حوئیچِر·۲ روز پیشسایه ای، که از خودم بزرگتر است.نمیدانم؛ نه امیدی ست که مرا زنده کند، نه آنقدر یأسی که تمامم کند.چیزی در این خانه متروکه احوالم جالب نیست، گاه حس میکنم؛ حضور ندارم و اتاق…
الهه روحاللهی·۲ روز پیشگذشته درگذشته! واقعاً؟!طاهر گفت: «الآن مثلاً نمیخوای برگردی به گذشته؟ الآن مثلاً فراموش کردی؟ گه تو این فراموشیت!» سیگارش را اینبار نصفه خاموش کرد توی زیرسیگاری…
نیما خادمی کلانتری·۱۶ روز پیشتنهایی یا آزادی؟صدای زنگ گوشیش بلند شد. دستشو دراز کرد، گوشی رو برداشت ولی دوباره گذاشت سر جاش، این دفعه سایلنت. چشماش نیمهباز بود، نمیدونست ببندتشون بهت…
Fatemeh- Gh·۱ ماه پیشخسته شدم انقد دنبال عنوان گشتم و ندونستم چی باید بنویسم.آدم فکر میکنه هرچی بیشتر بذاره و بره و رها کنه و دل بکنه و فاصله بگیره بیشتر خودش میشه. بعد میذاره و میره و رها میکنه و دل میکنه و فاصل…
تنهادرمیانسیلغمها..·۱ ماه پیشجوانی...دلم میخواهد جوانی کنمخریت کنمدل میخواهد جهان به ساز من برقصدتوقع زیادیستشاید هم من به ساز جهان برقصمتا الان که اینطور شدهکاش با هم میرقصیدی…
لوس آلو مه ( اسرار سر راهی سَری در سراب)·۱ ماه پیش«یک روایت پستمدرن از پرسفونه، پر از مو؛چون پشم و پیلِ ریشِ زئوس و هادس فرو ریخت»زئوس، خدای خدایان، از بارشِ نمهنمهی بارانِ دیمیتر، کفری بود و لجش گرفته بود؛ مگه یه الههی بارور…