تکامل محصولات
ما توی product های دیجیتال یک مسیری رو طی کردیم. من یه سری قطعات رو میخوام بهتون بگم، بیاین اولین بار فضای تاریخی پروداکت ها رو بررسی کنید... برگردیم به صدسال پیش، زمانی که هنری فورد توی صنعت خودرو فعالیت میکرد و ماشین میساختن... یه جمله ی خیلی معروف داره هنری فورد:
Any Customer can have a car painted any color that he wants so long as it is black.
همه میتونن ماشین بخرن با هر رنگی به شرطی اینکه مشکی باشه!... داشت بحث تولید انبوه رو میگفت، اونموقع تو یه فضایی بودیم که صنایع میخواستن تولید انبوه داشته باشند. روز به روز که جلو رفتیم صنایع دیگه ای وارد شدند و رقابت بیشتر شد و شرکت ها فهمیدن برای ساخت محصولاتشون باید روی کیفیت و تنوع هم کار بکنند.
بریم جلوتر... یه زمانی شرکت ها برای فروش محصولاتشون این نیاز رو داشتن که روابط عمومی و برندینگ خوبی هم داشته باشن و بتونن رابطه ی خوبی رو با مخاطب بسازند...
دهه ی 90 و اوایل 2000 یه Concept خیلی جدی تر شد، این تو دنیای مدیریت صنعتی هم بود اما تو دنیای دیجیتال خیلی بزرگتر شد و اون تجربه ی کاربری بود. توی پروداکت های دیجیتالی که ما داشتیم، باید تجربه ی کاربری خوبی رو هم ایجاد میکردیم، چون کاربرها با یک فضای غریبی آشنا میشدن و بایستی اون فضایی که براشون طراحی شده خیلی کیفیت خوبی داشته باشه و بتونن باهاش ارتباط بگیرند. این تجربه ی کاربری فقط توی دنیای دیجیتال و محصولات دیجیتال هم نبوده مثلاً اولین بارها که خودکار رو میساختند خودکارهای بیک درپوششون سوراخ بود، چرا این کار رو کردند؟ به تجربه فهمیده بودند که خیلی از بچه ها این درپوش ها توی گلوشون گیر میکنه و اون قسمت رو سوراخ نگه دارند که اگه تو گلوی کسی گیر کرد بتونن راحت نفس بکشن اما تجربه ی کاربری توی محصولات دیجیتال خیلی معنادار تر شد.
اوایل سال 2000 و به مرور که social network ها هم اومدند، بحث engagement خیلی معنای متفاوتی پیدا کرد، ما محصولاتی رو داریم که روزانه داریم باهاشون زندگی میکنیم و همه جوره دیگه بدون اون ها نمیتونیم زندگی بکنیم و همه جوره engage شون هستیم. توی social network ها از Facebook و Instagram و پیام رسان های مختلف گرفته تا خیلی از محصولات دیگه. بنابراین این یه سیر تحولی از فضای پروداکت بود... که از تولید انبوه الان کجاییم و در فضایی هستیم که engagement خیلی معنادار هست.
(این تاریخچه از سیر تحولی پروداکت ها بود.)
اما میخوایم یه پازل دیگه هم بگیم. ما توی بازاریابی یک concept ای داریم به اسم 4P:
· Product (Features and Product interactions)
· Place (location and distribution)
· Promotion (Marketing channels and strategy)
· Price (price strategy and profit margin)
اما یه اتفاق خاصی توی پروداکت های دیجیتال هم افتاده، ما به نحوی با اغماض پروموشن، بقیه رو داریم توی همون پروداکت انجام میدیم، در واقع این 4 تا P، توی Product یه جورایی جمع شده و پیچیدگی خاصی اورده. علاوه بر اون این پروداکت ها باید UI خاصی داشته باشند. علاوه بر اون باید تجربه ی کاربری متفاوتی رو هم داشته باشند.
