الی
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

ماجرای گمشده های گورستان متروکه(2)



فاطمه، با چراغ قوه گوشیش، قبرهارو بررسی کرد و گفت: “اینجا فقط یه مشت قبر قدیمی هست.” اما هستیا که دیگه از درس خسته شده بود، داد زد: “نه! من مطمعنم که اینجا اتفاقای عجیبی می افته! یهو دیدی یه اسکلت از زیر خاک بیرون اومد!”

یهو، النا یه صدای عجیب شنید. “شاید روح باشه!”، با ترس گفت. همه ساکت شدن و به صدا گوش دادن. معلوم شد که صدای شکم کیانا آتاکیشی زاده بوده. کیانا آتاکیشی زاده با خجالت گفت: “ببخشید، یادم رفت شام بخورم!” نیلوفر خنده ای کرد و گفت:" اشکال نداره، منم گشنمه!"

خلاصه بعد از کلی گشت و گذار و دیدن یه سری قبر که مژده همش می گفت اینها ارواحن، بالاخره یه چیزی دیدن. یه جعبه قدیمی با یه قفل عجیب و غریب! فاطمه که عاشق معما بود، با دقت قفل رو بررسی کرد و گفت: “این یه قفل رمزیه! باید حلش کنیم!”

همه دور جعبه جمع شدن و شروع کردن به فکر کردن. تارا که چون فاطمه بهش گفته بود مهماندار خوبی هستی همش فکر می کرد مهمانداره، گفت: “شاید رمز جعبه، شماره پرواز باشه!” هستیا که کلا از درس و مدرسه فرار بود گفت: “شاید رمز جعبه یه فرمول ریاضی پیچیده باشه!” کیانا آتاکیشی زاده گفت: “شاید رمز جعبه اسم یه کتاب باشه!”

النا که کلافه شده بود، گفت: “بچه‌ها! بسه! بذار من یه کاری کنم!” النا یه سنگ برداشت و با تمام قدرت زد به قفل. قفل شکست و همه با دهان باز به النا نگاه کردن. نیلوفر هم با لبخند گفت:" عجب قدرتی!"

جعبه رو باز کردن و داخلش یه نقشه قدیمی پیدا کردن. مژده با خوشحالی گفت: “این نقشه گنج ارواحه!” فاطمه که داشت نقشه رو بررسی می کرد گفت: “مژده! این نقشه یه باغ مخفیه! اصلا ربطی به ارواح نداره!”

اون شب بچه ها با نقشه ای از باغ مخفی و کلی خاطره خنده دار به خونه هاشون برگشتن. مژده هنوز فکر می کرد که ارواح تو گورستان بودن و قفل رو ارواح شکستن و بقیه هم از دست مژده می خندیدن. النا هم که به هدفش رسیده بود. اون شب این دوستان فهمیدن که با همدیگه هر ماجرایی رو می تونن به یه خاطره خنده دار تبدیل کنن و نیلوفر هم با اینکه کم حرف بود، کلی از این ماجراجویی لذت برده بود و فهمیده بود که چقدر از وقت گذروندن با دوستاش خوشحال میشه.



بزرگترین بدخواهت هیچوقت غریبه نیست...:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید