مسافرتِ سال ها پیش
یه بچه ی کوچیک بودم
خیلی کوچیک
دختر کوچولوی اونا هم
تقریبا هم سن و سال من بود
منِ ۶ ساله
و دوستِ ۴ ساله م
باهم بازی میکردیم
دعوا
قهر و آشتی
خیلی هم دیگه رو اذیت می کردیم
ولی خیلی هم خوش میگذشت
موقع خرید از هم جدا می شدیم
اون و مامان و باباش باهم
من و مامان و بابام باهم
بعدِ کلی گشتن یهو
من یه مغازه عروسک فروشی دیدم
با ذوق گفتم عروسک
دیگه نمیشد روی منو زمین بندازن
وارد عروسک فروشی شدیم
از بین اون همه عروسکای خوشگل
من یه عروسکِ گاوِ زشت رو انتخاب کردم
گفتم اینو میخوام
با تعجب ازم پرسیدن مطمئنی؟
سرم رو به نشونه رضایت تکون دادم
عروسک رو برام خریدن
توی بگ بود و پیدا نبود چی خریدیم
رسیدیم هتل
دوستم با یه عروسک باربی تو دستش اومد تو اتاق ما گفت الی چی خریدی؟
رفتم عروسکمو اوردم که نشونش بدم
گاوِ زشتم رو اوردم
اون یه باربی خریده بود
من یه گاو
با بغض نگاه میکرد به من و گاوه
شروع کرد به گریه کردن
که منم میخوام
منم عروسکِ تو رو میخوام
بهش گفتم خب تو که خودت عروسک خریدی
اینو میخوای چیکار؟
گریه می کرد
دیگه همه کلافه شدیم از دستش
مامان و باباش بهش قول دادن
که فردا بریم همونجا و براش بخرن
من خیلی ناراحت شده بودم
اصلا دلم نمیخواست اونم عروسک منو داشته باشه
فکر اینکه چیزی که مال منه و دوسش دارم و کسی دیگه ای داشته باشه؛ دیوونم میکرد
کوچولو بودم ولی حسود
خیلی زود دلم میشکست
فرداش رفتیم بیرون
قرار شد بریم عروسک منو براش بخریم
با خودم میگفتم منکه باربی تو رو نخواستم
تو چرا گاو منو میخوای؟
خیلی فکر کرده بودم
یه راه حل داشتم
که خوشحالم نمیکرد اصلا
ولی خیالمو راحت میکرد
قلبمو به درد نمی اورد حداقل
گاو رو برداشتم و رفتم سراغش
دستمو دراز کردم
عروسکو بهش دادم
گفتم مالِ تو
با تعجب تو چشمام نگاه میکرد
آخه میدونست از چیزی که دوست دارم نمیگذرم
گفت چی؟
گفتم من دیروز باهاش بازی کردم
میخوام هدیه بدم به تو
چون خیلی دوسِش داشتی
خوشحال شد و بغلم کرد
میدونی
ولی من خوشحال نبودم
حتی نمیتونم بگم که چقدر ناراحت بودم
ولی
ولی
ولی
دوست نداشتم چیزی که مالِ منه رو اونم داشته باشه
همیشه دوس دارم یه چیزی یا کامل مالِ خودم باشه
یا اگه نصفه و نیمه مالِ منه
اصلا همون بهتر که مالِ یکی دیگه باشه
و هیچوقت مالِ من نباشه
این حس
همیشه با من هست
با من بزرگ شده
دیگه نمیتونم کنترلش کنم
حتی الانم نسبت به آدما همین حسو دارم
میخواد دوست باشه
میخواد یه نسبت دیگه
وقتی که یکیو دوست دارم
نمیتونم نصفه و نیمه بودنِ شو
یا مالِ یکی دیگه بودنِ شو تحمل کنم
الانم همین کارو میکنم
آدما برام اون عروسکِ گاوِ زشتن
که قلبم براشون شرحه شرحه اس
ولی وقتی میبینم کامل به من تعلق ندارن
میذارمشون کنار
بهتره بگم تقدیم شون میکنم به یکی دیگه
نمیتونی حتی درک کنی که چقدر همیشه قلبم شرحه شرحه میشه ولی در برابر دوست داشتن و دوست داشته شدن مقاومت میکنم
پس
چیزایی که بدونِ هم معنی نمیدن
بهتره جفتشون نباشن