ویرگول
ورودثبت نام
Del_noori
Del_noori
Del_noori
Del_noori
خواندن ۵ دقیقه·۲ روز پیش

سومین رنگِ موردِ علاقه !

یادمه یه روز صبح که رفته بودم مدرسه خیلی بی حوصله و کم انرژی بودم ،ساعت اول معمولا تکالیفو همراه یکی از بچه ها که عنوان معلم یار داشت ،چک میکردم …

اون روز معلم یار ،پرهام بود …

پرهام از اون دسته دانش آموزاییم بود که سه ماه اول سال خیلی باهاش چالش داشتم،اصلا حواسش به درس نبود و با هر اتفاق کوچیکی کلاسو بهم میریخت ،یا گاها به دروغ یکی از بچه هارو به کاری که نکرده بود محکوم میکرد و دعوا درست میشد!

خلاصه که همکلاسی مورد علاقه ی کسی نبود و معمولا تنها بود و بچه های کلاس مدام گله میکردن ازش و مقصرش میکردن ،حتی یه وقتایی هم که مقصر نبود !

خلاصه که ماه های اول مدام زیر نظرش داشتم و هر روز با یه راهکار جدید میرفتم سر کلاس و خب تعداد شکستامم کم نبود …

تا اینکه خیلی خیلی اتفاقی فهمیدم به نقاشی و هنر بیش از حد علاقه منده و به مرور استعداد بی نظیری تو زنگای هنر از خودش نشون داد …

این شد که شروع کردم به تعریف کردن از کاراش و تشویق کردنش تو جمع دوستاش و همکارام ، یادمه برق چشماشو وقتی که ازش تعریف میکردم و اون لحظه ها که گردنشو صافش میکردو خودشو یه سرو گردن از بقیه بالاتر میگرفت ^_^

و بله،بالاخره بعد یه روند ۳ماهه من تونستم به شناخت و درک نسبی ای ازش برسم و باهاش دوست بشم :)

شاید بگید دوست شدن با بچه ها که خیلی راحته !

درسته ،دوست شدن با بچه ها راحت بنظر میاد اما ایجاد اعتماد و اثبات اینکه کنارشون هستی ،نه رو به روشون ،خیلی سخته …حفظ اعتدال بین مهربونی و جدیت ،و دوست بودن در عین انجام وظیفه به عنوان یه معلم ،واقعا کار هرکسی نیست و خیلی خیلی چالش برانگیزه…(اینو همکارام خیلی خوب درک میکنن…)

القصه …

یه روز که پرهام قصه ی ما،ساعت تفریح آتیش سوزونده بودو کادر مدرسه خیلی دعواش کرده بودن با بغض دویید تو کلاسو زیر نیمکتش قایم شد و من که از بیرون شاهد ماجرا ها بودم ،رفتم آروم سمت نیمکتش و نشستم روی زمین زیر نیمکت و شروع کردم باهاش حرف زدن ،یه ربعی زیر نیمکت حرف زدیم و زنگ بعدشم رفتم یه صندلی عین صندلی خودم آوردم گذاشتم کنارم و بهش گفتم بیاد پیش خودم و به بچه ها گفتم این هفته پرهام معلم یاره و به عنوان دستیار من اینجا میشینه و کلا از اون روز بود که این نقش تو کلاس ما ایجاد شد و باعث پیشرفت خیلی از بچه ها هم شد،خلاصه اون روز چشمای پرهامو کاملا یادمه ،کاش میتونستم لبخندی که تو کل صورتش بودو براتون توصیف کنم ،اون حس خاص بودنو غرورو از همه ی حرکاتش میشد میفهمید ،از همون روز بود که پرهام جدید متولد شد ، و تغییراتش به حدی بود که برای خودمم قابل باور نبود !

نه خبری از دروغ گفتن بود،نه حواس پرتی ،نه دعوا و نه حاشیه !

اصل داستان این بود که تمام اون مدت پرهام میخواست دیده بشه و تموم اون رفتارای اشتباه بخاطر جلب توجه بود و وقتی اون توجه و تشویقو از راه های مثبت گرفت ،همه چی حل شد و حال هممونم بهتر شد،حتی دیگه همکلاسیاشم بیشتر از قبل دوسش داشتن و باهاش بیشتر وقت میگذروندن :)

خلاصه که اون زیرِ نیمکت نشینی شد آغازِ یه دوستی و ارتباطِ قشنگ برای من :)


بریم سراغ ادامه ی داستانِ روزی که بی حوصله داشتم همراه پرهام تکالیفو چک میکردم ، چندتا از دفترارو دادم بهش که تکالیف املارو تیک بزنه ،یهو گفت :« خانوم میشه یه سوال بپرسم ؟ »

گفتم :«حتما ،البته اگه شخصی نباشه »

یکم فکر کردو گفت :«اگه دوست نداشتید، جواب ندید.»

منم گفتم :«خیلی خب،قبوله »

گفت:«خانوم ببخشید، سومین رنگ مورد علاقتون چیه ؟!»

یهو سرمو از رو دفترا بلند کردم و زل زدم تو چشماش و گفتم :« چی؟ سومین رنگ مورد علاقم ؟!هممم, نمیدونم !حالا چرا سومیش ؟! »

داشت جوابمو میداد که یه لحظه بی اختیار لبخند زدم ،چه سوال بامزه ای بود و در عین حال چقدر با ارزش ،خیلی قشنگ بود که واسه یه نفر تو دنیا مهم بود سومین رنگ مورد علاقه ی من چیه :)

اینقدر این سوال حس خوبی بهم داد که کلا بی حوصلگی از خاطرم رفت و کل روزو احساس سرزندگی داشتم …

در کل اینکه کنار بچه ها باشی خیلی لذت بخشه ،مخصوصا وقتی میبینی چقدر صاف و مهربونن و چه بی منت بهت عشق میدن و تورو همرازو هم داستانو همسفر خودشون میکنن ،بدون هیچ سیاستو دروغ و دو رنگی ای و بدون هیچ انتظاری …

و این یعنی هنوز هم امیدی برای ادامه هست …


چندماه بعد یه روز که خیلی حال گرفته ای داشتم، خونواده ی پرهام اومدن مدرسه و بابت نمره ی انضباطش اعتراض کردن و خب منم که دوست داشتم بخاطر پیشرفتش نمرشو خیلی خوب بدم ولی نتونسته بودم معاونو متقاعد کنم،خیلی ناراحت و ناچار از پرهام ,که مادرش میخواست زودتر از موعدِ تعطیل شدنِ مدرسه همراهِ خودش ببرتش خداحافظی کردم و با ذهنی مشوش و غصه دار به کلاس برگشتم ، خیلی ذهنم درگیر بود که نکنه پرهام دل زده بشه و باز دوباره بریم سر خونه ی اول…

تقریبا ۵ دقیقه مونده بود به ساعت تعطیلی مدرسه، که یهو دیدم پرهام با یه دسته گل آبی داره میاد سمتم :)

حقیقتش خیلی خوشحال شدمو گل از گلم شکفت، گفتم :«عه ! پرهام مگه نرفته بودی خونه ؟! :»

گفت :«نه خانوم،آخه ما که نمیتونستیم شمارو اینطوری ناراحت ول کنیمو بریم ،به مامانم گفتم اولین کادوی مورد علاقه ی خانوم گله و سومین رنگ مورد علاقشونم آبی :)

براتون گل آبی خریدیم که دوباره خوشحال باشید خانوم …

و اون لحظه حس من قابل توصیف نبود،چشمای من اکلیلی شده بود و میدرخشید و با تمام وجود احساس خوشبختی میکردم و خداروشاکر بودم،این اهمیت دادن به ظاهر کوچیک برای من دنیایی ارزش داشت …

از اون روز به بعد ارتباط منو پرهام ،هر روز بهترو بهتر شد و هر بار مهربونیایی از سمتش دیدم که کاملا متعجبم کرد ،هر بار انگیزه ی ادامه در من قوی تر شد و دیدم صبوری کردن و تعامل درست چقدر میتونه موثر باشه و متحول کننده …

در آخر باید بگم که پرهام بهم قول داده هنرمند بزرگی بشه و گفته پرتره ی چهره ی من اولین نقاشی چهره ای هست که میخواد بکشه و ازم خواسته هر چند سال دیگه هم که شد به گالری نقاشی هاش برم تا اونجا پرتره ی خودمو بین طراحی هاش ببینم :)

و خب من مشتاقانه منتظر اون روز خواهم بود …

به امید گسترش مهر و به امید موفقیت تمام فرزندان سرزمینم ✨

#دلارام_نوری

دانش آموزصبرمعلمهنرتغییر
۱۶
۹
Del_noori
Del_noori
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید