ویرگول
ورودثبت نام
پوریا رضاتبار بالانقیبی
پوریا رضاتبار بالانقیبیحالا که روزگار دل ما رو شکست با این سرکش مست دیگه چه میشه کرد وقتی سرنوشت رو پیشونی نوشت با تقدیری که هست دیگه چه میشه کرد
پوریا رضاتبار بالانقیبی
پوریا رضاتبار بالانقیبی
خواندن ۱ دقیقه·۱۸ روز پیش

رنج میبرم از زندگانی ام

تنهایی‌ام را بهانه کردم تا در سکوت، صدای تو را بهتر بشنوم؛ گویی تنها رفیقِ من، غمِ شیرینِ دوری توست.

در این شبِ پر از اندوه، تنها هم‌صحبتِ من سایه‌ی غم است که با عشقِ عارفانه‌ام، رقصِ تنهایی را می‌آموزد

با تنهایی‌ام آشتی کردم و فهمیدم که عشق، حتی در غم‌های بی‌پایان، تنها پناهگاهِ روحِ تنهاست

غصه‌ها را در آغوش کشیدم و با آن‌ها دوست شدم؛ چون می‌دانم که در این جهانِ خالی، تنها عشق و تنهایی، دو بالِ پروازِ من هستند

عاشقِ تنهایی‌ام شدم، چون در این سکوت، خدا و تو را بیشتر از همیشه حس می‌کنم

زندگیزندگی مدرنغمگین
۰
۰
پوریا رضاتبار بالانقیبی
پوریا رضاتبار بالانقیبی
حالا که روزگار دل ما رو شکست با این سرکش مست دیگه چه میشه کرد وقتی سرنوشت رو پیشونی نوشت با تقدیری که هست دیگه چه میشه کرد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید