
هر فنر فشرده در نگاه اول از حلقههای بههمپیوسته تشکیل شده است. از یک نقطه که شروع کنی و روی یکی از حلقهها پیش بروی، بعد از یک دور کامل به مکانی میرسی که خیلی نزدیک به نقطه شروع است؛ آنقدر نزدیک که اگر فنر در فشردهترین حالت ممکن باشد خیال میکنی درجا زدهای و به مکان اول برگشتهای. اما یک ناظر بیرونی به وضوح میبیند که تو در حلقه دیگری قرار داری و -حتی اگر شده به اندازه یک اپسیلون- جلوتر رفتهای.
با خودت میگویی: اشکالی ندارد؛ اگر سفرم بیهوده بود و چیزی به دست نیاوردم، دستکم چیزی را هم از دست ندادم و حالا دوباره در نقطه شروع هستم. بعد میتوانی مجدداً به مسیر ادامه دهی و وقتی یک دور کامل زدی ببینی باز هم در جای اول قرار داری. و دلت را خوش کنی که اگر سود این تلاش صفر بوده، زیانش هم صفر بوده. این دور باطل میتواند بارها و بارها تکرار شود و خیال میکنی هر بار به اندازه قبل، فرصت برای شروع دوبارهات هست؛ در حالی که آن ناظر بیرونی میبیند تو حلقهبهحلقه به انتهای فنر نزدیکتر میشوی، بدون آنکه نسبت به نقطه متناظر نخستینات پیشرفتی کرده باشی!
زندگی ما در برهههایی که خیال میکنیم در حال درجا زدنیم، مثل پیمودن مسیر بر روی حلقههای یک فنر است. بدون فکر و برنامهریزی، بدون در نظر گرفتن علایق و استعدادها، بدون هدفگذاری و آیندهنگری، مسیری را در عرصه شغلی، تحصیلی و... شروع میکنیم و اگر پس از مدتی به هدف دلخواهمان نرسیدیم، زیر همهچیز میزنیم تا «از اول» شروع کنیم. دلمان هم خوش است که هنوز ضرری نکردهایم.
واقعیت این است که در زندگی دنیا، اتفاقی به نام درجا زدن امکان ندارد و در هر صورت «زمان» ما را به پیش میبرد. از صفر شروع کردن یک مسیر دوباره، کمترین زیانش ازدستدادن بزرگترین سرمایهمان یعنی عمر ماست و البته کسی نمیداند که تکرار دوباره و چندبارۀ یک تصمیم در حلقههای آیندۀ فنر زندگی، میتواند کیفیت، بهرهوری، سودرسانی و اثرگذاری حلقههای نخستین را داشته باشد یا نه!