امروز از خونه که بیرون اومدم، یهو دیدم کلید در ورودی سالنو فراموش کردم و فقط کلید در حیاطو دارم :/
خیلی حس بدی بود چون حداقل تا یکی دو ساعت دیگه کسی خونه نمیومد و کار زیادی هم بیرون نداشتم،تو ذهنم گفتم:« اَه ،آخه این چه شانسیه :( »
رفتم تو حیاطمون و خیلی اتفاقی همسایمونو دیدم ،براش گفتم موضوعو و اون گفت میتونی بیای پیش من تا میرسن خونوادت ،خلاصه که مشغول حرف زدن شدیم …
داشت از چیزایی که نداره میگفت و اینکه زندگی اصلا فایده نداره ،منم عمیقا تو فکر بودم،آخه خانومی که واقعا زندگی خیلی خوبی داشت چرا باید اینطور میگفت و اینقدر لحظه رو به خودش تلخ میکرد ؟!
داشتم براش از چیزایی که داشت میگفتم که حین حرف زدن یهو به خودم اومدم و دیدم بحث به چه نقطه ی طلایی ای رسیده !
حرفایی که داشتم میزدم چیزی بود که خودمم نیاز به یادآوری روزانش داشتم،چقدر گفتگوی عجیب و مفیدی شده بود !
خیلی عجیبه ها!اکثرا اینقدر عجله داریم برای رسیدن، که لذت بردن از مسیر و خوشحالی بخاطر دست آورد هامونو سر سری میگیریم و از دستشون میدیم …
انگار یه عالمه آدم ناسپاس و ناراضی کنار هم زندگی میکنیم و خیلی عادی داریم تمام لذت های کوچیک و بزرگی که هر روز تجربه میکنیمو نادیده میگیریم و بیشترو بیشتر رو نداشته هامون متمرکز میشیم !
اصلا چه فایده ای داره دستاوردایِ بیشتر ،وقتی قرار نیست هیچوقت واقعا راضی و خوشحال باشیم ؟!
خب اونقدری که میتونستیم تلاشمونو کردیم و این خیلی عالیه … چرا بابتش از خودمون ممنون نباشیم و به جاش خودمونو آزار بدیم ؟!
اون لحظه همینقدر در توانمون بوده و سرزنش کردن دائمی خودمون نمیتونه راه حل مفیدی برای ناکامی هامون باشه …
به علاوه هر لحظه میتونه تجربه ی «یه آخرین بار» باشه و این یعنی باید تا میشه از همین چیزایی که هست لذت برد …
پس بهتره دست از سرزنش کردن خودمون و عجله ای عجله ای زندگی کردن برداریم،یه چایی برای خودمون بریزیمو کیک مورد علاقمونم بذاریم کنارش و تو هوای آزاد بشینیم نوش جانش کنیمو به خودمونو و دستاوردامونو و تلاشامون فکر کنیم ،تا یادمون نره چقدر توانا و دارا هستیم :)
در نهایت اگه کلیدتونو تو خونه جا گذاشتید یا هر اتفاق به نظر ناخوشایندی براتون افتاد،هیچ ناراحت نباشید!
احتمال اینم بدید که شاید خدا براتون یه پلن فوق العاده درنظر گرفته باشه و یه درس قشنگ پشتش باشه ؛)
