به نفس های آخر زمستان رسیده ایم
میبینی زمان چگونه تو و من را به دنبال خود میکُشاند؟؟
آری میکُشاند
حالا یک سال است تویی که گم گشته من شدی
شبگرد شده ام و هرشب تمام کوچه پس کوچه های شهر را به دنبال نشانه ای از تو میگردم
گلدان تازه خریده ام تا هیچوقت یادم نرود هرسال با آمدن بهار ،قلبم دوباره انتظار پاییز و زمستان را میکشد
تاتورا دوباره در میدان انقلاب ببینم
باهم به کافه عمارت برویم و از همه نگفته هایمان
لیوان داغی از سکوت بنوشیم
شبگرد شده ام
من،آسمان،ماه وستاره ها پیوسته برایت شعری از آبی دوردست می سُراییم
بقول آن خواننده محصور در غربت و جان به لب رسیده از تیغ سانسور
توکجایی؟