ویرگول
ورودثبت نام
علی حنیفه
علی حنیفهمی نویسم تا از بهشتی فرار کنم که خودم آن را ساخته و تبدیل به جهنمش کرده ام. به دنیای فراری از یک بهشت خوش آمدید.
علی حنیفه
علی حنیفه
خواندن ۳ دقیقه·۶ سال پیش

حکایات یک پسر خلف (قسمت اول)

گویند در زمان های نه چندان قدیم پسری می زیسته است به نام علی. او را پدری بود بس خوش رفتار و مبادی آداب و مادری نیز در کنارش بود بسیار دانا و کدبانو.

او را خواهری بود بهجت نام که هر چه او ریخته بود را برداشت کرده بود.

روزی خواهرش را خواستگاری به زوجگی درخواست کرد.

پدر، علی را مامور رسیدگی و تحقیق درباره این خواستگار کرد. علی ابتدا به محل خواستگار رفت و از قضا همان ابتدای امر به سراغ بقال‌باشی محل رفت و احوال خرید و حساب‌های خواستگار را جویا گشت.

بقال به او گفت که فرد مورد نظرش حساب دفتری ندارد. علی میزان خرید ماهیانه را جویا شد و گفت که در ماه چند روغن و چه مقدار شیر می‌خرد. بقال پاسخ او را داد و علی از دکان او خارج گشت.

بعد از آن علی به آرایشگاه محل رفت و جویای مدت زمان اصلاح و مبلغ پولی که وی به اوستاکار می دهد شد.

اوستای سرتراش به او گفت که فرد مورد نظر دو ماه یکبار می‌آید و هربار مقداری نیز بیشتر می‌دهد.

علی از دکان او نیز خارج شد و در نهایت به حمام محل رفت.

از حمام که بیرون آمد به نزد پدر خویش بازگشت و گفت این فرد خصوصیات مناسبی را دارد اما برای زوجگی خواهر من مناسب نیست.

پدر کمی ریش خود را خاراند و علی را خطاب کرد که ای خیره سر، چگونه است که او را ویژگی‌های خوبی است اما مناسب همسری خواهرت نیست؟

علی در پاسخ گفت: او هر ماه به تعداد نیاز روغن می‌خرد و کمی بیشتر از نیاز شیر. پس نشان می‌دهد که او به سلامتی خانواده‌اش اهمیت می‌دهد و بر صرفه جویی استوار است.

او حساب دفتری ندارد و این نشان می‌دهد که وی فردی کم خرج و پر درآمد است. چون بیشتر درآمد خود را پس‌انداز می‌کند و علاقه‌ای به ریخت و پاش ندارد.

پدر گفت: خب ابله این‌ها که همه خصایص خوبی هستند پس چه مفت و جفنگ می‌بافی که وی را شایسته همسری با خواهرت نیست؟

علی گفت: پدرجان اندکی تامل کن. تنها ایراد وی این است که او هر وقت به حمام می‌رود بیشتر از نیازش سفیدآب می‌گیرد.

پدر گفت: علی رک و پوست کنده حرفت را بزن تا کمربند را مهمان کمر و پشتت کمی متمایل به گردنت نکرده‌ام.

علی گفت: آدمی که برای شکمش صرفه جویی می‌کند، به فکر دیگران است و به آن‌ها انعام می‌دهد ولی از جنس حمام می‌دزدد، چه ضمانت که فردا از هدایایی که ما به یگانه بهجت خانواده می‌دهیم ندزدد؟

پدر کمی تامل کرد و ریش‌هایش را مهمان تنی چند از ناخن‌هایش کرد و ناگهان علی را یک پس گردنی مهمان کرد.

علی گفت: پدر غیب میزنی چرا؟ مگر چه گفتم؟ گفتی تحقیق کن من نیز چون کردم دیگر پسی و غیب زدن از چه روست؟

پدر گفت: این همان مثل «پَسی پدر گل است، هرکه نخورد خُل است» است ای نابخرد! این را زدم تا تو را تشویق کرده باشم که چنین تیز بینی. راست گفتی. اگر از حمام که برای تمیزی و پاکیزگی از بدزدد، چه ضمانت که از هدایای ما به خواهرت که ضامن زندگی‌اش است ندزدد؟

علی که بادی به غبغب انداخته بود و از تعارف پدر به خود می‌بالید و در آسمان‌ها سیر می‌کرد ناگهان با یک پَسی دیگر از عرش به فرش آمد و این بار نیز دلیل را جویا شد اینگونه پاسخ شنید:

آخر ای خیره‌سر تو کیستی که به خود مغرور می‌شوی؟ حال یک خواستگار را از حمام رفتنش شناختی هنر نکرده‌ای که؟! هر وقت توانستی زن خودت را از روی بستن گره روسری‌اش بشناسی آن وقت به خود مغرور شو. البته آن موقع هم زیاد مغرور نشو چون چرخ گردون به چیزی به نام «قسمت» بند است و قسمت هدفش نشان دادن بی رحمی روزگار. پس به غره نشو.

و اینگونه بود که علی پند گرفت تا به غره نشده و از این به بعد همان ابتدای کار حمام رفتن خواستگاران بهجت را بررسی کند. :)))))

طنزلطیفهحکایتهنر زندگی
۱۷
۲
علی حنیفه
علی حنیفه
می نویسم تا از بهشتی فرار کنم که خودم آن را ساخته و تبدیل به جهنمش کرده ام. به دنیای فراری از یک بهشت خوش آمدید.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید