ویرگول
ورودثبت نام
Ember
Emberبیشه ها اگر تاریکند، آسمان هنوز آبی‌ست!
Ember
Ember
خواندن ۱ دقیقه·۱۴ روز پیش

دیروز، امروز، فردا؟

145 روز...
145 روز...

نمی‌دانم.

نمی‌دانم.

هیچ نمی‌دانم.

این روزها پرتکرارترین زمزمه ی مغز پر حرفم جز این نیست که

"نمی‌دانم.

شاید یک روز؛

شاید هیچوقت..."

کاش یک روز...

نکند هیچوقت؟!

تمام ترسم این است که نکند هيچوقت...

تمام روز فکرِ نکند هیچوقت و سیاهی آن از سرم دست برنمی‌دارد.

تمام روز، جز در فکرِ روز و شب های بی تو و توها نیستم...

رفتیم،

رفتی،

ماندم،

بردی،

باختم،

بردی با خود،

مرا!

خواستم که بیایم،

نشد، نیامدم.

اما یک روزی...

یک روزی.

تمام روز در چرخه ای از اشعار و حرفها چرخ می‌خورم و به خود می‌لرزم.

اما می‌دانم، می‌دانم که...

"نمی‌داند

براین جمعیت انبوه و این پیکار روزافزون

که ره گم می‌کند در خون

ازین پس ماتم نان می‌کند بیداد

نمی‌داند

زمینی را که با خون آبیاری می‌کند،

گندم نخواهد داد!"

می‌ترسم.

می‌ترسم چرا که اگر هيچوقت رخ دهد، معنای من و این خاک می‌رود بر باد.

چرا که اگر هيچوقت رخ دهد، آتش خشممان غرق می‌شود در آب.

چرا که اگر هيچوقت رخ دهد خون رفیقان می‌ماند بر خاک.

چرا که اگر هيچوقت رخ دهد ظلم بی حدشان مانا می‌شود، ای داد...

ای داد!

بس در فکرم که چه باید کرد،

به راستی چه باید کرد!؟

یک تمنا از شما بیش ندارم؛

از یاد نبریم!

تا که دریابیم چه باید کرد.

در پی آن همه خون

که بر این خاک چکید

ننگمان باد این جان،

شرم مان باد این نان!

ما نشستیم و تماشا کردیم...

-خموش

*مثلا قرار بود تو صفحه جدیدم فعلا ننویسم! اینم از این.

خاکخونوطن
۰
۰
Ember
Ember
بیشه ها اگر تاریکند، آسمان هنوز آبی‌ست!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید