
بعضی ترسها، از چیزی که میبینی شروع نمیشوند.
از لحظهای شروع میشوند
که حس میکنی کسی،
بیش از حد، تو را میشناسد.
صبح، هوا سنگین بود، نه بارانی، نه آفتابی.
شهر انگار بین دو تصمیم مانده بود.
رها از تاکسی پیاده شد و برای چند ثانیه مقابل ساختمان شرکت ایستاد.
شب قبل، تقریباً نخوابیده بود.
هنوز صدای آن سؤال در ذهنش میچرخید:
«داشتی با کی حرف میزدی؟»
و هنوز مطمئن نبود چرا، اما حس میکرد چیزی تغییر کرده.
نه در خانه ، در خودش.
آسانسور شلوغ بود ،
چند نفر دربارهی جلسهی امروز حرف میزدند.
یکی خندید ، یکی از گرانی شکایت کرد.
زندگی، مثل همیشه، عادی ادامه داشت.
فقط رها بود که مدام حس میکرد چیزی درست نیست.
وقتی وارد طبقه شد، اولین چیزی که دید، نازنین بود.
کنار میزش ایستاده بود، با صورتی رنگپریدهتر از همیشه.
«رها…»
لحنش عجیب بود ، نه ترسیده ، مردد.
رها کیفش را پایین گذاشت.
چی شده؟
نازنین بدون حرف، گوشیاش را جلو آورد ،یک صفحهی ناشناس ، بدون عکس ، بدون اسم، فقط یک پیام.
بعضی آدمها بهتره دربارهی زندگی دیگران کنجکاو نشن.
چند ثانیه، هیچکدام حرف نزدند.
بعد نازنین آرام گفت: دیشب برام اومده.
رها نگاهش را از صفحه برنداشت ، قلبش آرام نمیزد.
به کسی گفتی؟
نه… اول فکر کردم شوخیه.
مکث کرد ، ولی بعد… ترسیدم.
رها گوشی را آرام پایین آورد.
اولین فکری که از ذهنش گذشت، خودش نبود.
این بود: او فهمیده.
تمام روز، تمرکزش بههم ریخته بود.
عددها را میدید، اما ذهنش جای دیگری بود.
هر بار موبایلش روشن میشد، ناخودآگاه قلبش منقبض میشد.
ظهر، وقتی برای چند دقیقه تنها شد،
بالاخره پیام را دوباره خواند ، کوتاه بود.
اما چیزی در آن وجود داشت که بیشتر از تهدید، آزاردهنده بود.
اطمینان.
انگار فرستنده مطمئن بوده که پیامش فهمیده میشود.
عصر، وقتی بیشتر کارمندها رفته بودند،
رها متوجه چیزی شد.
پوشهی پروژهای که صبح روی میزش بود… جابهجا شده بود.
خیلی کم ، شاید فقط چند سانتیمتر.
اما رها از آن آدمهایی بود که تغییر چند میلیمتری را هم میفهمند ، چشمهایش آرام روی میز چرخید.
همهچیز عادی به نظر میرسید ، بیش از حد عادی.
ناگهان صدای نازنین از پشت سرش آمد: هنوز نرفتی؟
رها برگشت ، تو چی؟
منتظر دوستمم ، مکث کوتاهی کرد ،بعد آرامتر گفت:
فکر میکنی اون پیام… جدی بوده؟
رها چند ثانیه ساکت ماند ، دلش میخواست بگوید نه.
دلش میخواست همهچیز را کوچک کند.
اما برای اولینبار، از دروغ گفتن خسته شده بود.
آره ، این تنها جوابی بود که داد.
و همان یک کلمه، کافی بود تا ترس، واضحتر روی صورت نازنین بنشیند.
شب، رها دیرتر از همیشه از شرکت بیرون آمد.
خیابان خلوتتر بود ، باد سردی میوزید و نور چراغها روی آسفالت خیس کش میآمد.
وقتی به ماشینش نزدیک شد، ایستاد.
چیزی زیر برفپاککن گیر کرده بود ، یک کاغذ سفید.
