سرزمین آفتاب را ترک میکنم
آن روزهای پر از درخشش را به آغوش فراموشی میسپارم
اکنون فقط من هستم ؛ من و رقص نور
در روزنه های قلب تاریکم .
از شعله های خشم گذر میکنم و میگویم
سرخی تو از من !
به جاده گُدازه نفرت برمیخورم ؛
چطور بدون سوختگی از این تنفر گذر کنم ؟
آیا بالی برای پرواز خواهد بود
یا رقصی از سرخوشی باعث بیحسی میشود ؟
