Shabnam.Shahrasebi |شهنم|·۲۱ ساعت پیشهیچترسجوانی را دیدم پریشاناحوال، مدام در تقویمِ خویش مینگریست و لب میگزید.گفتم: «تو را چه شده است که اینگونه با خود در جنگی؟»گفت: «عمر گذشت و…
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|·۲۱ ساعت پیشلال و بینازاهدی بر سرِ راهی نشسته بود و جامه بر تن میدرید که: «فغان از این روزگار! که مردمان همه فاسد شدند و دین از دست برفت و کسی را پروا نیست.»شیخ…
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|·۲۱ ساعت پیشگنجینهی رنجگفتم: «تو را چه شده است که اینگونه در عذابی؟»گفت: «از بس دویدم تا شاد باشم، از پای درآمدم. کتابها خواندم و پندها نیوشیدم تا از هر چه درد…
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|·۲۱ ساعت پیشعقبگردجوانی را دیدم که چشم بر احوالِ همسایه دوخته بود و زهرِ خشم مینوشید.گفتم: «تو را چه شده است که اینگونه در آتشِ خویش میسوزی؟»گفت: «با هم آ…
راوی کوچک·۴ روز پیشدشمن مردم؛ داناییفرد دانایی در روستایی زندگی میکرد. مردم او را دوست میداشتند چون او روز را صرف گوش دادن به گلایههای مردم میکرد و شبها به فکر چاره میاف…
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|·۷ روز پیشصاحبدلانگفتم: «صاحبخونه بازم اجاره رو بالا برد. کلافهام. تمام پساندازمو دادم و برای پدر و مادرم خونه خریدم، حالا خودم باید هر سال آواره باشم.»زن،…
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|·۷ روز پیشخدای کاه یا کوهگفتم: «من شش ماه در انزوای کوهستان به دنبال پژواکی از خدا بودم و نیافتم. تو چطور در این دوزخِ صدا، اینقدر آرامی؟»بدون اینکه سر بلند کند، گ…
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|·۷ روز پیشعرفان گُل یا گِلِ عرفانیپیرمرد گفت: «کتابت را خواندم. قشنگ سخن میگویی. اما سوالی دارم؛ اگر همین آن چراغهای این سالن خاموش شوند، این آدمها بروند و فردا هیچکس تو…
حنانه سندگل·۸ روز پیشاولین ته دیگی از کجا آمد؟آورده اند که در ازمنهی قدیم، دشتی بود به نام دشتستان و ایلی بود به نام تنگستان و خانی داست به نام دشتعلی که بر ایل حکومت میکرد.دشتعلی خان…
ادیب رابع خراسانی·۱۳ روز پیشجامع الحکایات دهستانی در زیر سایهٔ عوفیمدتی بود که در درد و سکون بودم و نیز اکنون در درد و سکون هستم و باز درد و سکون خواهد آمد، چندی بود که در باب این سختی فکر میکردم، در پگاه…