ما توی پروداکت های دیجیتال و به خصوص social network، و پروداکت هایی که engage کاربر با پروداکت زیاده UGC رو هم داریم یعنی User Generated Content. توی خیلی از پروداکت ها user ها هم توی اون محتوایی که پروداکت ارائه میده دخیل هستند.
تا الآن دو تا مورد رو گفتیم: یکی تاریخچه ی پروداکت ها بود و دیگه اینکه اون 4P توی خود product توی پروداکت های دیجیتال جمع شده.
پروداکت ها یه زمانی فقط اون نیازهای اصلی رو برآورده میکردند، ما اولین گوشی های تلفنی که داشتیم، فقط میخواستند ارتباط رو ایجاد بکنند اما الآن گوشی ای که smartphone نباشه، دیگه خیلی برامون معنا نداره. یه گوشی ای که پلیر موزیک نداشته باشه برامون خیلی گوشی تعریف نمیشه و یه گوشی ای که دوربین فیلمبرداری خوبی نداشته باشه، اون تجربه ی خوب رو از استفاده از اون گوشی برامون رقم نمیزنه. برای خودرو و خیلی از پروداکت های دیگه هم به همین شکل است. در دنیای وفور دیگه مثل گذشته نیست که فقط بعضی چیزا، بعضی چیزها رو داشته باشند، خیلی از ماها همه ی این پروداکت ها رو داریم و فقط در مورد سطوح این پروداکت میخوایم صحبت بکنیم و پروداکت ها جنس پیچیدگیشون خیلی بیشتر شده و باید سطوح بالاتری از نیازهای ما رو براورده کنند.
مورد چهارمی که هست، اینه که ما ادم ها هم از بعد تکاملی خیلی تغییر کردیم، سلیقه ها خیلی وسیع شدند، شغل ها خیلی متفاوت شدند. یه زمانی اگه کسی پدرش کشاورز بود، خودش هم کشاورز میشد یا اگه نجار بود خودش هم نجار میشد.، یعنی یه جورایی نسل به نسل شغل های قبلی رو برمیداشتیم اما الان اینجوری نیست و هر کدوم از ما خیلی راحت میتونیم شغل هامون رو عوض بکنیم. در واقع وسعت علایق ما توی همه چی متفاوت شده از موزیک و فیلم و غذاخوردن گرفته تا هر نوع لایف استایلی. بنابراین ما ادم ها هم خیلی تغییر کردیم. و پروداکت هایی که متناسب با سلیقه ی ما باشه هم خیلی متفاوت تر و پیچیده تر شدند. و پروداکت ها کار خیلی سختی دارند تا ما رو راضی بکنند. و همه ی اینها باعث شده که توی پروداکت های دیجیتال پیچیدگی هایی رو داشته باشیم.
به طور خلاصه تا اینجا:
· Product history
· P-Product
· دنیای وفور و تعداد زیاد پروداکت ها گفتیم
· تغییر آدم ها
What is digital Product?
پروداکت های دیجیتال اون تکنولوژی ای که ازش استفاده میکنیم نیست، اما اون تکنولوژی هم هست. پروداکت دیجیتال اون ارزشی رو هم که قراره به دست مخاطباش برسونه هست. اون UX هم هست. اون تجربه ی خوبی که کاربر قراره از اون پروداکت داشته باشه هم هست، اون دیزاین سرویسی هم که میخوایم انجام بدیم هم هست. همه ی این ها پروداکت دیجیتال رو معنا میکنه. ملیسا پری یه جمله قشنگ داره که میگه: تکنولوژی یه ابزاره در واقع اون محصول دیجیتال یه ابزاره که قراره اون ارزش و مفهمومی رو که ما توی ذهنمون برای خودمون ساختیم به دست مخاطب رسونیم. بنابراین تکنولوژیها بیشتر کارکرد ابزاری دارند. ابزاری که میتونن خیلی راحت scalable بشن و خیلی سریع اون ارزش رو به دست مخاطب برسونن و کار ما رو راحت بکنن ولی به تنهایی به معنای پروداکت دیجیتال نیست، چون خیلی از محصولات دیجیتال رو برنامه نویس ها برای ما ساختن اما مشتریها اونا رو نمیخرن. ما اینارو محصولات دیجیتال تعریف نمیکنیم. محصولات دیجیتال قراره یه ارزشی رو به دست مخاطب برسونه. برای همین محصولات دیجیتال خیلی ریزهکاری های دیگه هم دارند و توی این دوره تیکه تیکه این بخش ها گفته میشه که به عنوان مدیر محصول بتونیم مدیریت محصول دیجیتال خوبی رو داشته باشیم.
برای اینکه محصولات دیجیتال رو بفهمیم خوبه که بیزنس رو هم یه مقدار راحت بفهمیم. بیزنس یعنی ما یه ارزشی رو قراره خلق بکنیم و اون رو به دست target customer مون برسونیم. بیزنس همین دوتا حرف ساده است. من یه چیزی رو ارائه میدم برای تو و تو حاضری در قبال اون چیزی که من به تو ارائه میدم هزینه پرداخت بکنی. پروداکت هم در واقع همینه و قراره اون ارزش رو به اون سگمنت خاص از مشتریها برسونه و تکنولوژی این وسط قرار داره که این کار رو خیلی راحت انجام بده.
پروداکت های دیجیتال ارزش رو به یک سگمنت خاصی از مشتری ها میرسونن و ما این کار رو به کمک تکنولوژیهای دیجیتال خیلی خوب و راحت انجام میدیم. اینکه این value چیه و این segment چیه در طول دوره خیلی خوب و عمیق در موردش صحبت میکنیم...
مثال: شما یه پروداکتی رو مثل دیجیکالا در نظر بگیرید، شاید اون اوایل فقط کسانیکه با تکنولوژی آشنا بودند ازش استفاده میکردند. اما الان بخش زیادی از جامعه دارن ازش استفاده میکنن. و یه جورایی انبوه جامعه رو مورد مخاطب خودش قرار داده. حالا بیایم یه پروداکت وبسایتی مثل “JANEBI” رو در نظر بگیریم که فقط و فقط داره وسایل جانبی و دیوایس های جانبی موبایل رو میفروشه و اون کیا رو سگمنت کرده؟ کسانی رو که موبایل و اسمارت فون دارن و میخوان از دیوایسهای جانبی موبایل استفاده بکنند. یا مثلاً “GishaSport” که فقط محصولات ورزشی میفروشه و ورزشکاران رو مخاطب خودش قرار داده. برای همین ما value متفاوتی رو قراره به segment متفاوتی ارائه بدیم. یا مثلاً توی صنعتهای خاص "جابینجا" و "پونیشا" رو در نظر بگیرید، همشون دارن در مورد پروژه و شغل صحبت میکنن و در مورد درامد ادم ها دارن صحبت میکنن اما پونیشا، فریلنسرها رو سگمنت خودش قرار داده و جابینجا کسانی رو که عموماً میخوان تمام وقت یا پاره وقت سر کار برن رو تارگت کرده. برای همین ما ادم ها ارزش های متفاوتی میخوایم از پروداکت های مختلف. برای همین ما ممکنه محصولات خاصی رو داشته باشیم که ارزش خاصی رو خلق میکنن و روی سگمنت خاصی از مخاطبانشون متمرکز هستند...
o فرآیند تکاملی خلق پروداکت ها رو گفتیم.
o از اینکه 4p الان تو p-product جع شده
o پیچیدگی پروداکت ها و اینکه بتونن نیازهای سطح بالای ما رو برطرف کنند.
o وسیع تر شدن وسعت سلایق و علایق ما ادم ها
o یه پروداکت دیجیتال قراره یه value خاصی رو به یک segment خاصی ارائه بده. بیزنس هم به همین شکل است و یک value خاصی رو به یک segment خاصی ارائه میده و توی پروداکت های دیجیتال تکنولوژی اون نقش کلیدی رو داره و باعث میشه اون value، scale بشه و خیلی سریع تر و راحت تر به دست اون segment برسه.
فرآیند طراحی و توسعه محصول
اینکه ما الان چهجوری به فرآیند طراحی و توسعه محصول نگاه میکنیم؟ تا الآن باید بخشی از کتاب lean startup رو خونده باشیم...ما مکاتب استراتژی مختلفی داریم توی کتاب سافاری مینزبرگ یا جنگل استراتژی خیلی عمیق مکاتب استراتژی رو معرفی میکنه و ازش صحبت میکنه (خیلی کتاب تئوری ای هست)
به طورکلی توی تحلیل استراتژی در گذشته دو رویکرد رو داشتیم: 1- Positioning و 2- Resource-based
توی positioning که بهش market-based view هم میگیم، ما برای اینکه یک بیزنس رو راه بندازیم و یک پروداکت رو لانچ بکنیم به بازارش نگاه میکردیم، به رقبا خیلی نگاه میکردیم. یه مثال تقلیل یافته: فرض کنید علی یه آژانس تاکسی توی سعادت آباد داره و کارش هم خوب گرفته و کارش رو خوب توسعه داده. مریم خواهر علی وقتی میبینه کار علی توی سعادت آباد خیلی گرفته، میگه منم خوبه یه تاکسی سرویس تلفنی داشته باشم. میاد اینجوری تحلیل میکنه میگه وقتی این کار توی سعادت آباد گرفته پس من میرم توی شهرک غرب هم این کار رو میکنم. یعنی میاد یه سگمنت جغرافیایی نزدیک به اون رو هدف خودش قرار میده و اون بیزنس رو تکرار میکنه. یه جورایی میاد از اون داده ی گذشتهنگر استفاده میکنه برای ران کردن یک بیزنس. و میگه چون توی سعادت آباد الان یک تاکسی سرویس تلفنی هست من دیگه اونجا نمیتونم این کار رو انجام بدم و باید یک منطقهی جغرافیایی دیگهای رو انتخاب بکنم. این نگاه یک نگاه رقابت محور است و بر اساس بازار میاد تصمیم میگیره. و بر اساس market-based view و رقبایی که در بازار هست. (کلید واژه PESTEL رو میتونی سرچ بکنی و به دیتاهای خیلی عمیق تری برسی...)
توی همین فضای جابهجایی مسافر، فرض کنید که دوست علی توی سرویس مدارس داره کار میکنه، اون هم میخواد یه بیزنس توی این بخش راه بندازه.میاد چهجوری فکر میکنه؟ میگه من توی سگمنت سرویس مدارس خوبم، مدارس رو میشناسم و خیلی از تاکسی هایی رو میشناسم که میتونن توی این فضا کار کنند. برای همین میاد یه آژانس توی اون قسمت ایجاد میکنه و فقط به مدارس سرویس میده.چرا؟ چون میگه من توی این کار فقط خوبم. و شاید توی آژانس عمومی و جغرافیایی خیلی خوب نباشم. بنابراین یک نگاه منبع محور داره و اینکه چی دارم و روی چی میتونم تمرکز کنم و چی رو میتونم بهتر و خیلی قوی تر نسبت به بقیه ارائه بدم. و این مزیت رقابتی من بشه. و این میشه Resource-based view.
اما توی دنیای کنونی و دنیایی که کسب و کارها خیلی پیچیدهتر شدند یه فضای دیگه ای رو داریم. صحبتهای قبلی همه از تحلیل میومد، تحلیلهایی که خیلی گذشتهنگر هستند، اما من یه ایده دارم، من میخوام یه اپلیکیشنی ایجاد کنم که هرکی، هر زمان، توی هر منطقهای خواست به تاکسیها دسترسی پیدا کنه خیلی راحت این کار رو انجام بده. چهجوری تحلیل میکنید؟ چجوری میفهمیم این کار شدنی هست یا نیست؟ وقتی داریم به پروداکت های دیجیتال میرسیم، پروداکت هایی که توی scale زیاد قراره مطرح بشن و توی scale زیاد قراره جواب بدن، پروداکتهایی که از نوآوری صحبت میکنند، تحلیل های گذشته نگر خیلی به کار ما نمیادش. تحلیلهای گذشته نگر فقط داده به ما میدن. نوآوری و خلاقیت و ساختن یک محصول نوآور از فضای آینده میاد. بنابراین قراره آینده رو خلق کنند. به همین دلیل تحلیلهای ما معنایی نداره. تحلیل های ما هچ کارکردی برامون نداره و بر مبنای تحلیل ها نمیتونیم تصمیم بگیریم. تحلیل های ما نقطه ی ورودی فرضیه های ما هستند. فرضیههایی که قراره تست بشن و در تعامل با مخاطب کشف بشن و این کاربر هست که با توجه به علایق و سلیقههاش به ما میگه که فلان محصول، فلان پروداکت با فلان ارزش ها رو میخواد یا نمیخواد. توی دنیای پروداکت های دیجیتال ما از چنین فضایی صحبت میکنیم. تحلیل های ما هیچ اصالتی نداره و فقط فرضیههامون رو میسازه.
ساخت پروداکت های دیجیتال MBV نیست یعنی market-based view نیست اما MBV هم هست. هم چنین RBV نیست یعنی Resource-based view نیست اما RBV هم هست. در واقع ما توی پروداکت های دیجیتال CBV هستیم یعنی Customer-base view. اینکه customer دقیقاً چی رو میخواد و با کدوم ارتباط برقرار میکنه.چرا؟ چون محصولات، محصولات جدیدی هستند، نوآورند و قبلاً شبیهشون نبوده. این آدم ها هستند که میگن فلان محصول رو میخوان یا نمیخوان. پس پروداکت های دیجیتال خیلی پیچیده ترند. چون از یک فضای جدید صحبت میکنن. پروداکت ها با تحلیل ساخته نمیشن، با بیزنس پلن ساخته نمیشن، با داده های لزوماً گذشته نگر ساخته نمیشن، پروداکت ها با کشف کردن ساخته میشن.
ما توی پروداکتهای دیجیتال باید کشف کنیم، باید نیاز مخاطب ها رو کشف بکنیم و بفهمیم که دقیقاً چی میخوان. داده های گذشته فرضیه های ما رو میسازن، فرضیه ها با تعامل با آدم ها و فهمیدنشون تست میشن، اعتبارسنجی میشن و ما کشف میکنیم که دقیقاً چی میخوایم و اون پروداکت ها رو باید بسازیم.
ما فرضیه میسازیم، فرضیه یعنی یه گفته ای یا یک حرفی که ما درست و غلط بودنش رو نمیدونیم. برای همین باید بریم آزمایشش کنیم و اعتبارسنجیش کنیم. ما توی کسب و کارها فرض نمیکنیم، فرض با فرضیه فرق داره! فرض ما میایم یک متغیر یا یک المان یا یک عبارت رو ثابت در نظر میگیریم و تمام برنامه هامون رو بر مبنای اون فرض میچینیم. ما کسب و کارها رو بر مبنای فرض ها نمیچینیم، بر مبنای فرضیه هایی میچینیم که باید اعتبارسنجی بشن. در واقع ما باید مخاطب رو کشف بکنیم، نیازهاش رو کشف بکنیم، مسئله هاش رو کشف بکنیم و اون چیزی رو که نیاز داره بسازیم. خیلی وقت ها شاید این به ذهن شما خطور بکنه