
فصل دوازدهم — پسلرزهها
در تحلیل زلزله، خطرناکترین لحظه، خود لرزه نیست؛ لحظات بعد از آن است. زمانی که سازه «سختی» خود را از دست داده و با هر تکان کوچکی، ممکن است به کلی فرو بریزد.
رها در پیادهرو قدم میزد و حس میکرد خودش همان سازهی لرزان است. او پیهای زندگیاش را با دست خودش منفجر کرده بود و حالا، آوار خاطرات و ترسها، روی سرش سنگینی میکرد.
گوشیاش در جیبش مثل یک قلب مضطرب میتپید.
نام «او» روی صفحه بود.
رها نایستاد. جواب نداد.
او میدانست که پشت آن تماس، نه دلتنگی است و نه پشیمانی؛ فقط خشم حیوانی مردی است که حس میکند ملک طلقاش را از دست داده است.
به یک سطل زبالهی بزرگ در نبش خیابان رسید.
ایستاد.
گوشی را بیرون کشید. سیمکارت را درآورد و با تمام توانش، آن را دو نیم کرد.
صدای شکستن پلاستیک ظریف سیمکارت، برای او صدای شکسته شدن آخرین زنجیر بود.
گوشی را به داخل سطل پرتاب کرد.
حالا او نه مکان داشت، نه هویت دیجیتال. او به معنای واقعی کلمه، «سیال» شده بود.
نیم ساعت بعد، در یک کافهی شلوغ و گمنام در مرکز شهر نشسته بود.
کلاه بارانیاش را پایین کشیده بود.
او نیاز داشت فکر کند.
اثرات دارو هنوز در خونش بود؛ یک جور کرختی خفیف در نوک انگشتانش.
اما ذهنش... ذهنش برای اولینبار در این چند ماه، شفاف بود. مثل شیشهای که تازه از آن غبارروبی کرده باشند.
او میدانست که بهرامی و شوهرش به این سادگی رهایش نمیکنند. پروژهی میلیاردی آنها حالا زیر ذرهبین بازرسی بود.
رها مهندس ناظر بود و میدانست که «اسناد موازی» که برای نازنین فرستاده، مثل یک بمب ساعتی در حال تیکتاک کردن است.
ناگهان، سایهای روی میز افتاد.
رها یخ زد.
دستش ناخودآگاه به سمت کیفش رفت، جایی که آن چاقوی کوچک میوهخوری را پنهان کرده بود.
سرش را بالا آورد.
آن مرد نبود.
مرد کلاه بهسر هتل نبود.
آرش بود. همکارش. همان که همیشه در جلسات سکوت میکرد و با نگاهی دلسوزانه به رها خیره میشد.
«رها... پیدات کردم.» آرش نفسنفس میزد.
رها عقب نشست. «تو... تو چطور فهمیدی من اینجام؟»
آرش روی صندلی روبرو نشست. من تعقیبت نکردم. فقط حدس زدم.
این همون کافهایه که سال اول دانشگاه پاتوقمون بود. یادت هست؟ گفتی اینجا تنها جاییه که صدای شهر اذیتت نمیکنه.
رها به چشمهای آرش نگاه کرد. آیا او هم بخشی از آن «سیستم مراقبتی» بود؟
از کجا میدونی چه اتفاقی افتاده؟
آرش صدایش را پایین آورد.
توی شرکت غوغا شده. بهرامی داره سکته میکنه. شوهرت... رها، اون آدم ترسناکی شده. داشت داد میزد که پیدات میکنه و به همه ثابت میکنه که تو دیوونه شدی. میگفت مدارک پزشکی داری.
رها پوزخندی زد.
مدارک پزشکیای که خودش با دارو برام ساخته.
آرش دستش را روی میز دراز کرد تا دست رها را بگیرد، اما رها دستش را عقب کشید.
به کسی اعتماد ندارم، آرش. حتی به تو.
آرش سرش را تکان داد. حق داری. اما یه چیزی هست که باید بدونی. من همهی این مدت... داشتم از بهرامی جاسوسی میکردم. نه برای شوهرت، برای خودم. من میدونستم دارن چیکار میکنن. میدونستم دارن توی پیریزی ساختمان از بتن ردهپایین استفاده میکنن.
رها چشمانش را ریز کرد.
و چرا چیزی نگفتی؟ چرا گذاشتی من به اون مرز جنون برسم؟
چون منتظر بودم خودت بلند شی. اگر من میگفتم، تو باور نمیکردی. میگفتی دارم بین تو و همسرت فاصله میاندازم. تو باید با چشمهای خودت میدیدی.
آرش یک پاکت قهوهای را روی میز گذاشت.
اینها کپی قراردادهای پشتپردهی بهرامی و شوهرته. اونها فقط نمیخواستن ساختمان رو بسازن، رها. اونها میخواستن بعد از پایان پروژه، شرکت رو ورشکسته اعلام کنن و با پولها از کشور برن. تو... تو فقط یک امضای دم دست بودی که قرار بود همهچیز سر اون خراب بشه.
رها پاکت را باز کرد.
اعداد. نامها. تاریخها.
او حس کرد که چقدر سادهلوح بوده است. او فکر میکرد موضوع کنترل خانگی است، اما موضوع یک جنایت سازمانیافته بود که خانهی او، فقط پوشش آن شده بود.
کجا میخوای بری؟ آرش پرسید.
رها به پاکت نگاه کرد و بعد به خیابان شلوغ.
یه جایی که هیچ مهندسی نتونه زاویهی دیدش رو روش تنظیم کنه. یه فضای کور.
او بلند شد.
ممنونم آرش. اما از اینجا به بعد رو باید تنها برم. تکیهگاههای موقت همیشه در پسلرزه فرو میریزن. من باید پی خودم رو از نو بسازم.
او از کافه خارج شد.
حالا میدانست که دشمنش فقط یک مرد نیست؛ یک شبکه است.
و او، تنها کسی بود که کد تخریب این شبکه را در اختیار داشت.
وقتی میفهمی که سالها به عنوان یک سپر بلای انسانی زندگی کردهای، آیا برای انتقام برمیگردی یا برای همیشه در تاریکی ناپدید میشوی؟
#فصل دوازدهم #نقشه های بی پناه #رمان سریالی
#رمان #رمان ایرانی #داستان #رئالیسم اجتماعی #
#خشونت روانی #کنترل #سکوت #ترس#خیانت #
#زن #قدرت زن #بقا #ویرگول #نویسندگی #کتاب#
بعضی آدمها،
وقتی فرار میکنند تازه میفهمند
تمام این مدت زندانی بودهاند.
فصلهای جدید «نقشههای بیپناه»
هر یکشنبه و پنجشنبه منتشر میشود.