ساد
خواندن ۲ دقیقه·۵ ماه پیش

دیوار های روح

تا حالا شده با خودت لج کنی؟ اون مکانی که دوست داری رو نری، اون خوراکی ای دوست داری رو واسه خودت نخری، اون موسیقی ای که دوست داری رو برای خودت پلی نکنی، اونقدر که خستگیت در بره استراحت نکنی...

از خودم به خودم شکایت کردم، خودم قاضی شدم و خودمم حکم بریدم و خودمم اجراش کردم.


_شبیهِ سادومازوخیسم نیست؟ +نه این فرق داره. مطمئنم اون نیست


دیدین وقتی رنگای مختلفِ زیادی رو باهم قاطی کنید رنگی که باهاش مواجه میشید سیاهه؟ منم همینجوری شدم. همه ی احساسات و عواطفمو فرو خوردم و برای همین باهم دیگه قاطی شدن و تهش احساسی که باهاش مواجه شدم نفرت بود. یه نفرت که اول از همه گریبانِ خودمو گرفت و بعدشم دیگران.

تا همین چند وقت پیش یکی از تفریحاتِ حال خوب کنی که برام انرژی بخش بود، وقت گذروندن با دوستام بود. ولی الان اینکار هم دیگه حالمو خوب نمیکنه. قبلنا کتاب از هرچیزی برام دلنشین تر بود. الان چی؟ دو خط میخونم خسته میشم. در کل هرچیزی که قبلاً ازش به عنوان رهایی از مشغله های ذهنی استفاده میکردم خودش تبدیل شده به یه مشغله ی ذهنی. خودمو توی یه هزارتویی حس میکنم که هرچی میگردم راه خروجی رو پیدا نمیکنم و هر طرفی که میرم با خودم مواجه میشم.

عین روز برام روشنه که اگه بخوام با همین دست فرمون برم جلو روح و روانم حسابی داغونِ داغون میشه، هرچند که الانم اونقدرا سرحال و قبراق نیستم ،ولی قطعاً حالم اونقدرا هم افتضاح نیست و یچیزی ما بینِ گزینه ی اول و گزینه ی دومم.

خستم مثل اون دانش آموزی که شاد و خوشحال از جلسه ی امتحان میاد بیرون و بعد می‌فهمه که صفحه ی دومِ برگه رو ندیده و حالش بدجوری گرفته میشه

خستم مثل اون بچه ای که تا اومد یه لیس به بستنی قیفی‌ش بزنه، بستنیش از توی قیف قِل خورد افتاد کف آسفالت

جوری خستم که اگه میشد جوری می‌خوابیدم که پزشک هم نتونه تشخیص بده که الان من خوابم یا رفتم تو کُما. ولی خب نمیشه.

دارم سعی میکنم نشون ندم که در درونم چقدر با خودم درگیرم. کلی لبخند میزنم و با این و اون میگم و میخندم اما بالاجبار؛ فقط بخاطرِ اینکه حوصله ندارم به این و اون جواب پس بدم که چمه و چرا اینطوری شدم.

پوشه های ذهنم از تو قفسه افتادن پایین و همه ی برگه ها و یادداشت ها و پی‌نوشت‌هاشون با هم قاطی شد. دیگه حوصله نداشتم از اول اونارو بچینم توی قفسه‌. همشونو جمع کردم گذاشتم تو کمد و درشو بستم. و اون در قبل از اینکه به روی اونا بسته شه، به روی خودم بسته شد.





کس نخواهد فهمید بدان عمرِ درازش که این تن چه کشی...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید