در زمان صرف غذا مطالعه نشود
دیروز داییم صفراش رو عمل کرد و شکر خدا عملش موفقیت آمیز بود و بعد از یک روز استراحت در CCU مرخص شد. خاله ام که برای ترخیص به بیمارستان رفته بود، عکسی از چهره خندان دایی در گروه خانوادگی گذاشت و همه رو از نگرانی درآورد بعد این جمله رو همه اضافه کرد:
«عکس صفرا رو نگذاشتم، خیلی چرب و درشت بود»
یعنی ما قرار بود بعد از دیدن چهره سالم دایی یک عکس از صفراشون هم ببینیم که شکر خدا خاله جان منصرف شدند از این تصمیم. من ضمن تشکر صمیمانه ازشون بابت زحماتی که این چند روز کشیدن و همچنین بابت نفرستادن عکس صفرا در گروه چند سوال ذهنم رو مشغول کرده بود گفتم با شما مطرح کنم
این عکس به سفارش چه کسی گرفته شده بود؟! آیا کسی به خاله سپرده بود لطفا یک عکس از صفراش هم برای ما بگیر؟ ما همه نگران خود دایی بودیم نه صفرای دایی، چه کسی نگران صفرای دایی بود؟ نمی دونم من فقط اینطور با دیدن چیزهایی که از بدن خارج میشه حتی اگر مربوط به خودم باشه حالم به هم میخوره یا همه همینطور هستن؟ بدون شک همه اینطور نیستند چون من خیلی ها رو سراغ دارم که دندون شیری دوران بچگی شون رو هم یکجا نگه داشتند و وقتی باهاشون صمیمی میشی بهت نشونش میدن حتی منتش هم سرت میگذارن که مثلا من این رو فقط به صمیمی ترین رفقام نشون میدم ولی باز با خودم هر جور حساب می کنم این موضوع نا معقول میاد. فرض کنید من به جراح بابا میگفتم «دکتر جان بی زحمت اون پروستات پدر رو هم بریزید تو یه پاکت ما ببریم خونه. یه شیشه الکل سفید اضافه هم کنارش بگذارید لطفا» بعد هر کی میومد عیادت بابا پروستات رو هم داخل یک شیشه الکل میزاشتیم جلوش که میهمان علاوه بر بیمار خود بیماری رو هم ملاقات کرده باشه، هر طور فکر می کنم این کار نمی تونه درست باشه.
با توجه به شکل توصیفی که خود خاله از صفرای دایی داشت یعنی «خیلی چرب و درشت» مشخص بود که خودش هم چندان دل خوشی از دیدن این عضو مقطوعه نداشته و از دیدنش مشعوف نشده و اگر زمان به عقب بر می گشت بدون شک به جراح می گفت که «نه آقای دکتر کنجکاوی بیجای بنده رو ببخشید من از دیدنش صرف نظر کردم احصلا نمی خوام» با این وجود برام سوال شد که دقیقا چه انگیزه ای خاله را بر آن داشته بود که از آن صفرای چرب و بزرگ عکس گرفته و تا مرز اشتراک گذاری آن در گروه پیش بره؟! یادمه زمانی که بینیم رو عمل کرده بودم باید یک قسمت از غضروف بینیم رو تا یک ماه در فریزر نگه میداشتم که اگر لازم شد ازش استفاده بشه، باور کنید من در تمام این مدت معذب بودم که یک وقت کسی به خصوص مادرم چون مامان تو این زمینه به مراتب از من افتضاح تر هست، در فریزر رو باز نکنه و غضروف بینی من رو که در انتهای فریزر جا خشک کرده بود نبینه و تا شب عق نزنه، من این درجه از صمیمیت رو حتی با اعضای بدن خودم هم ندارم که ازشون عکس بگیرم چه برسه به اعضای بدن دیگران. تنها نتیجه ای که تونستم در این باره بگیرم به این قرار بود:
همون قدر که خاله جان دل نگران حال دایی بود صفرای خاله هم دل نگران صفرای دایی بود، صفرای خاله مثل خودش اونقدر با مرام و لوتی بوده که می خواسته صفرای بقیه اعضای خانواده را هم از احوال برادرش با خبر کنه. ولی چون چیزی که میبینه اصلا شبیه به کودکی های آن مرحوم نبوده از این رو دلش کباب شده و از به اشتراک گذاشتن عکسش منصرف شده و به گفتن همین یک جمله «خیلی چرب و بزرگ بود» بسنده میکنه تا صفرای بقیه را بیشتر از این ریش نکنه. اگر چه جمله مورد نظر فاقد هر گونه شکلکی بود ولی خواننده محترم اذعان دارد که در این یک جمله دلخراش چقدر درد و بغض نهفته است.
در ابتدا من قصد نوشتن این مطلب را نداشتم و خیلی با خودم کلنجار رفتم که یک وقت برداشت غلطی از آن نشه ولی صفرای من که بسیار تحت تاثیر مرام صفرای خاله جان قرار گرفته بود بر من غالب شد و خواست که سلام و عرض ادبی به خاله اش داشته و اعلام کند دم شما گرم ما فهمیدیم آن یک جمله کار شما بوده ما را در غم خودت شریک بدان
پ.ن: الان رفتم در گروه خانوادگی و با عکس صفرا مواجه شدم این نوشته نیاز به بروز رسانی داره