ویرگول
ورودثبت نام
بلوبِری
بلوبِریحس میکنم یه پنجره هستم که رو به یه جنگل بارونی باز شدم. نفس های عمیق میکشم. به صداها، بیشتر توجه میکنم. به چهره ها نگاه میکنم. خودم رو در اغوش میگیرم.
بلوبِری
بلوبِری
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

۱ آبان ۴۰۴

ی چیزی بگم

من ادم خیلی پر از اعتماد بنفس و عزت نفسی نیستم. حس میکنم هستماا ولی فقط توی دایره ی خودم.

با ادما اروم حرف میزنم. همیشه مراقبم کسی اذیت نشه و خب با توجه ب نوشته های قبلیم میدونید ک چقدر توی تنهاییم عشق میکنم.

توی دوران مدرسه ام، از خودم لذت نمیبردم.

الان که به اون روزا فکر میکنم از خودم خیلی سوالا میپرسم. میپرسم چرا واقعا.

اخیرا که باشگاهم رو عوض کردم و ورزش های گروهی رو هم امتحان کردم کمی شرایط بهتر شده. ادما ب من لبخند میزنن.‌اسمو صدا میزنن. کنجکاوی میکنن درباره ام. از چیزایی ک میتونم درباره اش صحبت کنم حرف میزنم.

من خواهرزاده دارم.

راستش همیشه میترسیدم. میترسیدم ک نکنه اون مثل من شه. با توجه ب اینکه من و مامانش تو ی خونه بزرگ شدیم. میترسیدم نکنه نتونه وقتی کسی سرش داد میزنه جوابشو بده، یا نتونه اونجوری ک باید از حقش دفاع کنه. نکنه کسی اذیتش کنه نکنه روزی توی دوره ی نوجوانی و روند بزرگ شدنش پیش بیاد ک از اون روز به بعد، یه ادم خیلی خیلی یهو بزرگ شه. زودتر از سنش دنیارو بفهمه.

اما وقتی پیگیر شدم متوجه شدم اصلا اینطور نیست. محکم توی محیط خارج از خونه راه میره. شونه هاشو صاف میگیره. میخنده. حرف میزنه و نظر میده با اینکه گاهی بهش میگم توروخدا اول فکر کن😂.

خوشحالم. خیلی نگرانی و غم برام بوجود میومد اگه میخواستم نگرانش باشم.

به خواهرم‌افتخار میکنم. با اینکه خیلی با هم فرق داریم اون تونست این مسیر رو درست جلو ببره.

توی باشگاه جدید ک میرم تونستم ی هم تمرینی پیدا کنم. وسط باشگاه یهو بلند میگه دختر صاف وایسا😂دختر بالا پایین بپر.

خودش از اول تا آخر بلند بلند میخنده.

خوبه خوبه خوبه

چیزی ک‌این ماه تونستم یاد بگیرم میدونید چی بود؟ صبوری بود.

نمیتونم بهش بگم صبر. البته کلمه ی درستش صبر هست. ولی توضیحش میشه اینکه ی شبه راه صد ساله رو نمیشه رفت.

قبول کردم که باید اروم اروم جلو برم و قدم بردارم. اگه یهو بخوام از پله ی اول بپرسم روی وسطی برام مشکل بوجود میاد.

ب شما هم همین پیشنهاد رو میدم.

نوشته ی الانم رو دوست ندارم ولی میزارمش.

راستی من تخته بلد شدم😔😂خیلیییی خوشحالم. اصلا بزارید اینو بگم.

من خیلی دلم میخواست تخته یاد بگیرم تا بتونم با خواهرم بازی کنم.

اون خیلی بلده اما ن ب من یاد میداد ن حاضر میشد باهام بازی کنه چون کم بلد بودم.

خلاصه من نزدیک دو ماه هر روز تخته تمرین کردم و الان همبازی تخته ام گاهی وقتا بهم میگه حرفه ای بازی میکنم😂😂😂

اصلا اون کلمه ی صبر مربوط ب تخته هم بود!

همیشه هر کاری رو شروع میکنم از وقتی تخته و روند یاد گرفتنش رو جلو بردم، داعم ب خودم میگم تو از روز اول بلد نبودی، تو تمرین کردی و بلد شدی.

اینجوری خیلی خیلی خیلیییی همه چیز برام ساده تر شده.

تخته بازی ای عجیب هست. در عین اینکه ب شانس بستگی داره ولی میتونه بُردت وابسته ب شانس نداره. انتخاب های تو هستن ک تعیین میکنن. وقتی بُردت از روی شانس نبوده لذت تخته برات چندین برابر میشه.

این روزا هر کاریو میخوام شروع کنم و اولش توش خوب نیستم ب خودم میگم تو روزها و حتی هفته های اول توی تخته افتضاح بودی و حالا اینقدر بهت حال میده و خفن بازی میکنی.

از الان و بعد از مدت ها، شبتون بخیرررررررررر

خواهرخواهرزادهبازی
۱۰
۱۱
بلوبِری
بلوبِری
حس میکنم یه پنجره هستم که رو به یه جنگل بارونی باز شدم. نفس های عمیق میکشم. به صداها، بیشتر توجه میکنم. به چهره ها نگاه میکنم. خودم رو در اغوش میگیرم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید