ویرگول
ورودثبت نام
الارا
الارا
الارا
الارا
خواندن ۵ دقیقه·۵ روز پیش

رمان نقشه های بی پناه

فصل دهم — بهسازی لرزه‌ای

در آیین‌نامه‌های مهندسی، وقتی ستونی توان تحمل بار را ندارد، دور آن را با غلافی از فولاد می‌پوشانند. به این کار می‌گویند «ژاکت کردن».

رها آن شب، در حالی که در تاریکی اتاق به سقف خیره شده بود، فهمید که باید دور قلب و ذهنش ژاکتی از فولاد بکشد. او دیگر نباید فقط یک زن نگران می‌بود ، او باید مهندس ناظر سقوط خودش می‌شد.

صبح، قبل از آنکه مرد بیدار شود، رها لیوان آب همیشگی را برداشت.

نگاهش به قرص سفیدی افتاد که نیم‌غرق در ته لیوان بود.

او می‌دانست اگر آن را بنوشد، تا ظهر مغزش در مهی غلیظ فرو می‌رود.

لیوان را در دستشویی خالی کرد.

صدای ریختن آب، مثل صدای ریختن یک آوار کوچک بود.

او لیوان را دوباره با آب تازه پر کرد و روی میز گذاشت.

اولین قدم «بهسازی»، جایگزین کردن حقیقت با سم بود.

در شرکت، فضا بیش از حد سنگین بود.

بهرامی ، کارفرما، شخصاً در دفتر مدیر نشسته بود.

وقتی رها وارد شد، نگاه بهرامی مثل یک ابزار اندازه‌گیری روی او لغزید.

خانم مهندس، شنیدم دیشب کمی ناخوش بودید. همسرتون نگران بودن.

رها لبخند زد. لبخندی که هیچ ترکی نداشت.

فقط خستگی کار بود. بابت تاخیر امضای پرونده معذرت می‌خوام. دارم روی پیوست فنی کار می‌کنم.

بهرامی کمی به جلو خم شد. پیوست فنی؟ قرار بود امروز فقط امضای نهایی رو بزنید.

رها پوشه‌اش را باز کرد.

در محاسبات فونداسیون، متوجه یک خطای سیستماتیک شدم. اگر امضا کنم، بدون این اصلاحیه، کل ساختمان در اولین لرزه... مچاله میشه. و فکر نمی‌کنم شما بخواید اسمتون پشت یه فاجعه باشه، درسته؟

مدیر پروژه با تعجب نگاهش کرد. رها داشت بازی می‌کرد. او می‌دانست خطایی وجود ندارد؛ او فقط داشت زمان می‌خرید. زمان، باارزش‌ترین متریال او بود.

ظهر، نازنین با ترس به اتاق رها آمد.

رها... اون مرد. دوباره دیدمش. جلوی در شرکت ایستاده بود. داشت با تلفن حرف می‌زد و به پنجره‌ی تو نگاه می‌کرد.

رها بلند شد. کتش را پوشید.

بذار نگاه کنه، نازنین. از این به بعد، من هم براش نمایش‌های جذابی دارم.

او به سمت میز نازنین رفت و آرام گفت: نازنین، می‌خوام یه فلش‌مموری برات بیارم. تمام ایمیل‌ها، عکس‌های تهدید و گزارش‌های واقعی پروژه توش هست. اگر یه روز... اگر یه روز من ناخوش شدم و نتونستم بیام، این رو مستقیم ببر اداره‌ی نظام‌مهندسی. نه به مدیر، نه به پلیس. فقط به بخش بازرسی فنی.

نازنین دست رها را گرفت. دست رها یخ بود، اما نمی‌لرزید.

داری می‌ترسونیم ، رها.

نترس. فقط دارم برای سازه، تکیه‌گاه اضطراری می‌ذارم.

عصر، رها به‌جای رفتن به خانه، به یک آزمایشگاه خصوصی رفت.

یک نمونه از آن قرص‌های سفید را که صبح مخفیانه برداشته بود، روی میز دکتر گذاشت.

می‌خوام بدونم این چیه؟

دکتر به زن روبروی‌اش نگاه کرد. زنی با چشم‌های گودافتاده اما نگاهی نافذ.

معمولاً چقدر طول می‌کشه تا جواب بیاد؟

تا فردا ظهر.

رها از پله‌های آزمایشگاه پایین آمد. هوای سرد شب مثل تیغ به صورتش می‌خورد، اما او این سرما را دوست داشت، باعث می‌شد تمرکزش روی جزئیات نقشه بیشتر شود، حس می‌کرد کسی تعقیبش می‌کند. سایه‌ای که همیشه در حاشیه‌ی دیدش بود. اما این‌بار برنگشت. در مهندسی یاد گرفته بود که برای اصلاح یک انحراف، نباید مستقیم به لرزش نگاه کرد، باید منبع را هدف گرفت.

او مستقیم به سمت هتل امیران رفت. این‌بار نه به عنوان یک زن ترسیده، بلکه با یک نقشه‌ی نفوذ.

وارد لابی شد. همان پیرمرد دیشبی پشت میز بود. رها این‌بار جلو نرفت. به جای آن، به سمت تابلوی اعلانات کوچک کنار آسانسور رفت. نگاهی به لیست خروجی‌ها و ورودی‌ها انداخت. چیزی که دنبالش بود، آنجا نبود.

او به سمت تلفن عمومی گوشه‌ی لابی رفت. شماره‌ی داخلی اتاق ۳۰۴ را گرفت ، بوق اول ، بوق دوم ،صدایی خش‌دار جواب داد: بله؟

رها صدایش را تغییر داد. لحنی رسمی و کمی خسته، شبیه منشی‌های شرکت‌های پیمانکاری: از دفتر مهندس بهرامی تماس می‌گیرم. چک هزینه‌های اقامت و خدمات نظارتی آماده‌ست. فرمودن تاییدیه رو برای آقای...»

مکث کرد. یک ریسکِ بزرگ.

صدای پشت خط بی‌معطلی گفت: برای خسروی ، بگید بفرستن به همون آدرس همیشگی.

رها نفسش را در سینه حبس کرد. خسروی ...

نام خانوادگی شوهرش.

او دیگر شک نداشت. فرستنده و گیرنده، یک نفر بودند. شوهرش نه تنها او را زیر نظر داشت، بلکه فاکتور این زندان سیار را هم به حساب کارفرما (بهرامی) می‌گذاشت. یک تجارت دو سر سود: کنترل همسر و تضمین پروژه.

رها گوشی را گذاشت. دست‌هایش سرد بود، اما ذهنش مثل یک موتور ساعت کار می‌کرد. حالا او می‌دانست که مرد کلاه به‌سر، فقط یک مزدور است. مهره‌ای که با پول بهرامی و دستور شوهرش حرکت می‌کند.

او از هتل خارج شد. مرد سایه‌وار هنوز آن‌طرف خیابان بود. رها این‌بار مستقیم به او نگاه کرد. لبخندی نزد، اما در نگاهش چیزی بود که لرزه بر اندام هر بیننده‌ای می‌انداخت: آگاهی.

او دیگر قربانی یک بازی ناشناخته نبود؛ او حالا داور بازی بود.

وقتی رها به خانه رسید، چراغ‌های پذیرایی خاموش بود، اما بوی سیگار مرد در فضا می‌پیچید.

مرد در تاریکی نشسته‌ بود. فقط نور قرمز سیگارش، مثل یک چشم شیطان در شب می‌درخشید.

کجا بودی رها؟

رها کیفش را روی میز گذاشت. صدای برخورد کلیدها به سطح چوبی، طنین خاصی داشت.

داشتم روی تحمل بار ستون‌ها فکر می‌کردم. می‌دونی... بعضی ستون‌ها از بیرون خیلی محکم به نظر می‌رسن، اما وقتی از نزدیک بررسی می‌کنی، می‌بینی که موریانه از توشون چیزی باقی نذاشته.

مرد از جایش بلند شد. سایه‌اش روی دیوار قد کشید و سقف را پوشاند.

حرف‌های عجیبی می‌زنی. بهرامی زنگ زد. گفت که قراره فردا تمومش کنی. امضای نهایی.

رها چرخید. نور ضعیفی که از پنجره می‌آمد، نیمی از صورتش را روشن کرده بود.

آره. فردا همه‌چیز تموم میشه. هم برای اون ساختمان... هم برای این خونه.

مرد نزدیک آمد. بوی همان سیگار تلخ را می‌داد. همان بویی که رها حالا می‌دانست بهای آن را بهرامی پرداخته است.

داری تغییر می‌کنی رها. از این تغییر خوشم نمیاد. حس می‌کنم داری چیزی رو از من پنهان می‌کنی.

رها لبخند زد.

من؟ من فقط دارم طبق نقشه‌هایی که تو کشیدی پیش میرم. مگه غیر از اینه؟

مرد چانه‌ی رها را گرفت. فشار انگشتانش بیش از حد بود.

فردا بعد از امضا، یه سفر می‌ریم. یه جای دور. که حالت کاملاً خوب بشه. دیگه نیازی به این قرص‌ها و این شرکت لعنتی نداشته باشی.

رها در دلش گفت: سفر ، کلمه ای زیبا برای تبعید.

او مستقیم در چشم‌های مرد نگاه کرد و گفت:

حتماً. یه جای خیلی دور.

وقتی کسی به تو وعده‌ی نجات می‌دهد، در حالی که خودش صیاد است، چطور می‌توانی تا لحظه‌ی آخر، نقش قربانی را بازی کنی؟

#فصل دهم #رمان سریالی #نقشه های بی پناه

#رمان #رمان ایرانی #داستان #داستان سریالی

#رئالیسم اجتماعی #روابط سمی #خشونت خانگی

#قضاوت #ظاهر #حقیقت #نقاب #زندگی_پنهان

#زن #زن قوی #سکوت #روابط #زندگی

#ویرگول #نویسندگی #کتاب #مطالعه

«این داستان، هر یکشنبه و پنج‌شنبه ادامه دارد »

خشونت خانگیرمان
۹
۰
الارا
الارا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید