بامداد خمار نوشتهی فتانه حاج سید جوادی ، روایتی از تفاوت عشق و هوس است.
امیدوارم این نوشته برای شما مفید واقع شود.
داستان با یک بحث و جدل میان یک مادر و دختر آغاز میشود.جدل بر سر پسری است که سودابه(دختر) قصد ازدواج با او را دارد اما مادرش مخالفت میکند و سعی دارد به دختر بفهماند که این دو خانواده شبیه به یکدیگر نیستند و باهم تجانس ندارند.مادر برایش مثال میزند که پدر آن پسر حتی نام خود را هم نمی تواند بنویسد اما پدر سودابه تا چندساعت پیش از خواب مطالعه نکند خوابش نمیبرد.دختر در جواب میگوید که قصد ازدواج با خانوادهی پسر را ندارد و خود پسر مهم است،اما مادرش قبول نمیکند.سودابه میگوید که دیگر زمانه عوض شده است و نمیشود دخترها را به زور شوهر داد و با دعوا آنها را سر سفرهی عقد نشاند و حتی در قدیم هم دخترانی بودهاند که از خود جسارت نشان دادند و با کسی ازدواج کردند که دوستش داشتند مثل عمه محبوبه.مادر اتفاقا از حرف دختر خوشش میآید و به او میگوید پس هرچه عمه محبوبه گفت همان کار را بکن.اگر گفت با او ازدواج بکن دیگر حرفی نمیماند.سودابه نزد عمه محبوبه میرود تا نظر او را هم بپرسد.عمه محبوبه دربارهی ازدواج کردن سودابه با آن پسر نظری نمیدهد اما داستانی را برایش تعریف میکند که شاید پندآموز باشد و بتواند به او کمک کند تا بهتر تصمیم بگیرد.داستان عمه محبوبه روایت زندگی خودش است که چطور عاشق شد و این عشق با او و زندگی و خانوادهاش کرد.

داستان عمه محبوبه چنین روایت میشود:
محبوبه دختری پانزده ساله و فرزند دوم جناب بصیرالملک،از اعیان و اشراف تهران است . زمان داستان دقیقا مشخص نیست ، اما حدودا به اواخر دوران قاجار و اوایل سلطنت رضاشاه باز میگردد . محبوبه هم مانند هر دختر دیگری خواستگارانی دارد که این خواستگاران هم از اعیان و اشراف هستند . اولین خواستگار محبوبه شخصی است که ما او را با نام پسر عطاالدوله می شناسیم . نازنین(مادر محبوبه) در عین حال که از خبر آمدن خواستگار خوشنود میشود ولی نگران است که محبوبه لباس مناسب برای مراسم خواستگاری ندارد . خیاط سرخانهی خودشان هم فعلا نیست و بهتر است از کشور خانم(عمهی محبوبه و خواهر بزرگ بصیرالملک)درخواست کنند تا خیاط سرخانهی خود را برای دوختن چند دست لباس برای محبوبه به خانهی آنها بفرستد . پس از خرید پارچه و کلی برو و بیا ، بالاخره خیاط به خانهی آنها میآید تا برای محبوبه لباس بدوزد . کلید شروع ماجراهای داستان ، ورود همین خیاط خانم به خانهی بصیرالملک است . زمانی که خیاط از دایه و محبوبه که قصد بیرون رفتن از خانه را دارند درخواست میکند تا به دکان نجاری سرگذر بسپارند که به پسر و عروسش بگوید که او چند روزی را خانهی بصیرالملک میماند تا کار دوختن لباسها تمام شود . دکان نجاری در سرگذر ، یکی از مکانهای پر رفت و آمد ، قرار دارد . در مسیر برگشت ، دایه خانم که قصد روشن کردن شمع دارد از محبوبه میخواهد که جلوتر برود و به نجار قضیهی را بگوید . محبوبه موضوع را با شاگرد نجار در میان میگذارد ؛ اما در همین میان توصیفات محبوبه از ظاهر شاگرد نجار این حقیقت ، که برقی در دل محبوبه روشن شدهاست را نشان میدهد . توصیف موهای بلند و پریشان او که صوفیمعبانه روی صورتش ریخته شدهاند . رگ برجسته و دستان عضلانیاش . لبخند تمسخرآمیز و دندان های سفیدش و لباس کار او که دکمههایش تا نیمه باز است و قسمتی از بدنش را عریان کرده است ، تفاوت عمیق سر و شکل او با مردانی که محبوبه اغلب با آنها سروکار داشت را ، نشان میدهد . مردان تمیز و مرتب ، با لباسهای اتوکشیده و موهای شانهشده و کفش های واکس خورده . پس از این یک دیدار ساده و کوتاه گویا حیات برای محبوبه متوقف میشود و زندگی او محدود به همان دکان نجاری و همان شاگرد نجار شد.
لباس ها با پارچههای گران قیمت دوخته شد . مادر و خواهر و دایهی خواستگار(پسر عطاالدوله) به خانهی بصیرالملک آمدند . مراسم خواستگاری به بهترین شکل انجام شد . خانواده داماد ، عروس را پسندیدند . همه راضی و خوشنود بودند؛اما محبوبه که دل در گرو شاگرد نجار نهاده بود،آشفته و پریشان بود،او نمیخواست به خواستگار اتوکشیده و ثروتمندش جواب مثبت بدهد و دنبال بهانهای برای رد کردن او بود.او به مادرش گفت که باید خواستگار را ببیند تا بپسندد.نزهت(خواهر بزرگتر محبوبه) مجلسی فراهم کرد تا پسر عطاالدوله ، که دوست نصیرخان(همسر نزهت)هم بود ، به خانهی آنها بیاید تا محبوبه بتواند یک نظر او را ببیند . همه چیز را مهیا کردند و محبوبه خواستگارش را دید و فهمید که آی دل غافل که پسرعطاالدوله هم متشخص و خوش بر و رو است و نمیتواند به بهانهی ظاهر او را رد کند ، پس فکری سر هم کرد و به مادرش گفت که من با کسی که قبلا ازدواج کرده و یک بچه هم دارد ازدواج نمیکنم . محبوبه این خواستگار را رد کرد و هرروز در پی راهی بود تا به بهانهای از خانه بیرون برود و شاگرد نجار را ببیند که در آن دکان حقیرِ نجاری ، با آن بازوهای قدرتمندش ، مشغول اره کردن چوب است . هربار که محبوبه از جلوی دکان نجاری عبور میکرد بیاختیار سر صحبت با آن مرد را باز میکرد و نجار هم که گویا متوجه توجه محبوبه به خود شدهبود حرف هایی به محبوبه میزند که او را مشتاق تر و شوریدهتر میکرد.در میان این گفت و گوها شاگرد نجار ، که حالا میدانیم نامش رحیم است ، به محبوبه گفت که دختری به نام کوکب که دختر پسرخالهاش است را برایش خواستگاری کردهاند اما او به کوکب علاقهای ندارد و همین باعث میشود که محبوبه تمایلش به رحیم بیشتر شود . رحیم گفت که در کودکی پدرش را از دست داده است و چون باید هزینهی زندگی خود و مادرش را تامین کند ، مجبور به شاگردی در دکان نجاری است . گفت خودش علاقه دارد به نظام برود و صاحب منصب بشود . همین حرف باعث شد محبوبه خود این فاصلهی طبقاتی را نادیده بگیرد و با این انگیزه که رحیم هم روزی صاحب مقام میشود و دیگر فاصلهای میان خانواده او و رحیم نمیماند ، تمایلش به ازدواج با رحیم بیشتر شود .
کم کم ارتباط رحیم و محبوبه بیشتر شده تا جایی که نامههای عاشقانه میان آنها رد و بدل میشود و این علاقه به مرحلهای میرسد که محبوبه تصمیم میگیرد موضوع را با خواهرش ، نزهت ، در میان بگذارد . نزهت خود از شنیدن موضوع شوکه میشود اما در مقام خواهر بزرگتر وظیفهی خود میداند که موضوع را به پدر و مادر منتقل کند و در عین حال مراقب باشد فضا متشنج نشود . نزهت با ترس و استیصال موضوع را مطرح میکند اما مشخص است که بیان چنین موضوعی عواقب خیلی سختی به دنبال دارد . پدر و مادر برافروخته و عصبانی میشوند . محبوبه را کتک میزنند . او را محبوس و زندانی میکنند و اجازهی بیرون رفتن از خانه را از او میگیرند . آشکارا ، آنها رحیم نجار را شایستهی محبوبه نمیدانند چون این دو از دو دنیای متفاوت آمدهاند و نمیتوانند همنشین یکدیگر شوند . یکی در خانهی اشراف و با تمام امکانات و در ناز و نعمت بزرگ شده و دیگری میان فقر و تهدیستی و در محلات پائین شهر قد کشیدهاست . این تفاوت نه فقط مربوط به موقعیت اقتصادی آن دو بلکه مربوط به تمام مشخصههای زندگی آنها میشود . تفاوت آنها در آداب معاشرت ، ویژگی های فرهنگی و حتی سبک لباس پوشیدن و صحبت کردنشان ، مثل تفاوت زمین و آسمان است ؛ پس پدر و مادر محبوبه به هیچ وجه حاضر به موافقت با چنین ازدواجی نخواهند شد .
چند ماهی میگذرد ، بالاخره محبوبه از فرصتی برای بیرون رفتن از خانه و دیدار رحیم پیدا میکند ؛ اما وقتی به دکان نجاری میرسد میبیند که در دکان بسته است . در واقع پدر او دکان نجاری را خریده تا محبوبه و رحیم دیگر نتوانند یکدیگر را ببینند . همین موضوع بر خشم و لجاجت محبوبه میافزاید تا هرطور شده رحیم را ببیند و راهی پیدا کند تا با او ازدواج کند . او و رحیم در پس دیوار خانهی بصیرالملک با یکدیگر قرار میگذارند و نامههایی میان خود رد و بدل میکنند.
در همین میان که محبوبه درگیر ملاقات رحیم و نوشتن نامه برای او و لحظه شماری برای دوباره دیدنش است ، خبر میرسد که منصور ، پسر عموی محبوبه ، او را خواستگاری کرده است . پدر و مادر از این خواستگاری به شدت استقبال میکنند و تمام تلاششان بر این است که تا پیش از اینکه قصهی عشق و عاشقی دخترشان بپیچد و همه خبردار شوند و آبروریزی شود ، او را به منصور بدهند . قرار بر این میشود که در باغ شمیران عموجان(عموی محبوبه و پدر منصور) همگی جمع شوند و قرار ازدواج را بگذارند . پس از ورود خانوادهی بصیرالملک به باغ شمیران و معرفی منصور ، ما متوجه علاقهی شدید و ریشهدار منصور به محبوبه میشویم . منصور ، جوانی لایق و آدابدان و خوش سیما و تحصیلکرده است که تازه از فرنگ بازگشته و از کودکی به محبوبه علاقه داشتهاست . اما محبوبه که تصمیم خود را برای ازدواج با رحیم نجار گرفته است ، موضوع را صراحتا و بدون توجه به علاقهی منصور به خودش ، با منصور در میان میگذارد . منصور متعجب و بهتزده و البته خشمگین اما باملاحظهی اینکه آبروی محبوبه را نبرد ، به خانوادهاش میگوید که تمایلی به ازدواج با محبوبه ندارد و همه چیز را به هم میزند . عموی محبوبه که از علاقهی منصور به محبوبه مطلع بوده است ، دلیل چرخش نظر منصور را از او میخواهد اما منصور در مقابل گفتن واقعیت مقاومت میکند . عموجان بی امان به او اصرار میکند و منصور دیگر تاب نمیآورد و قضیه را به پدرش میگوید . عموجان متوجه موقعیت سخت برادرش و نگرانی او برای دخترش و آبروی خود میشود و به سراغش میرود . عموجان با نازنین و بصیرالملک صحبت میکند و سعی میکند تا آنها را راضی کند تا اجازه بدهند محبوبه با رحیم نجار ازدواج کند . صحبت های او و همچنین بیان عواقبی که ممکن از فشار آنها بر محبوبه برای آنها ایجادشود ، باعث میشود بصیرالملک و همسرش را راضی شوند و به این ازدواج تن دهند .
در نهایت پدر محبوبه با اکراه این ازدواج را میپذیرد اما شرط میکند که محبوبه پس از ازدواج با آن مرد دیگر حق رفت و آمد به خانهی پدری را ندارد . توصیف مراسم ازدواج کوچک و حقیرانهی محبوبه با رحیم یکی از غمانگیزترین قسمتهای داستان است . مراسم عروسی،دور از هرگونه تجملات و زرق و برق و بدون هیچ مهمانی و بدون لباسهای شیک و گرانقیمت برگزار میشود . از زبان محبوبه تفاوت مراسم ازدواج خودش و مراسم ازدواج نزهت را میشنویم که چگونه برای نزهت هفت شبانه روز جشن گرفتند . چند مدل غذا تدارک دیدند و چه هدیههایی به عروس دادند . محبوبه اما بیخیال آن همه تجملات و شکوه شد تا با رحیم نجار ازدواج کند . نکتهی جالب در این قسمت دعایی است که پدر محبوبه برای بدرقهی او میکند : دو دعا که به گفتهی خود پدر یکی خیر است و یکی شر . دعای خیر این است که خدا محبوبه را گرفتار آن مرد(رحیم)نکند و دعای شر این است که محبوبه صدسال عمر کند و هر روز بگوید "عجب غلطی کردم" .
زندگی محبوبه و رحیم در خانهای که پدر محبوبه برایشان خریده بود و آن را به نام محبوبه زده بود ، آغاز شد . این خانه در یکی از محلههای متوسط شهر قرار داشت و با خانهی پدری محبوبه تفاوت زیادی داشت . حالا دیگر خبری از نوکر و کلفت و آشپز وخیاط سرخانه نبود و محبوبه باید خود به تنهایی مسئولیت تمام این کارها را برعهده میگرفت . اما محبوبه که در خانهی پدرش دست به سیاه و سفید نزده بود چطور میتوانست به یکباره اینهمه مسئولیت را بپذیرد ؟! محبوبه که در خانهای اعیانی بزرگ شده بود،کارهایی مثل ظرف شستن و خرید و...را در شان خود نمیدید و از اینکه زنبیل به دست بگیرد و در خیابان بچرخد و با دکانداران سر و کله بزند ، احساس سرشکستگی میکرد . اما با این وجود او به خاطر علاقهاش به رحیم تمام این کارها را انجام میداد . هرماه دایهخانم (دایهی محبوبه) مقداری پول برای محبوبه میآورد و کمی با او از اوضاع و احوال خانوادهاش حرف میزد . دایه تنها همصحبت او بود و به واسطهی او بود که محبوبه میتوانست از احوال خانوادهاش باخبر شود . دایه خانم به محبوبه گفت که منصور که از ازدواج با محبوبه ناکام ماندهاست،گویی دست از دنیا شسته و برای رضای خدا با یک دختر آبلهرو اما بسیار باکمالات به نام نیمتاج ازدواج کرده است . نیمتاج اما زنی بسیار محترم است که خود از منصور خواسته تا مجددا با زنی زیبارو ازدواج کند و اجازه بدهد نیمتاج بیشتر وقتش را به عبادت بگذراند و فقط سایهی منصور بر سرش باشد و هرچند منصور راضی به این کار نشده است ، خود نیمتاج دختری به نام اشرف را برای او خواستگاری کرده است و منصور را وادار به ازدواج با او کردهاست . محبوبه این حرفها را میشنید و چیزی نمیگفت . او که از خانوادهاش طرد شده بود ، تنها دلخوشیاش همین خبرهایی بود که دایه برایش میآورد .
پس از مدتی محبوبه باردار میشود و ناتوانی او در انجام کارهای خانه باعث ورود مادر رحیم به خانهی آنها میشود . مادر رحیم برخلاف مادر محبوبه،زنی بددل ، بددهان و کوتهبین و دوبههمزن است . در طول داستان بارها شاهد اختلافهایی هستیم که در اثر حرفهای او میان محبوبه و رحیم به وجود میآید.فرزند محبوبه به دنیا میآید و برخلاف خواست محبوبه که میخواست نام فرزندش را عنایتالله بگذارد ، به خواست مادر رحیم نام او را الماس میگذارند . الماس بیشتر با مادربزرگش بزرگ میشود و خلق و خو و رفتارش مشابه با رحیم و مادرش میشود و تلاش های محبوبه برای تربیت او به جایی نمیرسد . هر روز که میگذرد محبوبه بیشتر احساس غربت میکند . رفتارهای رحیم و مادرش از نظر او به دور از ادب و نزاکت است و حالا نه تنها آن لباس یقه باز و موهای آشفتهی رحیم برایش جذابیت ندارد بلکه مدام از او میخواهد تا لباس مرتب بپوشد و دکمههایش را ببندد و موهایش را شانه بزند . رحیم هم گاهی نظرات محبوبه را میپذیرد و گاهی به تندی به او میگوید که محبوبه او را همانطور با موهای آشفته پسندیدهاست و نمیتواند هرروز از سر و شکل او ایراد بگیرد . اینجاست که آن شکاف فرهنگی کم کم میان آنها دهان باز میکند و چشم محبوبه را به حقایق میگشاید . در این قسمت های داستان ، ما شاهد دعوا و جدل فراوان بین محبوبه و رحیم هستیم و زمانی این دعواها شدت میگیرد که پسرخالهی رحیم به همراه پسر و دخترش ، کوکب ، به خانهی آنها به مهمانی میآیند و چند شبانه روز در خانهی آنها میمانند . در یکی از این شب ها محبوبه متوجه میشود که رحیم در نیمههای شب از رختخواب بیرون میرود و به سراغ کوکب ، که در اتاق مجاور خوابیده است ، میرود و سپس صدای پچ پچ و خندههای آرام آنها را میشنود . محبوبه نمیخواهد بپذیرد که چنین اتفاقی افتاده است اما شب بعد و شبهای دیگر باز هم این اتفاق میافتد . پس از رفتن مهمان ها خشم محبوبه فوران میکند و موضوع را مطرح میکند و عصبانیت خود را آشکار میکند اما رحیم در طرف دیگر دعوا نه تنها اشتباه خود را نمیپذیرد بلکه خانه را ترک میکند و چندماهی به خانه برنمیگردد .
در زمان نبود رحیم دایه خانم چندبار به محبوبه سر میزند و برای او خبرهای تازه میآورد . خبر اینکه اشرف ، همسر دوم منصور ، باردار شد اما سر زایمان از دنیا رفت و حالا نیمتاج فرزند او را بزرگ میکند . محبوبه باز هم فقط میشنود و فقط برای اشرف اشک میریزد و چیزی به زبان نمیآورد .
پس از سه ماه رحیم به خانه برمیگردد و دوباره ارتباط محبوبه و رحیم ترمیم میشود . پس از این محبوبه مجددا باردار میشود ولی نگران زندگیاش است و مدام به رحیم یادآوری میکند که او قرار بود وارد نظام شود و میخواست برای خود صاحب منصب شود اما رحیم نمیپذیرد و حتی به تندی به محبوبه میگوید که هرگز وارد نظام نخواهد شد . محبوبه که از بیکاری و بیعاری رحیم و خلق و خوی او به تنگ آمده روزی به بهانهی حمام خانه را ترک میکند اما میرود تا در یکی از محلههای پائین شهر ، خود را به دست زنی ناشناس بسپارد تا فرزند او را پائین بکشد . این اتفاق میافتد اما محبوبه را برای چندماهی زمینگیر میکند . پس از بهبود حال او ، رحیم و مادرش که از محبوبه عصبانی هستند بیش از پیش الماس را از او دور میکنند و حتی به او اجازه نمیدهند تا الماس را با خود از خانه بیرون ببرد . یک