+در قفسی اسیرم، تاکنون بوتیمار غمگینی بودم که برای دل خود می خواند، ولی حالا جهانیان باید صدایم را بشنوند!

هنگامی که ماه در آبخوری قفسم افتاد،
نورش را نوشیدم و مجنون شدم!
به دیوارها کوفتم، بهشان دهن کجی کردم، لگد زدم، آشوب کردم،
فرار کردم! فرار کردم!
و بعد...... ناگه از خواب پریدم.......
بال و پرم زخمی بود،
اما حتی خراشی روی دیواره ها نیفتاده بود.....
پس دیوانگی کردم.......
تا ماه را ببینم،
تا هوای جنگل را تنفس کنم،
تا از آب دریا بنوشم، تا......
بر خود زخم زدم، بر قفس چنگ زدم، بر صورت صاحب نقش خشم زدم.....
اما.....کو رهایی؟
کو رهایی؟؟
کو رهایی؟؟
زمزمه ای گنگ می نوازد:
یا مرگ،
یا اسارت.
اما مرگم را هم دیوار های این قفس رقم می زند.
پس شما هم دعوتید به تماشای مرگ تدریجی این بوتیمار دیوانه......
زمانی برای مردن نیست:-)/بیلی ایلیش