ویرگول
ورودثبت نام
داستان نویسی خلاق
داستان نویسی خلاقداستان های کوتاه و خلاق و ادبیات داستانی به قلم شهروز براری
داستان نویسی خلاق
داستان نویسی خلاق
خواندن ۷ دقیقه·۱۶ روز پیش

دلنویس خیس

دلنوشته
دلنوشته

   بر روی چشمانش تپه ای بود  مملو از کاج بلند ، پشت عمق نگاهش  جوجه کلاغی غم انگیز و محزون  لانه داشت ، در سراشیبی نافذ چشمانش  کلبه ای بود ساده و خالی  مطرود و دور افتاده در سکون و انجماد .    اما در لابه لای مژه های بلندش  لانه ی پرستوهای عاشقی بود  کوچ کرده و در خودتبعید . لانه ای   گرم و دنج که  در ضلع سوم ان تکیه میداد حس آرامشی ممتد و بلند ‌  در امتدادش گاه اضطراب ترانه ساز میشد ولی در پستوی ان و در خفا پنهانش میکردن پرستوهای عاشق پیشه و خسته ی فاصله ها از مبدا تا مقصد و خطرات راه .    او    برق چشمانش را از تیر چراغ ، به رایگان برده بود از لابه لای  شاخسار  اقاقی و پیچک یاس .   تنها چشمان بهار بلد بود که بی تکیه به لبان ، بخندد و تبسم کند و اسوده خاطر و رها . چشمانش در همان حوالی ها  سگی داشت بیرحم و پاچه گیر . اگر مسیرت می افتاد به رد نگاهش ناگزیر ، یا سگش میگرفت پایت را یا که برق نگاهش میلرزاند دلت را .  سر بسته بگویم خب  هر چه بود چشمان وحشی و خطرناکی داشت ان دختر چهل گیس بهار .   از آسمانش بگویم من که ابر بود تا بی انتها . گاه غرش رعب آور رعد و درخشش آذرخشی در یک نگاه .  میزد بر عمق وجودت صاعقه از جنس عشق . و لعنت بر این تومور بد خیم  سه حرف عین، شین، و قاف .

هر هشت ساعت یک درخت در خاطراتم محکوم تبر میشود و لانه ی گنجشکی با چند جوجه جیغ جیغو به عمق دره ای از جنس ناباوری هایم  سقوط میکند .  به هر دری میزنم تا از خیال چشمانش  معاف شوم اما ....    گویی نقطه ی ثقل دنیاست مرور پیوسته ی فکر و خیالش .  .  شایدم که طلسمی  جادویی یا که ورد و سحر و اعجازی در دلش سکنا گزیده و همچون روح بر پیکرم  ناگه دمیده  یا که چیزی شکل جرعه ی نور در  پستوی دلش ماوا گزیده و از همان نگاهه اول  ناگزیر از دریچه ی چشمانش ،سوار بر موج نگاهش بر نگاهم در هم تنیده  که اینچنین بر تار و پود پیکرم پیرهنی از جنس عشق بر تن کشیده .   گر نه !؟..  پس تو بگو که چرا چنین مرا مسخ و مجنون و آواره ، رسوای زمانه کرده .  راستش خودم نیز هیچ نمیدانم .     هیچ نمیدانم که اکنون کجاست ، شایدم پشت تپه های خاطرات  و  یا بلکه در قعر اقیانوسی در انجماد ،  شایدم بالای بلندی های دور ، یا که در ارتفاع آسمان و انسوی  پرتو نور .   هیچ نمیدانم .  هیچ شبیه به خودم دیگر نمی مانم ، جز فکر و خیالش هیچ نمیدارم در اندیشه های سر در گم و  پریشانم   در خواب و رویا یا که هشیار و بیدار  غیر او هیچ اسمی را نمیخوانم .  من بعد او اینجا نمیمانم ،  هرگز خاطرش را از خاطرم نمیرانم‌ ، شاید چون او را جدا از خویشتن خویش نمیدانم . من که جز مهر نگاهش در نگاهم هیچ نگاهی را نمیخواهم .    غروب محزون سرد زمستانی دگری باز  شد شروع ،  هفته به آخر کشید  روزهایش به شب در چرخش های پرتکرار خورشید و ماه و زمین .  و من در مرور خاطراتش به فصل دیگری رسیدم و ماه مرداد و تیر  .   بانوی سبزه ی ریز ،  زاده ی مرداد  یاکه اخره تیر .  ظاهر گربه  و باطن شیر .   ساعت خواب رفته و سالن تاریک سینما و تکرار فیلم ، بی خبر از چرخش عقربه و ثانیه ها ، محو دقایق در صحنه ی فیلم ، غافل از موعد آزمون صحنه در خرداد سال اخر و مدرک دیپلم در گرو تاخیر هر دویمان و اتمام زمان جلسه و قدم های شتابان و سالن خالی از ممتحنین و ناظر و معاون و مراقب های گیر .    نیمکت های خالی و جاروب کشیدن های فراش لنگان پیر . سیلی یک حقیقت و طعم تلخ ان . گویا رسیدیم هر دو به ازمون سال اخر  با تاخیر بسیار و وقفه ی دیر .     لعنت بر این ساعت مچی و خستگی های عقربه های کوتاه و بلندش در چرخش ممتد و تیک های گیر .   لنگ بلند ثانیه ها در لنگان کوتاهه دقایق گمانم کرده  بوده گیر که به خواب رفته ساعت مچی های هر دو در ان هنگامه ی  دیر .

که چنین جا ماندیم و کرده بودیم تاخیر و شده بودش چه بسیار دیر .       اخر کدام شاگرد ممتاز پیش از آغاز ازمون سال اخر درماه خرداد  با یار خود دست در دست میرود سمت سینما محض تماشای فیلم ؟...     خب گمانم هر دو غیبت خورده ایم   چه افسوس ها که بی ثمر شد و  نوش دارو بعد مرگ سهراب چه دیر .     اکنون چشم به عبور لنگ لنگان روزها و تقویم دیواری و چرخش سیاره در روز و شب  تا بلاتکلیف از دیپلم مانده بودیم خیره به گذر ایام در ماه تیر و مرداد   به امید تکرار آزمون در ماه شهریور  و قبولی در آن .  

خاطرات بی اختیار سرریز میشوند در لحظات و من غرق در افکار و بی نوسان به حال استمرار .  
  آری _. گویی جا مانده ام در گذشته های دور .  در همان عشق اول و آخر   ،  گویی روح درونم شد بی اختیار اسیرش ، از همان نگاهه اول که بودم به قرعه تقدیر من  هممسیرش .  در مسیر مدرسه و دیدار  هر روزه  دو نوبت صبح و ظهر بعد و قبل زنگ درس در عبور از کوچه ای باریک و تنگ با دیوارهای بلند ،  
  دیدار به امتداد چند صدم ثانیه عبور از کنارش و چند نظر خیرگی و  گره خوردن های نگاهم به نگاهش  و یک آه عمیق از سر  حسرت و  بعدش افسوس بلند . 

، بگذریم، لعنت بر خاطرات ناخوانده ، لعنت بر رژه ی بی اختیار یادها و مرور صدباره ....
به  تصویر مطلب مینگرم ،
در سراشیبی های انحنای نگاهش به نگاهم  ،  به صف قد کشیده درختان کاج همچون مژه های بلندش  . 
کشف کرده بودم که چشمانش قادرند لبخند بزنند ، حتی بدون مشارکت لب .  آری او نگاهش شوق و شور زندگانی داشت ، او میخندید با نگاهش . و من تنها قادر بودم به لبخندی خیس بسنده کنم . ....
نمیدانم در چه حالی اکنون ، ولی هرچه هست همچون خودم مجرد و سی و چند ساله ای ،  نزدیک است به چهل برسیم ، کاری کن .  در غیبت این سالهای پرشمار ، من تمام پیشنهاد ها را پیچانده ام و تلاشی طاقت فرسا و رنجی مشابه مصائب مسیح را به جان خریده ام  تا تنها بمانم و چشم انتظار .     باورش سخت است بلکه محال ، ولی تنها ماندن من یک انتخاب بوده است ، همانند خودت .   آری  تنهایی از نوع تحمیلی  را نمیشناسیم هر دو .    اصلا از این حرفها بگذریم دختر چهل گیس بهار ،     داشتم از زمان میگفتم یا شاید هم از عین و شین و قاف .  این تومور بدخیم روحی  کم بود  ، دیگر مدلش هم مهیا شد از جبر روزگار .    راستی  شاید که تو بدانی من چرا چنین خوشحالم !...   در حالیکه دلایل محاصره ام کرده اند تا غمگینم کنند .  ولی من بی وقفه شادمانم در این وانفسا .    این عجیب است کمی .    بگذریم....    اصلا راستش را بخواهی  باید  بگویم که  خیلی هم دیر شده ، کار از کار گذشته ،  بگذر _ بگذار تا بگذرد این تقدیر ،  شاید در  قسمتی دیگر    باز بیابیم یکدیگر را .  و انجا  دیگر  خیانت با مرامت غریب باشد و جفای عهد نیز بی معنا  .     شاید که انجا  انقدر متعالی شده باشی که از حقیقت زندگانی با اطلاع .      انگاه که بدانی. که. همه ی ما ، یکی هستیم . و بارهای بار جای هریک  به دنیا امده و زندگانی میکنیم ،  از همینرو میگویند که ؛  هرکسی هرچه کند ، به خود کند .      تو بدی کردی ، و بد بر سرت آوار شد .  من نیز بی شک بد بودم که چنان بد به سرم آوار کردی .      ولی من سالهاست خوشبخت بودن  را بی انکه کنارم باشی  آموخته ام ، این میان فقط نگران دل تنهای توآم . 
   افسوس ... آه.....     دامنگیر گردید این میان‌ .....
     من بی تقصیرم ، ولی بی تاثیر نه ....

#شهروزبراری
      شین براری .  اواسط بهار ۴۰۵

دلنوشتهدلنویس
۳
۰
داستان نویسی خلاق
داستان نویسی خلاق
داستان های کوتاه و خلاق و ادبیات داستانی به قلم شهروز براری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید