
آهنقراضهها را میخرند؛ هر صبح جمعه، شهر به شهر و کوچه به کوچه. کیلویی هزار تومان، شاید هم کمتر. فولاد و چدن و حلبی و گالوانیزهشان را برمیدارند، نخالههایشان را دپو میکنند و بعد قطعههای قابل بازیافت را به کورهها میسپارند. هر شمش و میلگردی که از آنها تولید شود، دههها یا سدهها در نقش ستون فقرات یک ساختمان مقاوم عمر میکند و مفید واقع میشود.
آدمها اما بازیافتپذیر نیستند. از یک جایی به بعد، زهوارشان در میرود و رو به فرسودگی میگذارند. موهایشان میریزد و دندانهایشان دانهدانه میپوسد. نمره چشمشان ضعیف میشود و با همان چشمهای ضعیف هم چین و چروکهای تازه صورتشان را مییابند. پوکی استخوان میگیرند و زانوهایشان با هر بار بالا رفتن از پلهها قفل میکند. کمردردهای بادلیل و بیدلیل میگیرند و ناز معدهشان را دیگر هیچ غذای سالمی خریدار نیست. اگر به زعم قدیمیها خیلی خوشبخت باشند، کارشان به جایی میرسد که باید بچهای، نوهای، نتیجهای، کسی در دهانشان آب و غذا بگذارد، دست و صورتشان را به نیابت از آنها بشوید، لباسهایشان را دانه به دانه تنشان کند و بعد هم بر دوشی، تختی، صندلی چرخداری، چیزی به اینسو و آنسو ببردشان.
در کلام معصوم (سلام الله علیهم اجمعین) آمده، سه نعمت است که تا وقتی از دست نروند قدرشان دانسته نمیشود؛ امنیت، سلامت و جوانی. میگویم، از دست دادن امنیت را شاید برخی تا آخر عمرشان هم تجربه نکنند. دائم در آسایشی فراگیر باشند و ندانند وحشت مدام از ناامنی و ترس لحظهبهلحظه از حوادث ناگهانی و مرگآور یعنی چه. گوارایشان.
سلامتی را هم گاهی میتوان تا آخرین روزهای عمر نگه داشت. حتی اگر با حادثهای جوانمرگ نشوند، کافیست سالم زیسته باشند تا نهایتاً در چند روز پایانی عمرشان از کار افتادن اندامهای حیاتی بدن را تجربه کنند و در اثر کهولت سن بمیرند؛ بیآن که خاطرهای از بیماری و درد و رنج آن در ذهنشان ثبت شده باشد. خوشا به سعادتشان.
اما جوانی... پدیدهای عجیب است. غیرممکن است کسی به جوانی رسیده باشد و از دست دادنش را تجربه نکند. جوانی را از همان لحظه که به دست میآوری، از دست میدهی! درست از آن ثانیهای که میگویی «من اکنون به سن جوانی رسیدهام»، از دست دادن آن آغاز میشود: یک ثانیه، دو ثانیه، یک روز، دو روز، یک ماه، یک سال، یک دهه...
جوانها از آغاز مسیر جوانی، ذخیرهای شگرف از توانمندیها را به عاریت میگیرند و از این رو مفیدترین نیروهای جامعهاند؛ چه برای زندگی فردی خودشان و چه برای زندگی خانوادگی یا اجتماعی سرزمینشان. اما با هر ثانیه گذر زمان و با هر لحظه از دست دادن جوانی، بخشی از آن توانمندیها را نیز بازپس میدهند. تواناییهایی که جایگزین ندارند و اگر بهموقع خرج نشده باشند، تمام میشوند.
داشتم فکر میکردم ما دقیقاً از چه زمانی متوجه از دست دادن جوانیمان میشویم؟ اگر چین و چروکهای صورتمان با تزریق و پوسیدگی دندانهامان با روکش و سپیدی موهامان با رنگ و ضعف چشمانمان با جراحی پوشانده شود و آن شناسنامه دهانلق را هم در هفت صندوق پنهان کنیم که اعداد و ارقامش حقیقتی را فریاد نزند، آیا ممکن است توانسته باشیم خود را فریب دهیم که ما هنوز چیزی از جوانیمان را از دست ندادهایم؟
مدتی است که ذخیرهی خرجشده -یا شاید هم ازدسترفته- از جوانیام را با آنچه در ازایش به دست آوردهام مقایسه میکنم. نتیجه فاجعهبار است. گمان نمیکنم آفریدگارم انسانی را با چنین طول عمری به زمین فرستاده باشد تا درس بخواند و کار کند و خوش بگذراند و چند باری هم دست خانوادهاش یا غریبهها را در گرفتاریها گرفته باشد و بعد با توهم اشرف مخلوقات بودن به خانهاش -ملکوت- بازگردد.
ما داریم لحظه به لحظه ذخیره جوانیمان را از دست میدهیم. اندوختهای که هر ثانیهاش میتوانست و میتواند ثمرهای دلپسند و ارزشمند داشته باشد و اگر از دست برود، دیگر تکرار نمیشود. جوانی بر خلاف امنیت و سلامت، قابل ترمیم و بازگشتپذیر نیست و از دست دادنش رفتهرفته ما را به آدمقراضههایی تبدیل میکند که حتی خاصیت بازیافت هم ندارند.
آهنقراضهها را میخرند؛ با نیسان آبی، گاهی هم وانت مزدا. هر چند ارزان، اما در ازایشان پول میدهند. آنها را به کارگاههای بازیافت میفروشند و شاید روزی دوباره پول بدهند تا حاصل کار را برای یک استفاده مفید دیگر خریداری کنند. آدمقراضهها را اما میبرند؛ با آمبولانس، گاهی هم نعشکش. نهتنها در ازایشان پول نمیدهند، بلکه هزینهای هم برای جابهجاییشان دریافت میکنند. آنها را به بیمارستانهایی میسپارند که نهایت توانشان بازگرداندن و ترمیم اجزای فیزیکی بدنشان است؛ نه بازگرداندن جوانیشان.
شمارش معکوس زندگی را جدی بگیریم.