در شهر عجیبی به نام چپقآباد، مردی به نام مشرمضان وارد کلانتری شد و گفت:
«آمدهام قاتل خودم را معرفی کنم.»
افسر گفت: «ولی شما زندهاید!»
مشرمضان آهی کشید: «همین باعث پیچیدگی پرونده شده.»
کارآگاه معروف شهر، سرگرد شلغمپور، فراخوانده شد. مردی که تاکنون سه پرونده را حل کرده بود، هرچند بعداً معلوم شد دو تای آنها اصلاً پرونده نبوده و سومی دفترچهٔ قبض آب بوده است.
سرگرد پرسید: «آخرین بار کی مردی؟»
مشرمضان گفت: «فردا ساعت سه بعدازظهر.»
سرگرد یادداشت کرد: «مقتول، همکاری لازم را با آینده انجام داده است.»
در همین لحظه، شاهد اصلی وارد شد. یک طوطی به نام «جناب استوار قنبر».
طوطی گفت: «من همه چیز را دیدم!»
همه خوشحال شدند.
طوطی ادامه داد: «البته چشمهایم بسته بود، چون خواب بودم، ولی از نظر اخلاقی شاهد محسوب میشوم.»
جلسهٔ بازپرسی آغاز شد.
سرگرد پرسید: «قاتل چه شکلی بود؟»
طوطی گفت: «شبیه مقتول، فقط زندهتر.»
مشرمضان ناگهان فریاد زد: «خودم بودم!»
همه شوکه شدند.
سرگرد پرسید: «یعنی خودت، خودت را کشتی؟»
گفت: «نه، خودِ آیندهام، خودِ اکنونم را کشت. من فقط نسخهٔ موقت هستم.»
همه ساکت شدند.
فقط آبدارچی کلانتری، عمو صفر، که بیست سال بود هرگز چیزی نفهمیده بود، گفت:
«ببخشید... اگر شما فردا میمیرید، چرا امروز برای شکایت آمدهاید؟»
مشرمضان با لبخند پیروزمندانهای گفت:
«برای اینکه فردا اداره تعطیل است.»
سه ثانیه سکوت برقرار شد.
سپس سرگرد پرونده را بست و نوشت:
"مقتول به علت رعایت نکردن ساعات اداری، از مرگ خود منصرف شد."
فردای آن روز، مشرمضان زنده ماند، اما برای اطمینان، مراسم سوم خودش را برگزار کرد؛ چون معتقد بود پیشگیری بهتر از درمان است.
تنها کسی که هنوز حقیقت را میدانست، همان طوطی بود.
ولی او هر بار که میخواست حرف بزند، فقط میگفت:
«قاتل درون ماست... قاتل درون ماست... تخمه داری؟»
و پرونده برای همیشه حلنشده باقی ماند. چون قاضی پرونده هم همان روز فهمید که خودش متهم ردیف دوم است و ترجیح داد بازنشسته شود و به پرورش بادمجان روی بیاورد. مسیری که صادقانه بگویم، از بسیاری از مشاغل انسانی عقلانیتر به نظر می رسد.
میرسد.