بهار·۲ روز پیشداستان ۱:خواهرکوچولوم،مایرِلدر یک بیشه زیبا در کنار یک نهر آب دراز کشیدم وآرام خوابیدم ،قطره های باران روی گونه هایم میریخت و اندکی بعد با صدایی مهیب بیدار شدم .ابرهای…
میم.سین·۳ ماه پیشسکانسهایی از یک منِ ناگفتهمانده (۶)خواهرم میگفت: «باید بعضی روزها مثل یک بارکد روی روحت حک بشن و اثرشون رو روی جسمت بندازن تا هیچ وقت تکرارشون بیاعتبارت نکنه.»با اینکه…
بلوبِری·۶ ماه پیش۱ آبان ۴۰۴ی چیزی بگممن ادم خیلی پر از اعتماد بنفس و عزت نفسی نیستم. حس میکنم هستماا ولی فقط توی دایره ی خودم.با ادما اروم حرف میزنم. همیشه مراقبم کسی…
گل اتیش·۷ ماه پیشمنِ خواهر: مادرِ ناتمام، بچهی کلهشقاینجا، قبل از باشگاه؛ جایی که خندهشون از هر تمرینی بیشتر قویم میکنه.خواهر بزرگتر بودن شبیه بازی کردن چند نقش توی یک صحنه است. یک لحظه…
ورق کاهی ( سعیده مظفری )·۷ ماه پیششغل ناشریف.شغل ناشریفدقیق یادم نمیآید که چه شد. فقط چهرهی عصبانی و قهروی مادرم را یادم است و خواهرم را که با ای بابا و اه کشداری در اتاق را بست. نم…
✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه·۸ ماه پیش«نامهی اول»تصور میکنم گوش و چشمت روی صفحهی سفیدِ مقابلم، پهن شده است...
نسترن پیریان·۸ ماه پیشترسهای فرداباورش برایم سخت است اما گاهی برای سالهایی که در خانه پدریام زندگی میکردم و تنها دلخوشیام روزی فرار کردن یا به مرگ رساندن نامادریام بود…
Nznin jafarkhahدرنامـهای به تو که نمیخوانی·۹ ماه پیشنباید میترسیدم!دوقلو بودیم و همسن و سال، اما من باید «بزرگتر بودن» را تمرین میکردم...