ویرگول
ورودثبت نام
Meshi
Meshiچنل تلگرامی : @CHIROH
Meshi
Meshi
خواندن ۷ دقیقه·۱۲ روز پیش

گذرگاه ذهن

نمی‌دانم وقتی چشم باز کردم،

اول غم را دیدم یا شادی را.

فقط می‌دانم

برای رسیدن به شادی‌های کوچک و بزرگ،

باید از غم‌هایی عبور کرد.

از کودکی همیشه سعی می‌کردم ذهن‌ها و قلب‌های کوچک و بزرگ اطرافم را مشاهده کنم؛

رفتارشان را ببینم، الگو بگیرم

و در مسیر خوب بودن از آن‌ها استفاده کنم.

اما با گذشت زمان فهمیدم

همه‌ی رفتارهایی که می‌بینیم، الزاماً خوب نیستند.

دشنام، دعوا، تحقیر…

آن‌جا بود که متوجه شدم من فقط یک انسانِ جدا از بقیه نیستم؛

من چرخ‌دنده‌ کوچکی هستم

که فرهنگ و تمدن جامعه را به سمتی هل می‌دهم با کوچکترین کار ها

همین افکار مرا وادار کرد

برای ایده‌آل بودن تلاش کنم.

خودم را به آب و آتش زدم

تا «کامل» بمانم.

اما باز هم دیر یا زود فهمیدم

هیچ‌چیز و هیچ‌کس کامل نیست.

مدتی طول کشید تا این ناتمام بودن را ضعف بدانم،

و زمان بیشتری طول کشید تا بفهمم

تلاش برای بهتر شدن،

از خودِ کامل بودن مهم‌تر است.

ایده‌آل بودن،

اغلب در نگاه دیگران معنا پیدا می‌کند،

نه در چشم‌های خام خودم.

این همان چیزی بود که من آن را ضعفِ دیگران می‌نامیدم.

چشم‌هایی که طوری قضاوت می‌کنند

انگار هرگز اشتباه نکرده‌اند،

انگار هیچ‌وقت خسته یا ناتوان نشده‌اند،

انگار خدای دیگران هستند.

چرا؟

چون دیدگاهی خاص نسبت به مسائلی مثل دین، علم و چیزهای دیگر دارند.

اما هرچه بیشتر نگاه کردم،

به یک چیز مشترک رسیدم:

کسانی که خود را وقف چیزی، کاری یا کسی می‌کنند،

اغلب اخلاق را فراموش می‌کنند.

حتی آن‌هایی که خود را وقف اخلاق می‌کنند،

گاهی خودِ اخلاق را فراموش می‌کنند.

فراموش می‌کنند که دیگران هم انسان‌اند.

فراموش می‌کنند همسایه‌شان شاید به کمک نیاز داشته باشد.

فراموش می‌کنند انسانیت،

چیزی فراتر از عقیده و دستور است.

در تمام جنگ‌ها و درگیری‌ها این ثابت شده

که اگر کسی در خاکی دیگر رشد کرده

و افکاری خلاف جهت ما دارد،

به‌راحتی «دشمن» نامیده می‌شود.

و همین کافی‌ست

تا به خود اجازه بدهند نابودش کنند،

و بعدها به کشتن هزاران نفر افتخار کنند؛

فقط چون دین دیگری داشتند

یا از شخص دیگری دستور می‌گرفتند.

دستور گرفتن،

همیشه به قیمت مرگ تمام می‌شود؛

چرا که وقتی زیر دست دیگری هستی،

باید خطر نابودی خودت را بپذیری

تا او در امان بماند.

این منطق نه بوده

و نه هست.

و شاید به همین دلیل است

که افکار خودمختارِ آدم‌هایی مثل من

اغلب از جامعه طرد می‌شود

و با رفتارهای تند روبه‌رو می‌گردد.

من دوست ندارم کسی را بکشم

فقط چون کتابی گفته

در ازای این کار به بهشت می‌روم

و قهرمان جامعه می‌شوم.

