ویرگول
ورودثبت نام
الارا
الارا
الارا
الارا
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

رمان نقشه های بی پناه

فصل چهارم — آن‌چه دیده می‌شود، آن‌چه پنهان می‌ماند

اولین‌بار، نازنین با تردید نزدیک شد.

رها متوجه حضورش شد قبل از اینکه چیزی بگوید ،

نه از صدا، از مکث.

آدم‌هایی که مطمئن‌اند، مستقیم حرف می‌زنند.

آدم‌هایی که هنوز جای خودشان را پیدا نکرده‌اند، اول مکث می‌کنند.

ببخشید… شما مهندس رهایی؟

رها سرش را بالا آورد.

دختر جوانی بود، با نگاهی که هم می‌خواست مطمئن به نظر برسد، هم هنوز مطمئن نبود.

بله.

نازنین لبخند زد.

من تازه اومدم. گفتن اگه سوالی داشتم از شما بپرسم.

رها چند لحظه نگاهش کرد.

نه برای سنجیدن ، برای خواندن.

بعد کوتاه گفت: بپرس

همین یک کلمه، کافی بود.

نازنین نفسش را آرام بیرون داد.

انگار یک در کوچک باز شده باشد.

روزهای بعد، حضورش بیشتر شد.

نه مزاحم، نه پررنگ ،

اما مداوم.

سؤال‌هایش ساده شروع می‌شدند،

اما نگاهش، همیشه بیشتر از سؤال می‌ماند.

یک‌بار، وقتی رها داشت جزئیات یک اتصال را توضیح می‌داد،

نازنین ناگهان گفت:

شما وقتی توضیح می‌دین… آدم شک نمی‌کنه.

رها مکث کرد.

این خوبه یا بد؟

نازنین کمی خندید.

فکر کنم خوب.

رها مداد را روی میز گذاشت.

«آدم‌ها همیشه باید یه کم شک کنن.»

نگاهش کوتاه به نقشه افتاد.

بعد آرام‌تر اضافه کرد:

«شک، جلوی اشتباه رو می‌گیره.»

نازنین سر تکان داد.

اما این‌بار، نگاهش روی خودِ رها ماند.

انگار می‌خواست بداند:

خودش… چقدر شک می‌کند؟

عصر یکی از همان روزها،

نازنین کیفش را برداشت و گفت:

شما همیشه این‌قدر دیر می‌رید؟

رها بدون نگاه گفت:

تقریباً.

می‌خواین امروز با هم بریم؟ یه قهوه…؟

پیشنهاد، ساده بود.

اما برای رها، غیرمنتظره.

چند ثانیه طول کشید.

نه برای تصمیم ،

برای عادت کردن به این‌که کسی… دعوتش کرده.

باشه.

کافه شلوغ نبود.

نور زرد، صداهای نرم، و فاصله‌ای امن از هیاهوی بیرون.

نازنین بیشتر حرف می‌زد.

از دانشگاه، از استرس‌هایش، از اینکه هنوز نمی‌داند این کار واقعاً برایش مناسب است یا نه.

رها گوش می‌داد.

گاهی چیزی کوتاه می‌گفت.

بیشتر، فقط گوش می‌داد.

شما همیشه این‌قدر آرومید؟

رها به فنجانش نگاه کرد.

لبه‌اش را با انگشت لمس کرد.

نه.

نازنین جا خورد.

واقعاً؟

رها نگاهش کرد.

فقط یاد گرفتم کِی نشون ندم.

نازنین چند لحظه ساکت شد.

این جمله، بیشتر از بقیه در ذهنش ماند.

درِ کافه باز شد.

صدای زنگ، کوتاه و معمولی بود.

اما برای رها ،

همه‌چیز را تغییر داد.

سرش را بالا آورد.

و او را دید.

چند قدم داخل آمد.

نگاهش مستقیم روی رها.

صورتش آرام بود.

حتی می‌شد گفت… مهربان.

اما رها، چیزی زیر آن می‌دید.

چیزی که بقیه نمی‌دیدند.

«سلام.»

صدا نرم بود.

رها ایستاد.

«سلام.»

نازنین با تعجب نگاه کرد.

رها گفت:

ایشون… همسرم هستن.

مرد دستش را جلو آورد.

خوشبختم.

نازنین دست داد.

منم همین‌طور.

همه‌چیز، عادی بود.

بیش از حد عادی.

مرد رو به رها گفت:

نگفتی بیرونی.

لحنش آرام بود.

اما در آن، چیزی بود که فقط رها می‌فهمید ،

یک یادآوری. نه یک سؤال.

رها گفت:

تصمیم لحظه‌ای بود.

لبخند زد.

خوبه. باید یه کم به خودت برسی.

بعد رو به نازنین:

خیلی کار می‌کنه. من همیشه بهش میگم این‌قدر به خودش سخت نگیره.

نازنین لبخند زد.

آره، معلومه خیلی جدی کار می‌کنن.

مرد، خیلی طبیعی، دستش را روی شانه‌ی رها گذاشت.

فشارش کم بود.

اما دقیق.

من مزاحم نمی‌شم. فقط اومدم دنبالت.

رها گفت:

خودم می‌اومدم.

مرد، بدون تغییر لحن:

می‌دونم.

در راه، سکوت زودتر از همیشه شروع شد.

ماشین حرکت می‌کرد.

شهر از کنارشان رد می‌شد.

اما فضا، بسته‌تر از همیشه بود.

دوست جدید؟

رها به بیرون نگاه کرد.

همکاره.

مکث.

زیاد حرف می‌زنه.

رها چیزی نگفت.

چند ثانیه بعد:

باهاش راحتی.

این‌بار، رها گفت:

چون چیزی ازم نمی‌خواد.

سکوت.

این جمله، در هوا ماند.

سنگین.

مرد دیگر چیزی نگفت.

اما نگاهش…

برای لحظه‌ای تغییر کرد.

خانه، همان خانه‌ی همیشگی بود.

اما فضا، فرق داشت.

رها کیفش را روی میز گذاشت.

سعی کرد مستقیم به اتاق برود.

اما صدا، جلوتر از او رسید:

این‌جوری بیرون رفتن رو دوست ندارم.

رها ایستاد.

پشتش به او بود.

گفتم که… اتفاقی بود.

قدم‌ها نزدیک شدند.

دفعه‌ی بعد، قبلش بهم میگی.

رها نفسش را کنترل کرد.

لازم نیست.

این جمله، خیلی آرام گفته شد.

اما اثرش ، بلند بود.

سکوت.

بعد ،

دستش گرفته شد.

ناگهانی.

نه خیلی محکم.

اما بدون اجازه.

گفتم، بهم میگی.

صدا پایین‌تر شده بود.

رها به دستش نگاه کرد.

همان دستی که در کافه، آرام روی شانه‌اش نشسته بود.

همان حرکت ،

اما این‌بار، بدون تماشاچی.

آرام گفت: باشه

دستش رها شد.

شب، وقتی تنها شد،

گوشی‌اش لرزید.

پیام از نازنین:

«امروز همسرتون خیلی محترم و آروم بودن… خوش به حالتون 🌱»

رها به صفحه خیره شد.

چند کلمه نوشت.

پاک کرد.

دوباره نوشت.

باز پاک کرد.

در نهایت، فقط فرستاد: آره

گوشی را کنار گذاشت.

نگاهش به سقف افتاد.

به همان ترک باریک.

امشب، واضح‌تر بود.

یا شاید ، او دیگر نمی‌توانست نادیده‌اش بگیرد.

و برای اولین‌بار،

یک فکر، بدون تلاش برای فرار، در ذهنش ماند:

اگر چیزی از بیرون درست به نظر برسد…

چند نفر حاضرند باور کنند

که از داخل، در حال فرو ریختن است؟

#فصل_چهارم #رمان_سریالی #ستونهای_ترک_خورده# #رمان #رمان_ایرانی #داستان #داستان_سریالی# #رئالیسم_اجتماعی #روابط_سمی #خشونت_خانگی# #قضاوت #ظاهر #حقیقت #نقاب #زندگی_پنهان# #زن_قوی #سکوت #روابط#ویرگول#نویسندگی #کتاب#

فصل‌های جدید «نقشه‌های بی‌پناه»

هر یکشنبه و پنج‌شنبه منتشر می‌شود.

کنترل، همیشه به معنی امن بود نیست.

خشونت خانگیرمان
۵
۰
الارا
الارا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید