بعضی وقتا ما ادما، با دونستن اشتباه بودن چیزی اون رو انتخاب میکنیم، حتی میتونیم خودمونم گول بزنیم و لذت ببریم اما چرا؟
وقتی حقیقت تلخه و دنبال نوری، راحت میتونی راهتو گم کنی. معمولا هم همین موقع هاست که دستت به یه منبع نور اشتباهی میخوره و بعدش میفهمی که یه جای کار میلنگه، جای تو اینجا نیست باید رد شی تا به نور واقعی برسی ولی تو واقعا خسته ای، به جایی میرسی که خبری از امید مدت ها بود نبود پس تو تسلیم خواسته نادرست خودت میشی. اینکارو میکنی چون یادته تونستی از رنج بزرگی نسبتا عبور کنی، پس گذر کردن از یک انتخاب اشتباه برای تو کاری نداره اما همینجاست که شروع میکنی به گول زدن خودت.

آدم تازه رنج کشیده، به سکویی رسیده که پشت سرش پرتگاهست بهتره فاصله بگیره. بنظر من انتخاب کردن یک اشتباه از بی صبری نشات میگیره، از نداشتن امید به آینده. چیزی به اسم درست ترین یا اشتباه ترین انتخاب وجود نداره، با هرتصمیم جدید مسیر های متفاوتی برامون رقم میخوره ولی پرتگاه تو کجاست؟ کجاست که دیگه حتی نفس کشیدن هم کار دشواری بنظر میرسه؟ رسیدن به این مرحله برای هیچکدوممون خوشایند نیست و میتونم بگم راه گریزی هم وجود نداره. تجربه کسب کردن مجموعه ای پرتگاه های متفاوته و بعدش به انتخاب تو بستگی داره.

در نتیجه میخوام بگم از انتخاب کردن نترس ولی عجله ام نکن، زمان همیشه چیز عجیبی بوده و هردفعه غافلگیرت میکنه :)