ویرگول
ورودثبت نام
Del_noori
Del_noori
Del_noori
Del_noori
خواندن ۲ دقیقه·۲۴ روز پیش

باید مراقب آدم‌های خوب زندگی بود

چند روز پیش بود که رفتم خونه ی مامان بزرگ بابابزرگم…

یه دورهمی هفتگی داریم اونجا ،معمولا روزای پنج شنبه ،جمعه…مثل همیشه درو باز کردم و شروع کردم به نگاه کردن…

درختای سبز پر از میوه هایی بودن که تازه سر از شکوفه در آورده بودن ،گلای رز صورتی و قرمز ،گل محمدی که برگاش به زور دیده میشد از بس گل کرده بود ،بوته های نعناع و سیر و تره که کف باغچه رو پوشونده بود و درخت انجیرِ کنار دیوار که قدیمی ترین درخت باغچه بود…

همه چی سر جاش بود …

مشغول نگاه کردن بودم که نوازشِ نسیم‌ِ ملایمِ بهاری یهو منو به خودم آورد،خنکی اشکمو رو گونه هام حس کردم …


یهو یادم افتاد !

پاهام سست بود و خیسی اشکامو رو کل صورتم حس میکردم،نمیتونم بگم چقدر بغضِ تو گلوم سنگین بود !

نمیخواستم قبول کنم مامان بزرگم پشت در چوبیِ ۴ پنجره با لبخند همیشگیش منتظرم نیست که محکم بغلش کنم و بابابزرگم با چایی و قندای بزرگش(که اعتقاد داشت کوچیکم هستن!) ،قرار نیست بهم تعارف کنه کنارش چایی عصرونمو تو اون استکان نعلبکی های کمر باریک قدیمی بخورم …

اون لحظه بود که حس کردم درخت انجیر باغچه کمر خم کرده و گلای باغچه مثل سابق پر رنگ و شاداب نیستن

حتی حس کردم هیچ چی دیگه اونجا قشنگ نیس و علفای هرز لا به لای نعناع ها هم تازه به چشمم اومدن…


همه چی تو ثانیه ای رنگ باخت !

قدمایِ کندِ بی جونم منو رسوند جلوىِ در شیشه ای ،بازش کردمو پرده رو عقب زدم …

عجیب بود ولی انگار این بار، قاب عکس مامان بزرگ بابابزرگم روی طاقچه مثل همیشه خندون نبود‌ …

صدای تیک تاک ساعت سرمو چرخوند ،اَه ،آخه چرا باید تو خونه های قدیمی اینقدر آینه باشه؟!

نمیدونم،

شاید چون اون روزا مردم تو آینه ها به خودشون لبخند میزدن…

ولی انصاف نبود که اون چشمای حسرت بارِ اون روزم، تو خاطرم ثبت شه…


پ.ن. یسری حسا،یسری آدما،یسری اتفاقای به ظاهر کوچیک و معمولی ،قرار نیس دیگه هیچوقت تکرار شن و قسمت غم انگیزش اونجاست که تو اینو وقتی میفهمی که تموم اون چیزا دیگه هیچ کدومشون در دسترست نيستن …

پس تا میشه لذت برد کیفشو ببر ،همین !

…

تیک تاک
۱۲
۰
Del_noori
Del_noori
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید