Del_noori·۱۵ ساعت پیشسایلنت مود !یه لولی از سکوت وجود داره که یهو به خودت میای میبینی صدات واسه خودتم غریب بنظر میاد !حرفات تو چشماتن ،اما به زبونی که دوروبرت هیشکی جز خودت…
Del_noori·۲ روز پیشسومین رنگِ موردِ علاقه !یادمه یه روز صبح که رفته بودم مدرسه خیلی بی حوصله و کم انرژی بودم ،ساعت اول معمولا تکالیفو همراه یکی از بچه ها که عنوان معلم یار داشت ،چک م…
Del_noori·۳ روز پیشسخت مثلِ دختر بودن! (مرگِ پروانگی)سرزنده نه،ما دخترانی خسته بودیمآزاده نه ،در پیله هایی بسته بودیمرویایمان ،آزادی از چنگالِ غم بودبیزارِ از،پستی و قعرِ دره بودیمآنقدر اَنگِ…
Del_noori·۵ روز پیششوم مثلِ بارانِ تابستان!افتاده بود پرده ی کتمان از مردمک چشم هایشدیگر نه تابی مانده بود برای سکوتو نه طاقتی برای کلنجار های پنهانیباید میگفت بی کم و کاستبی ملاحظهب…
Del_noori·۱۰ روز پیشفقط می رفتیم …نمیدانستیم تا کجا،نمیدانستیم تا کی،فقط می رفتیم،سرگردان بودیم …میدویدیم،زمین میخوردیم،در ناکامی هامان غلتان بودیم…سر بالا می آوردیم،جمعیتی…
Del_noori·۱۳ روز پیشپروانه ای که از بیرون پیله میترسید !همیشه تنها مینشست …هیچوقت واسه انجام کاری ذوق و شوق نشون نمیداد…مدل موهاش جوری بود که حس میکردم به زور از زیر موهاش میتونه بقیه رو ببینه ،ب…
Del_noori·۱۸ روز پیشچیزهای به ظاهر معمولی !نمیدونم چطور میشه مدت ها برای رسیدن به چیزی آرزو کرد ،برای داشتنش تلاش کرد،اما وقتی بهش رسید اون دستاوردو نادیده گرفت !امروز از خونه که بیر…
Del_noori·۲۰ روز پیشداستان پتوی خار دار!همه چی از حس کردن یه حفره ی خیلی بزرگ وسط قفسه ی سینش شروع شد!عمیقا اون خلأ رو حس میکرد و هر روز بخاطرش رنج میکشید …با یسری چیزا سعی در پر…
Del_noori·۲۴ روز پیشباید مراقب آدمهای خوب زندگی بودچند روز پیش بود که رفتم خونه ی مامان بزرگ بابابزرگم…یه دورهمی هفتگی داریم اونجا ،معمولا روزای پنج شنبه ،جمعه…مثل همیشه درو باز کردم و شروع…
Del_noori·۲۴ روز پیشدلارامم :)از نوشتن لذت میبرم و درباره ی موضوعاتی که راجع بهشون نتونم با بقیه حرف بزنم مینویسمدنبال یه فیلم میگشتم که خیلی اتفاقی اینجارو پیدا کردمتا…