ویرگول
ورودثبت نام
Echona
Echona«هر لحظه، هر خط؛ جست‌وجو برای معنا و لحظه‌های واقعی.»
Echona
Echona
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

بادکنکی از جنس امید

پیرمرد هر روز بادکنک‌هایش را به گاری می‌بست.
آرام‌آرام گاری را هل می‌داد و گوشه‌ای از پارک بساطش را پهن می‌کرد.
بادکنک‌فروش بود، اما در ازای آن هیچ پولی نمی‌گرفت و همیشه لبخند به لب داشت.

هر روز، وقتی از محل کارم به خانه برمی‌گشتم، مجبور بودم مسافتی را از میان پارک عبور کنم. هر بار او را می‌دیدم؛او با همان اورکت مندرس که انگار بخشی از وجودش شده بود همانجا بود،.

آن روزها وضع مالی و خانوادگی‌ام خوب نبود. افسردگی مثل سایه‌ای روی روحم افتاده بود.
با خودم می‌گفتم چرا زندگی فقط با من سرِ جنگ دارد؟
این همه بدبختی، آن هم برای منی که تازه طعم جوانی را چشیده بودم، زیادی بود.
از آدم‌ها بدم آمده بود…
همه‌شان خوشحال و خوشبخت بودند، جز من.
انگار من اضافه بودم، من باید تمام سختی‌ها را به دوش می‌کشیدم

پیرمرد هر روز که من را می‌دید، لبخند می‌زد و با مهربانی سلام می‌کرد.
اما من… از او هم بدم می‌آمد.
در جوابش فقط با اخم نگاهش می‌کردم و بی‌آن‌که چیزی بگویم، راهم را می‌گرفتم و می‌رفتم.

در دلم می‌گفتم:
«آخه پیرمرد! به بدبختی‌های من لبخند می‌زنی؟ تو اصلاً کار و زندگی نداری؟»

تا اینکه یک روز، وقتی طبق معمول از میان پارک می‌گذشتم، بادکنک قرمز رنگ معلقی از مقابلم رد شد.
پشت سرش صدایی آمد:
«آقا! می‌شه اون بادکنک رو برام بگیرید؟»

بادکنک را گرفتم و به سمت صدا برگشتم. با دیدن چهره‌ی پیرمرد جا خوردم.
نمی‌دانم چرا… شاید از شدت نفرت، یا خشمِ فروخورده‌ی خودم…
بی‌آنکه بفهمم ، پنجه‌ام را در بادکنک فرو کردم.

تقـــــ!
صدای ترکیدن بادکنک در گوشم پیچید…
و برای لحظه‌ای، سکوتِ پارک را شکست

پیرمرد کمی تعجب کرد، اما بعد لبخند زد.
نخِ باقی‌مانده‌ی بادکنک را از دستم بیرون کشید.
با دیدن آن لبخند، خشمم شعله‌ورتر شد.

داد زدم:
«آخه برای چی همیشه اینجایی؟ چرا همش لبخند می‌زنی؟ اصلاً زن و بچه نداری؟ کار و زندگی نداری؟!»

لبخندِ پیرمرد پررنگ‌تر شد.
با دست‌های چروکیده‌اش گوشه‌ی آستینم را گرفت، آرام کشید و گفت:
«با من بیا.»

دلم نمی‌خواست بروم، اما پاهایم ناخودآگاه — شاید از سرِ کنجکاوی — به دنبالش حرکت کردند.
او مرا تا نیمکتی برد، میان درختانِ پاییزیِ پارک؛
همان‌جا نشستیم..
پیرمرد لحظه‌ای سکوت کرد، بعد نفس عمیقی کشید و شروع به صحبت کرد:

«امان از دست شما جوون ها!»

و بعد خندید .

 «اخه چرا فکر میکنید زندگی روی بدش رو فقط به شما نشون داده؟»

و ادامه داد: «بزار جواب سئوالتو بدم .من عاشق همسرم بودم او تمام زندگی من بود .ادم خیلی خوبی بود و همیشه دوست داشت به دیگران کمک کند. دوست داشت به کسانی که حالشان خوب نیست وسختی می کشند امید ببخشد.

او عاشق بادکنک ها بود و میگفت: بادکنک ها به انسانها امید و ازادی میبخشنن و من هم دلم می خواد این امید رو به دست آدم ها برسونم.

میخواست بادکنک فروشی بزند ، این هدف تمام فکر و ذکرش شده بود.اما قبل از واقعیت بخشیدن به آن بیمار شد و از دنیا رفت.

 

با مرگ او من هم مردم .زندگی من هم مرد .آرزو میکردم کاش من به جای او مرده بودم.اما به جبر  نفس می کشیدم،تااینکه هنگام جمع کردن وسایلش از خانه بادکنکی یافتم که روی آن نوشته شده بود :

اگر نشد تو انجامش بده.

 دست خط همسرم بود.تصمیم گرفتم انجامش بدهم اما به خاطر خودم من باید به زندگی خودم و دیگران معنا می بخشیدم و همانطور که میبینی فقط منم و گاری و بادکنک هایم...»

 

پرسیدم:« کس و کاری نداری؟»

 آهی کشید : «داشتم .دخترم و همسرش و نوه ام هر سه در تصادف کشته شدند...»

نفس عمیقی کشید و نگاهش به نقطه‌ای خیره شد که انگار هیچ‌کس آنجا نبود...

 بعد بلند شد بادکنک قرمز رنگی ، درست شبیه همان که ترکانده بودمش را ،در دستم گذاشت و بی آنکه چیزی بگوید رفت .

با چشم هایی اشک بار نگاهش می کردم. حالا برایم آن پیرمرد همیشگی نبود...مردی بود که غم کمرش را خم کرده بود ،

اما...

در دستانش بادکنک هایی داشت از جنس امید و آرزو.

آری ، لبخند او برگرفته از قدرتش بود .

او بار دیگر به من یادآوری کرد: چشم هارا باید شست ، جور دیگر باید دید...

و در پایان منتطر شنیدن نظراتتون هستم:)

امیدداستانبادکنکپارکزندگی
۱۵
۵
Echona
Echona
«هر لحظه، هر خط؛ جست‌وجو برای معنا و لحظه‌های واقعی.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید