ویرگول
ورودثبت نام
الارا
الارا
الارا
الارا
خواندن ۴ دقیقه·۴ روز پیش

رمان نقشه های بی پناه

فصل پایانی - ضریب اطمینان بی‌نهایت

یک سال بعد

در مهندسی، مفهومی داریم به نام «شکل‌پذیری» (Ductility). یعنی توانایی یک ماده برای تحمل تغییر شکل‌های بزرگ، بدون آنکه ناگهان بشکند. رها حالا معنای زنده و متحرک این کلمه بود. او در هم شکسته نشده بود؛ او تغییر شکل داده بود تا به سازه‌ای نفوذناپذیر تبدیل شود.

آسمان کویر، آبی مطلق بود.

رها کلاه ایمنی سفیدش را سر کرد. خاک بیابان زیر چکمه‌هایش جیرجیر می‌کرد. او دیگر در دفترهای شیک شمال شهر با پنجره‌های دودی نمی‌نشست. او اینجا بود، در قلب سیستان، جایی که داشت پروژه‌ی «خانه‌های خورشیدی» را برای زنان سرپرست خانوار مدیریت می‌کرد. یک پروژه‌ی عام‌المنفعه که مهدوی، به پاس آن شب جنجالی و برای بازسازی چهره‌ی صنفی‌اش، سرمایه‌گذاری آن را پذیرفته بود.

نازنین از پشت کانکس کارگاهی بیرون آمد، در حالی که نقشه‌های رول‌شده را زیر بغل داشت.

رها! نتایج آزمایش خاک بلوک چهارم اومد. تراکمش عالیه. دقیقاً همون‌طوری که محاسبه کرده بودی.

رها لبخندی زد. این‌بار چشم‌هایش هم می‌خندیدند. سیاهی زیر چشم‌هایش رفته بود و جای آن را سرخی ملایمی از آفتاب سوخته گرفته بود.

خوبه نازنین. اینجا پی‌ها رو جوری می‌ریزیم که حتی اگه زمین دهن باز کنه، این خونه‌ها مثل گهواره فقط تکون بخورن، اما نریزن.

عصر، وقتی کار تعطیل شد، رها روی یک بلوک بتنی نشست و به افق خیره شد.

او هفته‌ی پیش نامه‌ای از وکیلش دریافت کرده بود. حکم نهایی دادگاه صادر شده بود.

بهرامی به جرم تبانی و استفاده از مصالح غیراستاندارد به ده سال حبس و استرداد تمام اموال محکوم شده بود.

و ناصر... ناصر به جرم اقدام به قتل تدریجی و جعل اسناد پزشکی، حالا در سلولی بود که هیچ دریچه‌ای به سمت نقشه‌های فریبکارانه‌اش نداشت. او چندین‌بار درخواست ملاقات داده بود، اما رها حتی پاکت نامه‌ها را هم باز نکرده بود.

ناصر در ذهن رها، دیگر یک دیو نبود؛ او فقط یک مصالح فاسد بود که از سازه‌ی زندگی‌اش جدا شده و دور ریخته شده بود.

او پوشه‌ی جدیدی را باز کرد. نقشه‌ی خانه‌ی کوچکی که برای خودش طراحی کرده بود.

خانه‌ای با پنجره‌های رو به شرق.

بدون هیچ اتاق کار پنهانی.

بدون هیچ قفل اضافه‌ای.

خانه‌ای که در آن، تنها داروی موجود، عطر چای لاهیجان و صدای موسیقی بود.

او قلمش را برداشت. در انتهای نقشه، جایی که مخصوص امضای مهندس ناظر بود، مکث کرد.

یک سال پیش، دستش در آن جلسه می‌لرزید.

اما حالا، او با یک حرکت قطعی و استوار، مهرش را کوبید و امضا کرد.

این امضا، دیگر بوی ترس نمی‌داد.

بوی آزادی می‌داد.

‌خورشید در حال غروب بود و سایه‌ی رها روی زمین بیابان، بلند و کشیده شده بود. سایه‌ای که دیگر توسط هیچ سایه‌ی دیگری تعقیب نمی‌شد.

او بلند شد، خاک را از روی زانوهایش تکاند و به سمت کانکس رفت.

او دیگر مهندس ناظر سقوط خودش نبود.

او معمار صعودی بود که هیچ پایانی برایش متصور نبود.

‌در مهندسی می‌گویند هیچ سازه‌ای صددرصد ایمن نیست. اما رها، ضریب اطمینان قلبش را روی «بی‌نهایت» تنظیم کرده بود.

به پایان «نقشه‌های بی‌پناه» رسیدیم.

داستانی که خواندید، تنها روایت سقوط یک سازه یا فروپاشی یک زندگی نبود؛ بلکه واکاوی مفهومی به نام «مقاومت» بود.

در دنیای مهندسی، ما یاد می‌گیریم که چطور با عدد و رقم، جلوی ویرانی را بگیریم. اما هیچ فرمولی در هیچ کتاب مرجعی وجود ندارد که به ما بیاموزد با ویرانی‌های روح چه کنیم. رها برای من، نماد تمام انسان‌هایی است که در سازه‌هایی از دروغ، اجبار و ترس زندگی می‌کنند و مدام نگران سقف‌هایی هستند که بر سرشان سنگینی می‌کند.

من آموختم که «خیانت»، تلخ‌ترین داروهاست؛ اما گاهی تنها دارویی است که چشمان ما را به روی حقیقت پی‌های پوسیده‌ی زندگیمان باز می‌کند. رها به ما نشان داد که برای ساختن یک بنای باشکوه و اصیل، گاهی لازم است شجاعت «تخریب کامل» را داشته باشیم. او مهر مهندسی‌اش را نه برای تایید دروغ دیگران، بلکه برای امضای حقیقت خودش به کار برد.

این رمان را تقدیم می‌کنم به تمامِ کسانی که در لحظه‌ی «گسیختگی»، به جای تسلیم شدن، از نو طراحی کردند. به کسانی که فهمیدند زیباترین نقشه، نقشه‌ی آزادی است و محکم‌ترین بتن، باوری است که در تنهایی و سختی شکل می‌گیرد.

فراموش نکنیم: هیچ زلزله‌ای آن‌قدر مهیب نیست که بتواند انسانی را که «پی» وجودش را بر صداقت و آگاهی بنا کرده، به کلی فرو بریزد.

از اولین ترک‌های زندگی رها تا روزی که دوباره ایستادن را یاد گرفت، شما همراه این مسیر بودید.

حالا دوست دارم بدانم:

کدام صحنه، جمله یا فصل بیشتر از همه در ذهن شما ماند؟

و اگر بخواهید پیام این رمان را در یک جمله خلاصه کنید، آن جمله چیست؟

ممنونم از همه کسانی که این مسیر را با رها قدم زدند، نظر دادند و کنار این داستان ماندند. 💚

#فصل شانزدهم #نقشه های بی پناه #رمان سریالی

#رمان ایرانی #ویرگول#رئالیسم_اجتماعی #تریلر روانشناختی#رهایی #استقلال زن #قدرت زن#مهندس #معماری #خانه خورشیدی#عدالت #بازسازی #امید

#زندگی جدید #پایان رمان #پایان داستان#نویسندگی #کتاب #مطالعه#

«بعضی زن‌ها از زیر آوار بیرون نمی‌آیند؛ آن‌ها آوار را کنار می‌زنند و روی همان زمین، خانه‌ای نو می‌سازند.»

با احترام

نویسنده شما

الارا

رمانزنان سرپرست خانوار
۰
۰
الارا
الارا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید