آتش زده‌اید؟ اعداد را در قلب و ذهنتان کُشته‌اید؟ شاید زندگی زیباست اما نه در جهانِ ما. زندگی لای داستان‌ها زیباست و این داستان‌ها را کسانی نوشته‌اند که یک جای سیستم احساسشان همیشه خراب بوده است.

روز معلم بود.
روز معلم بود.

دردغمگینافسردگیناراحتی
۲۲
۴
یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ
یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ
آن چه می‌دانم این است که هیچ نمی‌دانم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید