منو بردی یجای جدید و نمیگفتی کجا چون میخواستی یه سوپرایز باشه
بارون میبارید
هوا تقریبا هوایی مثل امروز بود
دلگیر و خنک و بارونی
اما اونروز مثل الان دلگیر نبود
چون تو بودی
کلی حرف زدیم و آهنگ گوش میدادیم و میخوندیم
رسیدیم جای جدید
ساعتای ۳ بعدظهر بود
رفتیم داخل و تو از کافه و جزئیاتش برام تعریف کردی
خوشم اومد .. یه خونه قدیمی با حیاط بزرگ ، که حیاط با میز و صندلی ها تبدیل به کافه شده بود
درخت های حیاط سرزنده بودن
چون نم نم بارون برگارو تمیز کرده بودو شسته بود
شکوفه ها هنوز روی درخت و زمین بودن
بارونم میبارید و همه چیز جوری بود که خیلی به دلم مینشست
شاید خیلی ساده و حوصله سر بر به نظر بیاد
اما الان اینو میدونم اونروز خیلی مهم بود
اونروز خیلی اهمیت داشت برام
بهترین چای عمرمم حتی اونجا در کنار تو بود
کی میدونست آخرین باره؟
موقع برگشت و اهنگ عاشقانه بلند خوندن و .. دیدن اسب ها تو دشت و .. ویدیو گرفتن و ..
کی میدونست آخریشه؟
انگار همه چی محیا شده بود
تا این فیلم طولانی دقیقا تا همونروز و تا همونجا به پایان برسه
یه پایان خوش تا همونجا ..