نفسش آرامتر نشد ، آهسته جلو رفت.
کاغذ را بیرون کشید،فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود:
«بعضی دیوارها، گوش دارند.»
رها برای چند ثانیه فقط نگاه کرد.
بعد ناگهان حس کرد خیابان، زیادی ساکت شده.
سرش را بالا آورد ، آنطرف خیابان، مردی ایستاده بود.
صورتش واضح دیده نمیشد ، فقط سیگار روشنش، هر چند ثانیه در تاریکی میسوخت.
رها قلبش را در گلویش حس کرد ، مرد تکان نخورد.
فقط نگاه میکرد ، باد، کاغذ را در دست رها لرزاند.
و ناگهان، برای اولینبار، ترس از خانه…
از دیوارهای خانه عبور کرد.
وقتی به خانه رسید، چراغهای پذیرایی روشن بود.
او بیدار بود ، مثل همیشه.
رها سعی کرد صورتش چیزی نشان ندهد.
کفشهایش را درآورد ، کیفش را کنار گذاشت.
اما قبل از آنکه چیزی بگوید، صدای مرد آمد:«دیر کردی.»
«کار داشتم.»
مرد نگاهش کرد ، طولانی.
بعد خیلی آرام گفت:
امروز روز عجیبی بود، نه؟
چیزی در ستون فقرات رها یخ زد.نگاهش آرام بالا آمد.
مرد لبخند خیلی کوتاهی زد.
همان لبخندی که هیچوقت به چشمهایش نمیرسید.
چی شده؟ رنگت پریده.
رها برای چند ثانیه نتوانست چیزی بگوید.
ناگهان اتاق دورِ سرش چرخید. دیوارها برای چند ثانیه مثلِ ژله لرزیدند و سیاهیِ غلیظی جلوی چشمانش را گرفت. دستش را به لبهی میز گرفت تا زمین نخورد. لیوانِ چای از لبهی میز لغزید و شکست.
ناصر بلافاصله کنارش بود. با آن دستهایِ گرم و نگاهی که حالا برای رها بویِ سوءظن میداد.
رها؟ باز هم که فشارت افتاد! چقدر گفتم این پروژهی لعنتی داره از پا درت میاره؟ بیا این شربت رو بخور، یکم استراحت کن.
رها به چشمان ناصر نگاه کرد؛ میانِ آن سیاهیِ گذرایِ چشمهایش، حس کرد لبخندِ ناصر بیش از حد مهربان است. انگار که از این ضعفِ او، رضایتی پنهانی دارد.
فقط یک فکر در ذهنش میچرخید: او از کجا میداند؟
آن شب، رها همهی درها را چک کرد ، یکبار،دوبار،سهبار.
بعد کنار تخت نشست ،کاغذ هنوز در کیفش بود.
«بعضی دیوارها، گوش دارند.»
گوشیاش لرزید ، شماره ناشناس ، اینبار فقط یک عکس آمده بود ، عکسی تار، از پنجرهی شرکت.
و پشت شیشه ، خودِ رها.
عکس، از بیرون گرفته شده بود.
نفسش برید ، انگشتش لرزید ، بعد پیام دوم آمد:
«فکر کردی فقط تو داری نگاه میکنی؟»
رها به تاریکی اتاق خیره ماند.
و برای اولینبار ، فهمید ترس واقعی چه شکلیست:
اینکه ندانی ، دقیقاً باید از چه کسی بترسی.
اگر احساس کنی کسی زندگیات را زیر نظر دارد…
اولین کسی که به او شک میکنی، چه کسیست؟
#فصل هفتم #نقشه_های بی پناه #رمان سریالی
#رمان #رمان ایرانی #داستان #داستان سریالی
#رئالیسم اجتماعی #روابط سمی #خشونت روانی
#زن #زندگی_پنهان #سکوت #کنترل #حقیقت #ظاهر #ازدواج#معماری #نویسندگی #ویرگول #کتاب
فصلهای جدید «نقشههای بیپناه»
هر یکشنبه و پنجشنبه منتشر میشود.