فراسوی ویرانهها: سلامت روان در پساجنگ چونان بازگشت به خویشتنِ زخمخورده
جنگ پایان مییابد، اما آیا بهراستی پایانی در کار است؟
سایهاش قرنها بر روان جمعی یک ملت سنگینی میکند و ویرانههایش تنها به ساختمانها و خیابانها تعلق ندارند؛ روانها نیز ویرانههایی دارند که تا نسلها پس از آخرین گلوله، فرو نمیریزند. ما متخصصان و دانشجویان سلامت روان، اغلب آموختهایم که ردّ پای این سایه را در فهرست نشانگان بالینی بجوییم: اختلال استرس پس از سانحه، افسردگی اساسی، اضطراب مزمن. اما پرسش اینجاست که آیا فروکاستن تجربهی زیستهی یک جامعه به یک تشخیص، ما را از درک کامل آنچه بر سر «انسان» در پساجنگ میآید محروم نمیکند؟ آیا تسکین یک نشانه، التیام یک انسان است؟
این نوشتار میکوشد تا از افق تنگ آسیبشناسی فراتر رود و سلامت روان در این بستر را نه بهمثابه فقدان بیماری، که همچون فرایندی پویا، پرتنش و آکنده از امکان برای بازسازی معنا روایت کند؛ سفری اگزیستانسیال به سوی بازسازی «خود» در دل نیستیِ تحمیلشده، جایی که روانشناسی تروما با فلسفهی اگزیستانسیال (وجودی) همآوا میشود تا شاید بتوان در میان آوار هستی، ردّ پایی از انسان یافت و راهی فراسوی ویرانهها بگشاید.
جنگ، پیش از آنکه زخمی بر بدن و روان باشد، حملهای به اصل «بودن» است؛ یک ترومای جمعی است که مغز و حافظه را به طور همزمان هدف میگیرد. در چنین بستری، آنچه فرومیپاشد نه فقط احساس امنیت، که شالودهی معنابخشی به جهان است. پژوهشهای پیشرفته در روانزیستشناسی تروما آشکار کردهاند که خشونت و تهدید مزمن، مغز را در وضعیتی پارادوکسیکال گرفتار میکند: آمیگدال، این نگهبان باستانی ترس، در آمادهباشی دائمی و طاقتفرسا میسوزد و بدن را در چرخهای فرساینده از هشیاریِ بیامان زندانی میکند، درحالیکه قشر پیشپیشانی، که قرار است به تجربهها روایت و مهار ببخشد، خاموش و منفعل میماند. اما این فرایند عصبشناختی، تنها سطح نخست فاجعه است. ترومای جمعی، «افق روایی» انسان را در هم میشکند. به تعبیر ریکور (۲۰۰۴)، ما انسانها، موجوداتی روایتگر هستیم که داستانهای زندگی خود را میبافیم تا به تجربههایمان انسجام ببخشیم؛ اما ترومای جمعی این تاروپود را پاره میکند و خاطرات را به قطعاتی پراکنده و ناخوانده بدل میسازد که توان روایتگری را از فرد و جامعه سلب میکنند؛ این همان وضعیتی است که از آن بهعنوان «حافظهی وسواسی» یاد میکنیم: اینجاست که بهجای آنکه به کارِ ساختن بیاید، تنها به تکرارِ بیامانِ زخم مشغول است؛ حافظهای که راهی بهسوی گذشتهای بهآشتینشسته نمییابد. دقیقا جایی که روانشناسیِ صرف، وامدار فلسفه میشود: آنچه در پساجنگ از دست میرود، نه فقط «سلامت»، که «جهان» است. جهانی که در آن زیستن معنا داشت
در برابر این فروپاشی و چنین چشماندازی، مفهوم رایج «تابآوری» به چالشی عمیق کشیده میشود و نیازمند یک بازبینی بنیادین است. ما عادت داریم تابآوری را همچون فنری تصور کنیم که پس از فشار به حالت اولیهی خود بازمیگردد. اما این استعاره برای کسی که جهانش برای همیشه ویران شده، نهتنها نارسا که گاهی گزنده است. در پساجنگ، «وضعیت عادی» دیگر وجود ندارد که تابآوری بخواهد به آن بازگرداند. آنچه در این میانه رخ مینماید، پدیدهای است که میتوان آن را «تابآوری تراژیک» نامید. این تابآوری، نه بازگشت به یک وضعیت خیالیِ عادی، که ظرفیتِ ویرانکننده و درعینحال رهاییبخشِ زیستن با پارادوکسهاست: ظرفیتی برای پذیرش و زیستن همزمانِ زخم و خرد، فقدان و معنا، مرگ و آفرینش. در این معنا، سلامت روان دیگر «بینشانه بودن» نیست، بلکه توانایی پذیرش پارادوکس عمیق «زخم و خرد» است. فرانکل (۱۹۵۹) در دل اردوگاههای کار اجباری و مرگ دریافت که انسانها نه با گریز از رنج، که با یافتن معنایی برای آن زنده میمانند و آنگاه میمیرند که دیگر نتوانند رنج خود را در افقی از معنا قرار دهند. رنج، آنگاه که بهمثابه واقعیتی گریزناپذیرِ هستی پذیرفته شود و در خدمت معنایی قرار گیرد که فرد آزادانه برگزیده باشد، دیگر یک نشانهی صرف برای درمان و دیگر یک فروپاشندهی صرف نیست، بلکه مادهای خام برای مجسمهسازیِ دوبارهی خویشتن میشود و به نیرویی شکلدهنده برای هویت پس از فاجعه بدل میشود. این بینش فلسفی، نه تسلّیبخشی ارزان، که دعوت به سنگینترین کارِ انسانی و سنگ بنای هر مداخلهی مؤثر در سلامت روان پساجنگ است: پذیرشِ اینکه ویرانهها، بخشی از معماری هویت ما شدهاند و راه التیام نه از مسیر فراموشی، که از دلِ همین پذیرش رادیکال میگذرد.
اما چگونه میتوان این حقیقت فلسفی را از برج عاج نظر به سطح خاکستریِ عمل آورد؟ درمانگری که با بازماندگان ترومای جمعی مواجه است، بیش از آنکه جراح روح باشد، به مامایی شباهت دارد که باید در میانهی خونریزی و هراس، شاهد باززاییِ عاملیت از دل انفعال باشد؛ شخصی که در میان خون و رنج، شاهد تولد دوبارهی معنا و عاملیت است. این رویکرد، درمانگر را به چهار گام عملیاتی فرامیخواند که پژوهشهای بهروز رواندرمانی تروما (اشنایدر و همکاران، ۲۰۱5) و مداخلات سیستمی (والش، ۲۰۱۶) از آنها حمایت میکنند.
نخستین گام ، «ظرفیتسازی و بازآفرینی آیینهای سوگواری جمعی» است. جنگ، ماتم را عقیم میکند و ان را از مسیر طبیعی خود خارج میسازد. انسان، این موجودی که مردگانش را به خاک میسپارد، وقتی از این آیین محروم میشود، در برزخی میان بودن و نبودنِ عزیزانش معلق میماند. فقدانهای مبهم، شاید پیکرهایی که هرگز بازنمیگردند و گورهایی که هرگز حفر نمیشوند، زخمهایی باز باقی میگذارند که نمیتوانند به سوگی حلشده تبدیل شوند. مداخلات روانی-اجتماعی باید نخست، فضایی امن و نمادین برای سوگواری جمعی خلق کنند. تنها در این آیینهای ازدسترفته است که سوگهای فردی میتوانند از سکوتِ انفعال بیرون آیند و بهجای آنکه هر فرد در انزوای رنج خود فرو برود، فقدانهای فردی در همنوایی با دیگران، به روایتی مشترک و بهاشتراکگذاشتهشده بدل شوند. این آیینهای جمعی، نخستین گام برای بازپسگیری جهان از چنگِ تروما و بیرون آمدن از سکوت مرگبار آن است.
گام دوم، «بازسازی روایی» است. خاطرهی تروماتیک، بیزمان و تکهتکه است؛ همچون زخمی که هرگز در خط تاریخ شخصی التیام نیافته است. رویکرد مواجههدرمانی روایتی (NET) که در دل جنگهای داخلی و نسلکشیها پرورده شده، دقیقاً همین هدف را دنبال میکند: کمک به فرد تا قطعات پراکندهی وحشت را در یک خط زمانی منسجم از زندگینامهی خود جای دهد. اینجا، آن واقعهی هولناک از «تمامیت هستی» فرد به «فصلی از کتاب زندگی» او تبدیل میشود. این همان گذار از حافظهی وسواسی به حافظهی روایتشده است که ریکور از آن سخن میگوید؛ لحظهای که فرد دوباره مؤلف داستانِ از چنگدررفتهی خویش میشود و قدرت روایتگری را از نو به دست میآورد.
گام سوم، «بازسازی اعتماد و سرمایهی اجتماعی» است. ترومای جمعی، نه فقط روانهای منفرد، که بافتِ میانانسانی را نیز نابود میکند و اعتماد را از هم میگسلد. در جنگ، دیگری، از همنوع به تهدید بدل میشود. شاید بتوان گفت که بزرگترین سپر محافظتی در برابر آسیبهای بلندمدت تروما، کیفیت حمایت اجتماعی ادراکشده است. بیجهت نیست که بهبودی پایدار، در خلأ ترمیم روابط ممکن نمیشود. از این رو، هیچ مداخلهای بدون «بازسازی سرمایه اجتماعی» کامل نیست. مداخلات باید از اتاق درمان فراتر رفته و از طریق گروههای همتا، پروژههای مشارکتی، و بازسازی فضاهای مدنی ازدسترفته، پیوندهای اعتماد را که خشونت از هم گسسته، ترمیم کنند. سلامت روان در این معنا، دیگر یک امر فردی نیست؛ بازتابی از سلامت یک جامعهی زخمخورده است که میکوشد دوباره به خویش و به دیگری اعتماد کند.
و سرانجام، چهارمین گام که شاید رادیکالترین چرخش در روانشناسی معاصر باشد: یعنی حرکت از «آسیبشناسی» به سمت «رشد پس از سانحه». مدل تدسکی و کالهون (۲۰۰۴) آشکار ساخت که مبارزهی عمیق با بحرانهای هستیسوز میتواند به تحولی مثبت در ابعاد وجودی، روابط بینفردی، اولویتهای زندگی و معنویت منجر شود. اما این رشد، نه انکار رنج است و نه قهرمانسازی از آن، بلکه درکی تراژیک از این حقیقت است که گاه، شکوفایی درست از میان زخمها سر برمیآورد. وظیفهی درمانگر در این گام، نه قهرمانسازی از رنج و نه انکار عمق زخم، بلکه همراهی متواضعانه، محتاطانه و امیدوارانه با مراجع است؛ سکوتِ پرمعنایی که به او اجازه میدهد جوانههای این رشد را خود در میان خاکسترهای زندگیاش بیابد. این همان لحظهای است که کامو در «افسانهی سیزیف» ترسیم میکند: باید سیزیف را خوشبخت تصور کرد، نه به رغم صخره و رنجِ بیپایان، که به خاطر آگاهی سراسر عصیان و طغیانگری که در برابر پوچی سرنوشت محتوم برمیگزیند.
در نهایت، سلامت روان در پساجنگ، مقصدی ایستا برای رسیدن نیست؛ راهی است پررنج، آکنده از تنشهای وجودی، اما درعینحال سرشار از امکان برای بازیابیِ آنچه جنگ سعی در نابودیاش داشت: کرامت انسانی و معنا. ما، بهعنوان روانشناسان، مشاوران و مربیانِ نسلهای پس از فاجعه، در مواجهه با این چشمانداز نیازمند پارادایمی نو هستیم که از «قربانیشناسی» فراتر رود و «شهادتدادن بر تابآوری انسان» را در کانون کار خود قرار دهد. پارادایمی که درمانگر را نه تعمیرکار روان و مهندس روح، که مامای معنا و همسفری دلیر در تاریکی مطلق بداند؛ کسی که نه با وعدهی بازگشت به گذشته، که با پذیرشِ ویرانهها بهمثابه نقطهی صفر، در کنار انسان میایستد تا شاید، از دل همین نیستیِ تحمیلشده، «خویشتن» دوباره سر برآورد و از خاکستر ترس و ویرانی، انسانی نو زاده شود. پذیرش این رنج و این ظرافت و پیچیدگی، نه یک انتخاب، که شرط نخست برای هر مداخله ی ماندگار است که میخواهد نام «التیام» را بر خود داشته باشد و موثر بر زخمهای جمعی زمانه باشد.
به قلم : دکتر احسـان قضـاوی
روانشناس بالینی - مدرس و مشاور دانشگاه