ویرگول
ورودثبت نام
Emzi
Emziخاطرات، داستانهای کوتاه، طنز، هجو و گاها هزل
Emzi
Emzi
خواندن ۷ دقیقه·۳ سال پیش

شامپاین

چند سالی از واقعه شوم خاموشی جهانی می گذشت.

در دسامبر سال ۲۰۲۲ طوفان خورشیدی شدیدی شروع شد که هنوز هم ادامه داشت. در اثر این واقعه همه ی وسایل الکتریکی از کار افتادند و تمدن ما به ۱۰۰ سال قبل برگشت. اقتصاد همه ی کشورها فرو پاشید و همه ی وسایل رفاهی که بشر در این مدت برای خودش ساخته بود نابود شد. به دلیل تاثیر این امواج بسیاری توان خواب شبانه را از دست دادند و دائما بیدار می ماندند. بیماری های روانی به شدت شایع شد و سخت می شد کسی با عقل سلیم پیدا کرد.

***********************************************************

در یکی از روزهای ابری پاییزی همراه حدود ۴۰۰ تاجر دیگر و ۲۰۰ خدمه در یک کشتی بادبانی بزرگ تجاری از خلیج عدن وارد اقیانوس هند شدیم نزدیک ظهر بود که هوا قدری طوفانی شد. بدون وسایل الکتریکی امکانات پیشبینی آب و هوا محدود بود، قطب نما ها درست کار نمی کردند و گیر افتادن کشتی ها در طوفان و گم شدن شان یک امر کاملا عادی شده بود. در این شرایط همه، امید و توکلمان بعد از خدا به مهارت ناخدا بود. ناخدا در حال هدایت کشتی در امواج شدید اقیانوس بود که سر و کله یک کشتی بزرگ دیگر پیدا شد. اول همه تصور می کردیم این کشتی فکر کرده ما در طوفان گم شدیم و برای کمک به مسیریابی آمده، تنها کسانی که بر این باور نبودند ناخدا و گروه کوچکی از معتمدینش بود. خیلی زود معلوم شد که حق با ناخدا بوده و آنها مهاجم هستند، چون مسیر حرکت ما را سد کردند و از دکلشان پرده ی بزرگی شبیه به بادبان آویزان کردند که رویش این جملات با خطوطی بزرگ نوشته شده بود:

«شما و اموالتان را سالم به هر جا بخواهید میرسانیم. فقط کشتی را تحویل دهید.»

ناخدا بدون هیچ تردیدی بادبان ها را بالا برد و فاصله اش را با کشتی مهاجم حفظ کرد، آرایش نظامی گرفت و همزمان از آنها دور شد.

به دلیل مقاومت ناخدا و نپذیرفتن دستورشان، آنها به سمت کشتی ما شلیک کردند و تقریبا تمام انبار آذوغه مان نابود شد. جیره برای رسیدن به مقصد میانی هم کافی نبود و باید خود را به نزدیک ترین ساحلی که با ما در صلح بودند می رساندیم.

عده ای از مسافران از جمله خودم که اصلا انتظار چنین درگیری ای را در یک مسافرت تفریحی نداشتیم، مال چندانی هم با خودمان حمل نمی کردیم زیر لب شروع کردیم به غر زدن: «خب چرا کشتی را تحویل نمی دهند؟ آنها که خودشان می گویند با ما و اموالمان کاری ندارند و ما را به هر جا می خواهیم میبرند.»

من قبلا از حمله دزدان به کشتی ها داستانهایی شنیده بودم، شایع بود که آنها علاوه بر گرفتن کشتی و تمام اموال مسافران، همه را گروگان می گیرند و از خانواده شان اخاذی می کنند به خصوص اگر آنها مثل مسافرین این کشتی ثروتمند و تاجر باشند حتی شایع بود تعدادی از آنها در کار قاچاق برده و اعضای بدن هستند. با خودم گفتم «از کجا معلوم اصلا آنها دزد دریایی باشند در ثانی مگر می شود دروغ به این بزرگی را روی پرده ای به این بزرگی از دکل کشتی آویزان کرد؟! این در مرام حتی دزدها هم نیست»

نیمه های شب بود که نامه ای حاوی یک عکس در کشتی پخش شد در این عکس انگار یک نفر با لباس رسمی خدمه همین کشتی یک مسافر را تقریبا بدون لباس در جایی شبیه به اتاق کشتی به اسارت گرفته بود، مسافر ظاهرا بیهوش روی تخت افتاده بود، زیر آن هم نوشته شده بود:

«ناخدا شما را فریب داده و مقصدش نه جایی که به شما قول داده بلکه قطعه قطعه کردن و قاچاق اعضای بدن شماست.»

پیغام شب نامه تکان دهنده و ترسناک بود، حتی من که آشنایی مختصری با ناخدا داشتم با دیدن آن تصویر و پیغام دچار تردید شدم. یعنی تمام این مدت ناخدا یک قاچاقچی اعضای بدن بود و اینطور توانسته بود حفظ ظاهر کند؟! صبح آن روز ۲ قایق نجات از کشتی ما جدا شده و حدودا ۲۰ نفر از مسافرین به سمت کشتی دزدان دریای فرار کردند.

به پیشنهاد معاون ناخدا دستور داد به تمام قایق های نجات باقی مانده قفل جدید بزنند. همچنین تمام کابین ها را بگردند و هر کاغذ سفیدی که در هر کجا پیدا می کنند به خصوص کاغذ مخصوص چاپ عکس را ضبط کرده و بسوزانند تا از پخش چنین شب نامه هایی در این وضعیت بحرانی جلوگیری شود.

این اقدامات ناخدا به خصوص از نظر علاقه مندان به عکاسی و نویسندگی یک داغ ننگ بر پیشانی اش بود. آنها شروع کردند روی هر دیوار چوبی یا هر جایی که به دستشان میرسید بر ضد ناخدا شعار و مطلب نوشتند.

همان شب، نامه ای دیگر حاوی تصویری از ۱۹ نفری که فرار کرده بودند پخش شد، آنها دست در گردن دزدان دریایی، شاد و خندان درحال خوردن شام و نوشیدن شامپاین بودند. زیر آن تصویر، نوشته شده بود:

«همسفران ما در کنار آنها حسابی خوش می گذرانند چرا ما در اینجا در قحطی و ترس بمانیم؟ بیایید خودمان را از دست ناخدای قاتل و تیم جنایتکارش نجات دهیم

من اگر برخيزم،تو اگر برخيزي، همه بر مي خيزند

من اگر بنشينم، تو اگر بنشيني، چه كسي برخيزد ؟»

محتوای این نامه خیلی مشکوک بود. از یک طرف با وجود سوختن کل کاغدها چطور توانسته بودند این نامه ها را تولید و پخش کنند؟ ثانیا و از آن مهم تر این عکس از داخل کشتی دزدهای دریایی در زمانه ای که هیچ وسیله الکترونیکی کار نمی کرد چطور به دست ما رسیده بود؟ از ذهن من گذشت که برای این کار باید یک قایق از سمت دزد های دریایی این نامه ها را برای ما آورده باشد ولی این لازمه اش این بود که یک تیم کاملا در کشتی آنها عکس ها را گرفته چاپ کرده و زیرش این متن را چاپ کرده و برای تیمی دیگر در کشتی ما فرستاده باشند که اصلا معقول نبود و خیلی زود فراموشش کردم، در آن لحظات سخت استرس و گرسنگی تنها چیز قابل توجه برای ما سفره شام و کف شامپاینهایی بود که در دست همسفران سابقمان فوران می کرد و لپ های گل انداخته و صورت خندان شان که از سیری شکم و شادی بی حدشان حکایت داشت.

از شب سوم اعتراضات جمعی مسافران آغاز شد، اکثریت مسافران در کابین هایشان از ته دل فریاد می زدند:

«مرگ بر دیکتاتور، مرگ بر ناخدا»

«بی شرف، کشتی رو تحویل بده»

برای ناخدا خواسته ی ما هیچ اهمیتی نداشت. از طریق دوستی که در خدمه داشتم مطلع شدم فردای اعتراضات معاون وارد اتاق ناخدا شده و گفته بود: «ما با یک توپ جنگی در مقابل کشتی آنها که تا دندان مسلح هستند چطور می توانیم دوام بیاریم؟ ما هیچ چیز نداریم ولی آنها همه چیز دارند. مسئله جان ۶۰۰ نفر آدم است. ما حق نداریم جان آنها را به بازی بگیریم ضمن این که می بینید اکثریت راضی به تسلیم هستند، شاید بهتر باشد با توجه به این شرایط به حرف مسافرین گوش کنیم»

ناخدا هم در جوابش گفته بود: «این جا تصمیم گیرنده و مسئول جان همه من هستم، تا وقتی که من ناخدا هستم این کشتی و مسافرانش را به دست دزدان قاتل تسلیم نمی کنم»

معاون هم در حالی که با خشم اتاق را ترک می کرده گفته «به نظر میرسد شما بیشتر به فکر حفظ کشتی خودتان و اموال دوستانتان هستی تا جان مسافران»

در نتیجه ی این گفتگوی کوتاه همان روز معاون به همراه تعدادی از خدمه بر علیه ناخدا شورش می کنند و تعدادی از اسلحه های کشتی هم به دستشان می افتد.

ما امیدوار بودیم که این موضوع بتواند باعث شود ناخدا کشتی را تسلیم کند و ما را از شر این شرایط خلاص کند، ولی این شورش با دادن تعداد کمی کشته و زخمی از دو طرف خیلی زود سرکوب شد و معاون و همراهانش دستگیر شدند.

صبح روز پنجم در کمال بهت و حیرت دیدیم کشتی ما به نزدیکی بندر سلطان قابوسِ عمان رسید. اکثر مسافران، کشتیِ ناخدا را ترک کردیم (شما بخوانید از دست ناخدا فرار کردیم) و با کشتی دیگری به وطنمان بازگشتیم. ناخدا وقتی به وطن بازگشت، مدعی شد شواهدی پیدا کرده که معاون با دزدان دریایی زد و بند کرده بودند و شب نامه ها و اساسا سناریوی حمله دزدان کار او و تیم شورشی اش بوده. این ادعا و توهم های ناخدا هرگز توسط ما مسافران پذیرفته نشد. ولی گویا با شکایت ناخدا دادگاهی بر علیه آنها تشکیل شد و توانست معاون بیچاره را به همراه دستیارانش به جرم خیانت و مشارکت در به اسارت گرفتن و قتل ۱۹ نفر از مسافران توسط دزدان دریایی و اخاذی از خانواده هایشان محکوم به اعدام کند.

کشتیداستان کوتاه
۵
۲
Emzi
Emzi
خاطرات، داستانهای کوتاه، طنز، هجو و گاها هزل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید