یزدان سلطانپور·۶ ساعت پیشحاکمیت حزب بادصدای شرشر آب می آید! در این شهر بیابانی. شاید فواره ای است وسط حوض. از همان حوض های کوچکی که در زیرزمین ها به راه می اندازند تا هوا را خنک…
Mosi·۱ روز پیشسنگ سیاهباد گرم و متعفن جنوب لای در نیمه باز اتاق کاهگلی مشدی رجب می پیچید و بوی گند فاضلاب بازارچه را با خود می آورد. مشدی رجب در حالی که با انگشت…
alireza pourali·۷ روز پیشخون خ ِ پاییزی«من پویهی شبم، که از خشمِ کوچکِ خود، پلی به سویِ هندسهیِ خورشید میسازد»پوستمخانهیِ واریتهیِ پاییزیستو در صمیمیتمتابستانبر پشتِ زمستان…
Gin·۷ روز پیش《مفلوک فلکآفرین》درود، امیدوارم از این متن لذت ببرید و دچار گیجی نشید، این متن پاک شده... حالا با متنی واضح تر نشون میدم، من پذیرای هر انچه، نقد، تحلیل و ن…
دختری از آن سو·۸ روز پیشدر بند توباور کنی یا نه آن شب من مردم عمیق بود ، بسیار عمیق میدانی چرا!؟ چون چیز های زیادی در آنجا دفن شده بود تمام رویاها، خنده ها و…
اندیشه·۱۰ روز پیشافسانه ای که حقیقت بوداز وقتی بچه بودم همیشه عاشق افسانه ها بودم.عاشق موجودات ناشناخته تو کتاب ها.یکم که بزرگتر شدم فهمیدم افسانه ها واقعی نیستن.در دنیا هیچ سیمر…
رضا·۱۳ روز پیشخاک انداز که خاک را نمی اندازد نگه میدارددر دنیای امروز ، گاهی پیش می اید که باید خودت یا کسی را از بین و لای درزهای زمین و دیوار جمع کنی و دوباره از نو بسازی ... این چیز عجیبی دی…
Nyctophilia·۱۴ روز پیششقایق پژمردهچشمانم که به گلبرگ های لطیفش خورد، برق زد. موقع برگشتن، پا تند کردم و دویدم سمتش، گوشی را گرفتم جلویش و تا توانستم از ظرافتش عکس گرفتم و لط…
عسل اسداللهی·۱۷ روز پیشبالاخره توانستم!آسمان آن روزخوانندگان عزیز این یکی از نوشته هایم در زمان جنگ هست.بالاخره توانستم. بالاخره توانستم خودم را سبک کنم. بالاخره خلاص شد. بالاخره…
سپیده·۲۰ روز پیشامشب خوابتو دیدمچشامو بستمنمی دونستم قراره دوباره ببینمت وگرنه از شوق جون می دادم نفهمیدم چی شد ؛همون پیراهنِ آبیِ آسمونی رو که همیشه دوست داشتی تنت کرده ب…