وقتی به بچگیهایم فکر میکنم، نقطهی آغاز مشخصی یادم نمیآید.
انگار یهو پرت شده باشم وسط بچگی.
اولین خاطرهام چیست؟
نمیدانم.
فقط یادم هست ناگهان عاشق حرکات رزمی شدم.
دیدن بروسلی یا هر قهرمان مشتزنی کافی بود تا تمام بدنم بخواهد همان حرکتها را تکرار کند. مدرسه شد میدان تمرین. دوستها شدند کیسهی بوکس.
دغدغهام اجرای درست فن بود ، زاویهی مشت، تمیزی ضربه، تمام شدن حرکت.
کمکم کسی نمانده بود که از من کتک نخورده باشد.
هر روز دم دفتر مدرسه.
هر روز احضار اولیا.
از کلاساولی تا پنجمی همه را زده بودم.
برای خودم پروندهای ساخته بودم که کامل به نظر میرسید.
فقط یک نفر مانده بود.
از او میترسیدم
از دستکشهای چرمیاش . همانهایی که نوک انگشتها ازشان بیرون زده بود. توی فیلمها آدمهای واقعا خطرناک این دستکشها را داشتند. همانها که همیشه میبردند.
دیگه کتک زدن کسی برام جذابیت نداشت
بعد از آن، عجیب آرام شدم.
نه از ترس؛ از تمرکز.
شب و روز فکرم فقط این بود که چطور بزنمش.
ماهها صبر کردم.
مثل ببری که بلد است عجله دشمن شکار است.
نزدیک شدم، عقب رفتم، دوباره صبر کردم.
روز آخر مدرسه بود.
پیازهایی که توی لیوان آب میگذاشتیم تا جوانه بزند را باید میبردیم خانه.
یک فکر ساده، حتی احمقانه، به ذهنم رسید.
صدایش زدم.
گفتم: «بیا پیاز منو ببین، توی نور خورشید چه برقی میزنه.»
خم شد.
نور آفتاب افتاده بود روی لیوان، روی جوانهی سبز.
همان لحظه، مشتی زیر چانهاش زدم؛
پیاز به شرق رفت، خودش به غرب.
دویدم.
وفرار به سمت خانه
تعطیلات تابستان شروع شده بود و من خوشحال بودم.
خوشحال از اینکه بالاخره کل مدرسه، دستکم یک مشت از من خورده بود.
قهرمان بودم.
مثل بروسلی.
شبها اما، قبل از خواب، فکر میکردم اگر بعد از تعطیلات دوباره ببینمش چه کار باید بکنم.
جواب روشنی نداشتم.
خوشبختانه سال دوم، از مدرسهمان رفت