روز محبوبه به قصد حمام از خانه بیرون میرود اما وقتی برمیگردد ، میبیند که در خانهشان غوغایی برپاست . صدای شیون مادر رحیم را از داخل خانه میشنود و همچنین میبیند که همسایهها همگی با چشمان ترسان و غمزده به او نگاه میکنند . وقتی وارد خانه میشود ، گوشهی حیاط پارچهی سفیدی را میبیند که روی یک جسم کوچک کشیده شدهاست . زمان میبرد تا به خود بیاید و بفهمند این جسم کوچک بدن خیس و سرد پسرش است که چشمان کوچکش را برهم گذاشته و برای همیشه محبوبه را ترک کرده است . الماس در اثر خفگی در آب حوض جان خود را از دست داد . بار این غم ، بار دیگر محبوبه را از پا درآورد اما زمانی اثر این زخم عمیقتر شد که محبوبه متوجه میشود به دلیل سقط فرزندش ، دیگر توانایی بچه دار شدن هم ندارد . زندگی روز به روز و حتی ثانیه به ثانیه برای محبوبه سختتر شد تا روزی که رحیم،محبوبه را برای اینکه خانه را به نام او بزند زیر بار کتک گرفت و محبوبه هم با وجود تحمل تمام سختیهایی که در طی هفت سال زندگی با رحیم کشیده بود اما دیگر توان و طاقت مدارا کردن نداشت و همانطور که با خود زمزمه میکرد : "عجب غلطی کردم" از آن خانه گریخت و به خانهی پدرش پناه برد .
خانوادهی محبوبه از او استقبال کردند و پدرش طلاق او را از رحیم گرفت و محبوبه دوباره به زندگی آسوده و راحت و بدون غم و اندوه و درد در خانهی پدرش خو گرفت . منصور اما که سالها عاشق محبوبه بود و به دور از او طعم زندگی را از یاد برده بود ، با بازگشت محبوبه نوری در دلش روشن شد و اینبار محکم و بدون پا پس کشیدن ، با رضایت همسرش ، نیمتاج ، از او خواستگاری کرد و آنها با یکدیگر ازدواج کردند . شروع زندگی محبوبه با منصور،بازگشت او به زندگی آرام و بی دردسری بود که هرگز بارحیم تجربهاش نکرده بود . او منصور را با آن رفتار متین و مودبانه و احترامی که به محبوبه میگذاشت و ابراز علاقهی به دور از اغراقش ، با رفتارهای پرخاشگرانه و بیبندوباریهای رحیم مقایسه میکرد و حسرت میخورد که اگر از همان ابتدا به زندگی با منصور رضایت داده بود هرگز از خانهی پدرش طرد نمیشد ، آن همه توهین و تحقیر را در کنار رحیم و مادرش را تحمل نمیکرد و فرزند خود و توانایی بچهدار شدن را از دست نمی داد.
او به یقین رسیده بود که آنچه با رحیم بر او گذشت،یک هوس زودگذر بود؛او عاشق ظاهر رحیم شده بود و هرگز رفتار و منش او را نسنجیده بود.عقلش را از دست داده بود و دست به انتخابی به دور از عقل و منطق زده بود و زندگی با منصور بود که به او آموخت عشق واقعی چیست ؟! عشق واقعی ، احساسی نبود که طغیان میکرد و در انسان شور و هیجان زیادی به وجود میآورد . عشق ، احساس آرامشی بود که با احترام و ادب آمیخته شده بود و او آن را در کنار منصور تجربه کرد .
محبوبه بار حسرت نداشتن فرزند را به دوش میکشید ؛ اما حضور سه فرزند منصور به او دلگرمی میداد . پس از مرگ نیمتاج به دلیل بیماری قلبی ، او فرزندان منصور را بزرگ کرد و هرکدام را سر و سامان داد . سرآخر ، منصور از دنیا رفت و محبوبه پس از چشیدن اندکی طعم خوشبختی تنها ماند.
داستان عمهمحبوبه در اینجا به پایان رسید و او تنها یک جمله به سودابه گفت و او را به حال خود گذاشت تا دربارهی آنچه از سرگذشت زندگی او شنیده بود،فکر کند و تصمیم خود را بگیرد : "یادت باشد دخترجان،شب سراب نیرزد به بامداد خمار."