دوست ندارم به جهانی دیگر دل خوش کنم

و به امید مجازاتِ ظالم در جایی نامعلوم،

از ایستادن جلوی ظلمِ امروز فرار کنم.

انسان،

باید آزاد باشد؛

آزاد در فکر،

آزاد در بیان،

و اخلاق‌مدار به اندازه‌ای

که اجازه ندهد کسی

صرفاً به اتهام، کشته شود.

هرچه بزرگ‌تر شدم،

از دیدن مرگ بیشتر وحشت کردم؛

چون آن را پایان انسانیت می‌دانم.

جسمی خالی از روح،

تفاوتی با یک شیء بی‌جان ندارد.

شاید من هم روزی خالی از روح شدم؛

چون حرفی را نگفتم

در زمانی که می‌توانست

نجات‌بخش کسی باشد.

شاید می‌توانستم

مانع خالی شدن جانی از جسمی شوم؛

چه دوست،

چه دشمن.

انسانِ منسوخ‌شده در جست‌وجوی زندگی؟

هنگامی که زنجیر افکار دیگران،

مرا در خلأ و تاریکی زندانی کرده بود

و اخلاقم را به حاشیه رانده بود،

ناگهان به فکر عجیبی رسیدم.

با خودم گفتم:

شاید باید به این زندگی پایان بدهم

و خودم را این‌گونه نجات دهم.

اما پس از مدتی از خود پرسیدم:

آیا من اصلاً زندگی کرده‌ام

که بخواهم این‌گونه به آن پایان بدهم؟

من به دنبال زندگی گشتم؛

به دنبال خنده‌های واقعی،

به دنبال کلماتی

که از دل و جانم بیرون بیاید

و دل و جانی را شاد کند.

تلاش کردم روابطی عاطفی داشته باشم

تا شاید انسان بودن را درک کنم؛

چرا که تمایز انسان

با دیگر مخلوقات،

احساسات است؛

احساساتی خالصانه.

با اندکی گذر زمان،

در روابط دوستانه به این نتیجه رسیدم

که مهم نیست چقدر صادق باشی؛

اگر چیز تازه‌ای برای ارائه نداشته باشی،

حذف خواهی شد.

اما چه چیزی؟

در میان تمام چیزها،

علم و دانش را انتخاب کرده بودم

و خیلی زود متوجه شدم

دانش پایانی ندارد.

دانشوران واقعی

هیچ‌وقت خود را در ملاعام

آشکارا نشان نمی‌دهند؛

چرا که گارد دیگران

سنگین‌تر از آن است

که دانشی در آن نفوذ کند.

اما این گارد از چه چیزی به‌وجود می‌آید؟

از هر آن‌چه می‌بینند،

می‌شنوند

و به ظاهر می‌فهمند.

منطقشان این است:

چون دیدم، درست است؛

چون فلان شخص گفت، درست است.

اما اشتباه است.

راست یا غلط بودنِ چیزی که مسئولیتش را

به گردن شخص دیگری می‌اندازی،

از اشتباهات خودت کم نمی‌کند.

این تو بودی که باور کردی.

این تو بودی که آن باور غلط را

به اشتراک گذاشتی.

این تو بودی که باعث شد

فکری شکل بگیرد

که به واسطه‌ی آن دعوایی آغاز شود،

یا شعله‌ی گرمِ فکری نجات‌بخش

که می‌توانست سرمای غفلت را

اندکی عقب بزند،

خاموش شود.

تقصیر تمام این‌ها

بر عهده‌ی توست.

تو می‌توانستی

پیش از گفتن چیزی

که باعث جدایی می‌شود،

از خودت بپرسی:

آیا واقعاً درست است؟

چه لزومی دارد

فلان شخص، فلان کار را انجام دهد؟

یا چه منطقی وجود دارد

که فلان اتفاق،

در فلان زمان،

درست بوده باشد؟

در همین حین که این چیزها را می‌دیدم،

کافری را دیدم

که ظاهراً

متدیّن‌ترین فرد

در دین خودش بود.

دشنام می‌داد،

دیگران را به سخره می‌گرفت

و زمانی که با پیامد کارهایش

روبرو می‌شد،

به گریه می‌افتاد.

تفنگی در دستانش بود

و خشابش را

با جانِ زیردستانش پر می‌کرد

و با گرفتن جانِ دیگری

خودش را در امان نگه می‌داشت.

پست‌ترین انسان،

او بود که این کار را کرد؛

و پست‌تر از او،

من بودم

که دهانم را بسته نگه داشتم.

اما دیگر خسته شدم.

دیگر نمی‌خواهم

دهانم را

به روی جنایت‌های آشکارِ

بزرگان علم،

دین

و سیاست ببندم.

چرا؟

چون وقتی می‌بینم

کسی از مرگِ انسان دیگری

فقط به این دلیل

که «دشمنِ شخص بزرگی بوده»

خوشحال می‌شود،

چشم‌هایم آتش می‌گیرد

و خشم،

وجودم را می‌سوزاند.

جلوی چشم‌هایم

کسی را می‌بینم

که خلاف مسیر جامعه

و تمدن قدم برمی‌دارد.

پس تلاش‌های من چه می‌شود؟

چرا او

به بربریت بازمی‌گردد؟

اگر خانواده‌ی خودش بود، چه؟

چطور بسیاری

این‌گونه به خود حق

شادی می‌دهند؟

عذابِ دیگران،

انسان را به ظلم وامی‌دارد.

من هم،

با آن‌که از دیگران طرد شدم،

چندان مستثنا نیستم.

شاید اگر اندکی اخلاق نبود،

من هم می‌کشتم

تا راحت بمانم.

یا شاید…

اندک‌اندک دارم به همان هیولا تبدیل می‌شوم.

به همان خدایی که می‌پرستید قسم؛

اگر هیولا شوم،

تا زمانی که جان داشته باشم

به سمتِ باعث‌وبانیِ تمام این‌ها

یورش می‌برم.

حمله می‌کنم

تا شاید روزی موفق شوم

جلوی کسانی را بگیرم

که پاکی را

از من

و از آن‌هایی که شبیه من بودند

دزدیدند.

اگر شما نبودید،

شیطانی نبود.

اگر نبودید،

فرشته‌ای نبود.

اگر نبودید،

قوانین شکل دیگری داشتند.

شاید اگر نبودید،

بهتر بود.

اما این‌که

منِ هیولا

شما را ببلعم،

ناممکن است.

چرا که حتی

در بدترین شرایط هم

دست خود را

به خونِ نجس شماها

آلوده نمی‌کنم.

چرا که وجدانم بیدار است،

و بیدار

خواهد ماند.

دفاع از افکار این‌چنین درست بود؟

تا زمانی که من هم تبدیل به چنین هیولایی نشده‌ام، باید فکری می‌کردم.

باید متوجه دری می‌شدم.

باید خود را کنترل می‌کردم.

اینکه ببینم دیده‌هایم این‌گونه کور می‌شوند و پس از مدتی من هم، با شکلی دیگر، تبدیل به آن‌ها می‌شوم، روحم را به لرزه می‌انداخت.

آه…

روح.

در مذهب‌های مختلف گفته بودند که روح چیزی است که از طرف خدا به انسان دمیده شده است.

شاید همین دلیل باشد که بتوانم خودم و آن‌ها را نجات دهم.

اما نوشته‌های آن‌ها این‌گونه آیه شده بودند،

و آیات، شلاقی در دست ظالمان؛

تا عده‌ای بی‌خبر را، چون اسب، به سمتی برانند.

شاید باید من هم آیه‌ای بنویسم…

اما اگر بعدها شلاق شد، چه؟

در همین افکار بودم که به این نتیجه رسیدم:

آزادگان در برابر شلاق‌های این‌چنین سر خم نمی‌کنند.

ادامه می‌دهند؛

تا پای جان.

تا جایی که بتوانند ایستادگی کنند.

من دوستِ خودم هستم.

من دوستِ دیگران هستم.

من نمی‌توانم سر بر بالین بگذارم،

وقتی دوستی دارم که جایی برای خوابیدن ندارد.

نمی‌توانم چشم‌هایم را به همه‌چیز و همه‌کس ببندم؛

چرا که پیشرفت، به‌وسیله‌ی همه‌ی ما رقم می‌خورد.

البته مرزِ کمک به دوستِ نیازمند،

به میزانِ نیازمندی او هم بستگی دارد؛

اینکه چه مقدار خودش می‌تواند پیش برود

و چه مقدار من می‌توانم همراهش شوم،

چرا که خودم هم به بخشی از توانم نیاز دارم.

باید این فکر را به همه می‌گفتم،

تا همه به فکر کمک بیفتند و موجب حرکت شوند.

باید به همه بگویم که در برابر ظالمان بایستند؛

چرا که وجودِ راحتیِ ما

از وجودِ راحتیِ مفت‌خورهای قدرت‌طلب،

اهمیت بیشتری دارد.

من نمی‌توانم تضمین کنم که با هر طرز فکری کنار می‌آیم،

اما قول می‌دهم با قانون‌مدارانِ بااخلاق صلح کنم و دوست باشم.

چرا که همان‌گونه که عالمان گفتند:

هرچه کنی، به خود کنی.

پس من نیکی می‌کنم

و تو را نیز به نیکوکاری دعوت می‌کنم.

شاید اوضاع‌مان اندکی متفاوت شود.

شاید چشم‌هایمان دیدی تازه بگیرند.

شاید خنده‌ها،

واقعاً از تهِ دل و جان بیرون بیایند؛

چرا که این همه غم و رنجی که کشیده‌ایم،

ارزشش را دارد.

چرا وارد شدی؟

اینکه بخشی از هزاران تکه،

و هزاران ورودی و خروجی ذهنم را

در اختیار تو می‌گذارم،

برای این است که اگر صلاح می‌بینی

همراه این بینش شوی،

هم‌سفری برای این مسیر کوتاه‌مان باشی.

اینکه به خودت نگاه کنی؛

ببینی آیا تو نیز تبدیل به دیگران شده‌ای؟

یا با وجود تمام شرایط ممکن،

هنوز خودت مانده‌ای؟

آیا هنوز می‌توانی زندگی کنی،

یا شادیِ تو هم

در شادیِ جمع حل شده است؟

همه‌ی ما نیازمندیم؛

نیازمندِ تفکری نو،

نیازمندِ همدلی،

نیازمندِ همه‌چیز.

چه من نیازمند باشم

و چه تو،

دستم را محکم بگیر.

قول می‌دهم تمام تلاشم را بکنم

تا با هم رو به جلو برویم.

من تنها بودم،

و قدرت انسان‌های تنها

شدیداً ناچیز است.

به اشتراک بگذار؛

من هم به اشتراک می‌گذارم.

به همه‌چیز و همه‌کس فکر کن،

چرا که برای پیش‌رفتن

به همه نیاز داریم.

باید تمدن و انسانیت را

رو به جلو هل دهیم؛

نه اینکه هر روزمان

بدتر از دیروز شود

و چشم‌ها

خسته و کور،

از زندگی و انسانیت برگردند.

امیدوارم

اهمیت زمان را بدانی،

اهمیت جوانی،

اهمیت دوستی

و اهمیت تنها نبودن.

همه‌چیز

به دست من و تو رقم می‌خورد.

حریف تاریکی‌ها

خودِ ما هستیم؛

نه دیگران،

نه حتی ظالمان.

باید به همدیگر تکیه کنیم

چنل تلگرام : @CHIROH

نویسنده : meshi

به همدیگر تکیه کنیم.

انساناخلاقفلسفه
۶
۱
Meshi
Meshi
چنل تلگرامی : @CHIROH
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید