ویرگول
ورودثبت نام
داستانی به کوتاهیِ زندگی
داستانی به کوتاهیِ زندگیدر چارچوبی مشخص، پر از تناقض و بلوا، پر از پرتاب و تکان و چرخش، ولی ثابت و آرام. _شاید زندگی قبلیم یه ماشین لباسشویی بودم .…
داستانی به کوتاهیِ زندگی
داستانی به کوتاهیِ زندگی
خواندن ۱ دقیقه·۴ ساعت پیش

عملیات مخفی

از درون خانواده

از درون فامیل

پرت شدم میان آدم‌هایی که اصلا نمی‌شناختمشان.

بیست، سی نفر.

گریه می‌کردم.

نمی‌خواستم بابا و مامانم بروند.

کلید ماشین بابام را قایم کردم،

فکر می‌کردم اگر کلید نباشد، نمی‌روند.

اما باز گریه می‌کردم.

اولین‌بار بود که غربت را

با گوشت و خون لمس می‌کردم.

پیش‌دبستانی.

چند هفته طول کشید تا به این غربت عادت کنم.

آخرش با یکی دوست شدم.

اسمش هومن بود،

ولی من صدایش می‌کردم «دوستِ خِپِلو».

چاق بود.

مهربان و آرام.

اولین دوست زندگی‌ام.

نمی‌دانم حالا کجاست

و دارد چه‌کار می‌کند.

من بچه‌ی آرامی بودم.

بی‌آزار.

کاری به کار کسی نداشتم.

تا روزی که یکی،

صندلی را موقع نشستن از زیرم کشید.

نه‌فقط از او انتقام گرفتم،

که شروع کردم صندلیِ همه را از زیرشان کشیدن.

اولین اخراج عمرم

همان‌جا شکل گرفت.

چند بار دیگر هم از کلاس اخراج شدم

تا بالاخره از سرم افتاد.

آرام شدم.

تا یک روز

یکی زیر صندلی‌ام چسب ریخت.

تمام شلوارم چسبی شد.

نفهمیدم کار کی بود.

برای همین،

از همه انتقام گرفتم.

از اخراج‌های قبلی

یک درس مهم گرفته بودم:

نباید کسی بفهمد.

زنگ تفریح شد.

همه رفتند بیرون کلاس.

من برگشتم.

رفتم سراغ کمدی

که بچه‌ها خمیر بازی و مدادرنگی‌ها را آن‌جا می‌گذاشتند.

همه‌ی خمیرها را با هم قاطی کردم.

رنگ‌ها یکی شدند.

کوهی از خمیر

به رنگ آسمان تهران.

هنوز وقت داشتم.

نوبت مدادرنگی‌ها بود.

هرچقدر توانستم

از وسط شکستمشان.

باید می‌فهمیدند

چسب ریختن زیر من

و خراب کردن شلوارم

بهای سنگینی دارد.

اولین عملیات مخفی زندگی‌ام بود.

شاید ناعادلانه.

شاید ناجوانمردانه.

اما

قوی

و پیشگیرانه

داستاننوستالژیمدرسهزندگی
۰
۰
داستانی به کوتاهیِ زندگی
داستانی به کوتاهیِ زندگی
در چارچوبی مشخص، پر از تناقض و بلوا، پر از پرتاب و تکان و چرخش، ولی ثابت و آرام. _شاید زندگی قبلیم یه ماشین لباسشویی بودم .…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید