زهره نایبیدردنیای تخیلات من·۳ روز پیشپیمان آینه|فصل۲|قسمت۴نُوآ هر روز منتظر آن لرزش آشنا در آینه بود. امروز، با رقصی بیقاعده روبرو شد. شادی نابی که تمام قواعد زندگی منظمش را به چالش میکشید.
میان سطر ها·۷ روز پیشاندکی چای هم آرزوست ..وقتی از گوشه پنجره به بیرون نگاه میکنم ،چیزی را در وجودم مییابم که هرگز تا حالا پیدایش نکرده بودم ، حسی را لمس میکنم که هرگز او را جایی ند…
آموزه بزرگان·۹ روز پیشجف فاستر: یه بله بزرگ به زندگیآنها آیندهای تصور میکنند که در آن عمیقا در خانه هستند و در صلحاند یا در اتصالاند یا احساس ثبات و آرامش میکنند در حالی که...
ماه·۱۰ روز پیشغریب آشنا ۲امروز دقیقاً یک هفته شد از وقتی خبر نبودنت توی این دنیا رو شنیدم. از همون لحظه تا همین حالا، چیزی درونم فروریخت که انگار قرار نیست به این ر…
حیاط خلوت·۱۰ روز پیشبه دنبال رهایی۱. پدر را رها کرده ام و آمده ام یک شهر دیگردر واقع بین بدبخت شدن با او و خوشبخت شدن بدون او، دومی را انتخاب کردماز خودم متنفرم؟ شاید! پشیم…
زهره نایبیدردنیای تخیلات من·۱۳ روز پیشپیمان آینه|خارج از روایت|بازتاب امانتیپیمان آینه: فریادی خفهشده، آینهای امانتی و رقصی هم آزاد، هم گران.
حوئیچِر·۲۴ روز پیشسایه ای، که از خودم بزرگتر است.نمیدانم؛ نه امیدی ست که مرا زنده کند، نه آنقدر یأسی که تمامم کند.چیزی در این خانه متروکه احوالم جالب نیست، گاه حس میکنم؛ حضور ندارم و اتاق…
الهه روحاللهیدرروزنه ی نور·۲۴ روز پیشگذشته درگذشته! واقعاً؟!طاهر گفت: «الآن مثلاً نمیخوای برگردی به گذشته؟ الآن مثلاً فراموش کردی؟ گه تو این فراموشیت!» سیگارش را اینبار نصفه خاموش کرد توی زیرسیگاری…
نیما خادمی کلانتری·۱ ماه پیشتنهایی یا آزادی؟صدای زنگ گوشیش بلند شد. دستشو دراز کرد، گوشی رو برداشت ولی دوباره گذاشت سر جاش، این دفعه سایلنت. چشماش نیمهباز بود، نمیدونست ببندتشون بهت…