سه تا چیز هست که گفته میشود هیچ وقت نمی بینیم معلم ریاضی که روز امتحان ریاضی سر کلاس نیاید، آمبولانسی که بنزین بزند و مسئولی که به وعدهاش عمل کند.
من به عنوان دانشجوی سابق فوریت های پزشکی، یک بار بعد از ماموریت قبل از رسیدن به پایگاه، آمبولانس را بنزین زدیم. ولی نمیدانم چرا خودم هم دیگر این اتفاق را ندیدم.
رانندگی آمبولانس کار مشکلی است. مثل وانت و ون، شما نمیتوانید پشت ماشین را ببینید و بزرگ و پهن هم هست و نمیشود در کوچه های تنگ وارد شد. فرض کنید، بیمار هم در کابین عقب در وضعیت اورژانسی قرار دارد. تکنسین همکار در حال احیای قلبی ریوی هم باشد! چون دانشجو بودم، نباید کابین جلو مینشستم و برای گواهینامه پایه دو باید ۲۳ سال و گواهینامه پایه سه داشت. برای همین تجربه رانندگی با آمبولانس ندارم.
اما تجربه کابین عقب آمبولانس را دارم. یک بار بیمار اورژانسی داشتیم. تکنسین فوریتهای پزشکی گفت که این ماموریتی که قرار است برویم واقعی هست!
خب ماموریت، ماموریت هست دیگر! وقتی سرصحنه رسیدیم؛ بیمار را دیدیم که برق گرفته بود و از ارتفاع سه متری سقوط کرده بود. بیمار آقا بود. سوختگی داشت؛ بیهوش بود و به خاطر سقوط، سر و دستش دچار آسیب و تروما شده بود. از تروما و حادثه فقط سرکلاسهای دانشگاه عکس دیده بودم؛ حالا داشتم در واقعیت میدیدم. فضای عجیب و سنگینی بود. این قدر فوری بود که یادم نمیآید تکنسین کِی رگ بیمار را گرفت. بیمار را مانیتور نوار قلب کردیم و ماسک اکسیژن گذاشتیم. در حرکت ماشین، سرم آماده کردیم. اولین مأموریت واقعیام و پر از چالش بود. بیمار را به کابین انتقال دادیم. این قدر موقعیت استرسزا بود که دفترچههایم از جیبم به کف کابین افتادند یا شاید هم ریختند؛ نمیدانم. انکار نمیکنم که از کارهای پزشکی خوشم میآید. ولی استرس از درونم به بیرون میریخت. تکنسین گفت که سرم آماده کنم. در حرکت بودیم. از استعداد تعادلی که دارم استفاده کردم و سرم و ست سرم را برداشتم.

عکس گذاشتم تا بیشتر و دقیقتر توضیح بدهم. من را که میبینید. روی صندلی سمت راست نشستهام. بیمار اورژانسی هست و تکنسین فوریتهای پزشکی که رانندگی میکند؛ با سریعترین سرعت رانندگی میکند. شاید تجربه بودن در کابین عقب را داشته باشید. در حال رانندگی، خیلی حرکت دارد. حالا من بلند میشوم، تجربه هم که ندارم، بیمار رو به رویم هست نباید روی بیمار بیفتم. امیدوارم به من نخندیده باشید. باید دقت میکردم. خلاصه که موفق شدم سرم و ست سرم را باامنیت بردارم.
سرم را هواگیری کردم. و سعی کردم در آن موقعیت، تا جای ممکن استریل و اصولی کار کنم. مثل فیلمهای اکشن بود. تکنسین صفر آنژیوکت را پرت کرد و ست سرم را وصل کرد.

صفر آنژیوکت را در عکس مشخص کردم. وقتی رگ بیمار را با آنژیوکت گرفته باشیم با در آوردن صفر آنژیوکت، میتوانیم جای آن سرم متصل کنیم. از پیشانی تکنسین ارشد همین جور عرق میریخت. خیس خیس بود. تا به حال ندیده بودم ماموریتی این قدر سخت باشد. تکنسین داشت زحمت میکشید. و سعی میکرد که فشارخون بیمار افت نکند.
دفترچههای من هنوز کف کابین هستند. بیمار را به اورژانس بیمارستان انتقال دادیم و چون حال بیمار خیلی اورژانسی بود؛ کد اورژانس بیمارستان را فعال کردیم. همان کد بلو یا کد آبی که در سریالهای پزشکی شاید دیده باشید منظورم هست. پرستارها و دکتر آمدند. دکتر با سونو فست (FAST) شکم بیمار را معاینه کرد. اوضاع خوب نبود. بیمار خونریزی داخلی داشت.
متاسفانه بعدا تکنسین این ماموریت گفت که بیمار اورژانسی سوختگی و تروما که به بیمارستان منتقل کردیم همان شب فوت کرده است. خیلی ناراحت کننده بود. دوست نداشتم باور کنم. میخواستم بیمار زنده باشد. و این طوری اولین ماموریت واقعیام را به یاد میآورم.