که ما برای پروداکت ها میریم از نمونه های خارجی و اونایی که قبلاً توی خارج جواب دادن استفاده میکنیم، اما لزوماً این هم جواب نمیده چون توی بسترهای مختلف نیازها و نوع افکارها و خواسته های آدم ها متفاوت است. بنابراین نیاز به Customer Discovery داریم. این نگاه که مشتری یا customer چی میخواد خیلی شاید یه جاهایی برامون کلیشه ای هم شده و زیاد ازش استفاده میکنیم ولی اصلاً کار راحتی نیست. هنری فورد میگفت اگه از ادم ها میپرسیدیم چی میخوان، میگفتن اسب های تندتر میخوان یا استیوجابز برای خیلی از کارهای خلاقانه اش به مردم گوش نمیکرد، اما واقعیتش اینه که اینا اشتباهه، اونا به مردم گوش میکردن، منتهی لایهی اول حرفاشون رو بهش دقت نمیکردن. هنری فورد میگه وقتی اونا میگفتن اسب هاب تندتر، به این معنا نیست که ما واقعاً باید اسب های تندتری داشته باشیم و پروداکت ما اون اسب تندتر باشه. اینجا اون تندتر بودن معناست، اون سریعتر بودن معناست و اونه که پروداکت ما رو قراره بسازه و برا همین رفت سراغ ماشین. برای همین فهم عمیق مشتری و کشف کردنش ظرافت های خاصی داره. در واقع کشف عمیق مشتری از دیتاهای سطحی و پرسشنامه به دست نمیاد، فهم عمیق مشتری از touch کردن عمیقش و touch کردن احساساتش و فهمیدن لحظاتش و زندگی کردن باهاش به دست میاد و اینجوری میتونیم نیاز کاربر رو بهتر کشف کنیم.
پس ما باید فرضیه بسازیم، این ادبیات ما مدیر محصول هاست. فرضیه ساختن و تست کردنش و فیدبک گرفتن از مشتری و یادگرفتن. یادگرفتن هم از اون کلیدواژههاست که خیلی باید روش تمرکز کنیم. در کنار فرضیهسازی، یادگرفتن از مشتری. یادگرفتنی که اتفاقاً خیلی سریع هست و زمان هم اینجا جزء متغیرهای خیلی مهم ماست. خیلی وقت ها ما میگیم برای یادگرفتن وقتمون رو تلف نمیکنیم و ما میدونیم مخاطب چی میخواد و اون محصول رو میریم میسازیم چون میخوایم سریع به بازار عرضه بکنیم و در رقابت با رقبا پیروز بشیم، اما ما محصولی رو میریم میسازیم که کسی اونو نمیخواد و کسی ازش استفاده نمیکنه. در واقع ما از رقبا عقب میمونیم چون دیرتر از اونها یاد گرفتیم. کلی وقت گذاشتیم و یک محصول رو ساختیم و تازه بعدش فهمیدیم که مشتری چی میخواد و چی نیاز داره. اما این یادگرفتن هر چقدر بتونه سریعتر اتفاق بیوفته، در واقع ما رو به محصول نهایی نزدیکتر میکنه، محصول نهایی که یک value خاص رو به یک customer خاص ارائه میده و product ما با market اش fit میشه. ازمون خواسته که کتاب lean startup رو بخونیم، وقتی خودمون میخونیم خیلی عمیقتر با این مدل ساده آشنا میشیم. و داستان الکتریس رو توی خلق یک پردوداکت دیجیتال میخونیم. میگه که ما یک ایده داریم، یک پروداکت میسازیم و از اون دیتا به دست میاریم. در واقع ما یک چیزی رو خلق میکنیم، میسازیم، اندازهگیری میکنیم و یادمیگیریم و وقتی یاد گرفتیم، دوباره ایدهامون رو اپتیمایز میکنیم و بهتر میکنیم، ایدهمون رو دوباره یه پروداکت ازش میسازیم و بعد دیتا بدست میاد. و این چرخه هی تکرار میکنیم و تکرار میکنیم تا بتونیم کاربرهامون رو و مشتریهامون رو خیلی عمیقتر و بهتر بشناسیم و کشف بکنیم.
ایدههایی که قراره یک پروداکت ساخته بشه ازشون و ما ازشون دیتا بدست بیاریم و دوباره کشف کنیم و یاد بگیریم و دوباره ایدهمون رو اپتیمایز بکنیم توی دو تا فضای Problem-Solution Fit و Product-Market Fit خیلی جایگاه بزرگی داره.
تو یک مدل خیلی ساده توی جزوه توی قسمت Product Discovery اینا از هم تفکیک شده خیلی دقیق نیست و میتونه بهتر بشه و توی قسمت product Discovery این فرآیند رو خیلی عمیق جلو میریم اما صرفاً برای اینکه یک چارچوب ذهنی برای شما شکل بگیره این مدل رو با شما شیر میکنیم. ما دو تا فضای خیلی جدی داریم یکی problem-solution fit و اون یکی product-market fit.
توی Problem-solution fit ما اول کشف میکنیم که مشتری دقیقاً چی میخواد و پرابلمش چیه؟ یه مثال ساده: بعضیها این رو به عنوان یک شایعه میبینن یا از این جنس پیامهای تلگرامی میبینن، اما واقعیتهایی پشتش هست...(مثالی برای فهم عمیق پرابلم) داستانی که ناسا قرار بوده برای داکیومننت کردن و ثبت دیتاهاش در فضا از خودکار استفاده کنه. ناسا میاد چندیدن میلیون دلار هزینه میکنه که توی فضا بدون جاذبهی زمین کار بکنه، اما روسها از مداد استفاده میکردند! این پروداکتها فقط توی تعریف مسئلهشون تفاوت داشتند. ناسا گفته بود من یک خودکاری میخوام که بدون جاذبه کار بکنه، و ناخودآگاه راهحلش فقط متمرکز بر خودکار بود ولی اگه بیایم مسئله رو اینجوری تعریف بکنیم: ما یک وسیلهای میخوایم که بتونیم داکیومنتسازی بکنیم، ممکنه به ایدههای خیلی متفاوتی فکر بکنیم. برای همین بودن در فضای مسئله و فضای راه حل خیلی مهمه. توی پروداکتهای دیجیتال خیلی تمرکز ما اینه که توی فضای مسئله بمونیم و این رو عمیقاً تمرین میکنیم که توی فضای مسئله موندن یعنی چی؟ چرا؟ چطوری؟ چرا باید چنین اتتفاقی بیوفته؟ توی دوره به طور عمیق درباره فضای مسئله صحبت میکنیم و تمرین انجام میدیم. اون نمودار و مدلی که براتون میفرستم یک چارچوب اولیهی ذهنی براتون ایجاد میکنه ولی فعلاً نمیخوایم خیلی عمیق واردش بشیم و در موردش توضیح بدیم.
در مورد فرآیند توسعهی محصول هم یک توضیح اولیه میدیم: ما اول Product Discovery داریم در واقع میخوایم بفهمیم که مخاطب چی میخواد، چه نیازی داره و چهجوری میخوایم اون رو برطرف بکنیم، بعد اون رو دیزاین میکنیم، بعد به مرحلهی تولید و قسمتهای ساختنش میرسیم. هر پروداکتی باید خوب مارکتینگ هم بشه که بتونه خودش رو به مخاطبها عرضه بکنه و آنالیز بکنه و از اون آنالیز دیتایی که به دست میاره دوباره خودش رو بهینه بکنه. توی تمام این فرآیندها، چرخهی lean به کرات تکرار میشه و ما به شدت داریم از اون استفاده میکنیم که بتونیم هی خودمون رو بهینه بکنیم. در واقع اون فرآیند تبدیل ایده به محصول و بعدش اینکه ما ازش دیتا به دست بیاریم که در واقع بتونیم یاد بگیریم رو بارها و بارها تکرار میکنیم. اما این فرآیند توسعهی محصول که انقدر سنگین است و پیچیده است و بخشهای مختلفی داره، نیاز هست یک نفر خیلی خوب بین اونها هارمونی ایجاد بکنه و بین اونها هماهنگی ایجاد بکنه که بتونه همهی بخشها رو هماهنگطور و یکپارچهطور ادامه بده. بنابراین جایگاه مدیرمحصول از همینجا تعریف میشه توی تمام بخشها از دیسکاوری، دیزاین، پروداکشن، مارکتینگ و آنالیز دیتا و توی تمام این بخشها نقش جدی داره. گذشته از اون، اون کاری که خیلی پیچیده است و خیلی سنگینه و ذینفعان خیلی زیادی داره، یه مدیر محصول باید توی سافت اسکیل هم خیلی خوب باشه که بتونه خوب کامیونیکیت بکنه، خوب اولویتبندی بکنه، حل مسئلهی خیلی خوبی داشته باشه و بتونه تصمیمات فوقالعاده خوبی رو بگیره. یک نکتهی دیگه رو هم توی این قسمت باید باید بدونید، قبل از اینکه وارد شغل مدیرمحصول بشم، اینکه دقیقاً کیه و چیکار میکنه، در مورد پروداکتها دوس دارم این نکته رو هم بگم؛
پروداکتها عموماً stage های مختلفی دارند: از مرحلهی problem-solution fit گرفته تا product-market fit تا product- channel fit و تا اینکه به مرحلهی growth و رشد برسه. در واقع پروداکتها 3 تا بخش اصلی دارند: اینکه توی مرحلهی startup اند، توی مرحلهی رشداند و توی مرحلهی بلوغاند. بسته به اینکه ما به عنوان مدیرمحصول توی کدوم stage این پروداکتها هستیم، role های مختلفی داریم، skillهای مختلفی نیازه و ما نیازه که فهم خوبی نسبت به اون پروداکت پیدا کنیم که بدونیم توی هر موقع، توی هر شرایط چه تصمیمی رو باید بگیریم. توی قسمت بعد در مورد مدیرمحصول و نقش مدیر محصولی خیلی جدیتر صحبت میکنیم.
جمعبندی:
4 تا بخش مقدمه و اولیه رو گفتیم:
· اینکه پروداکتها چهجوری تکامل پیدا کردند.
· اینکه 4p الان چهجوری روی P-Product متمرکز تره.
· اینکه سطح نیازهای ما الآن خیلی سطح بالاتری داره و پروداکتها خیلی پیچیدهتر شدند. و همچنین سلایق و علایق ما وسعتش خیلی زیاده و فقط متمرکز روی یک حوزه نیست.
· توی قسمت بعد، گفتیم که پروداکت دیجیتال لزوماً اون تکنولوژی نیست، تکنولوژی یک ابزاره و value ای که دیزاین شده قراره به یک سگمنت خاص ارائه بده.
· توی قسمت market-based view و resource-based view ما با CBV یا customer-based view آشنا شدیم و یادگرفتیم که تحلیلهای گذشتهنگر، مبنای فرضیههای ما هستند، نه مبنای تصمیماتمون، ما یک فرضیه میدیم، اون رو تست میکنیم، فیدبک میگیریم و یاد میگیریم. و نکتهی مهم اینه که خیلی سریع باید یاد بگیریم و سریع دلیور بکنیم.
· توی قسمت Lean با این مدل آشنا شدیم که ما یک ایده داریم، یک پروداکتی میسازیم و از اون داده به دست میاریم. در واقع ما با ساختن و اندازهگیری کردن و یادگرفتن این چرخه رو هی تکرار میکنیم که بتونیم پروداکتهایی رو بسازیم که کاربرها به اون نیاز دارند و اون رو میخوان و حاضرند براش پول پرداخت بکنند. در واقع باید کشف محصول عمیق رو داشته باشیم.
· یه مدل دیگه هم براتون توی product discovery گفتم، اینکه ما دو تا مرحلهی خیلی جدی داریم، یکی problem- solution fit و product-market fit که توی هر کدوم از اینها چرخهی lean خیلی عمیق تکرار میشه و بهش نیاز داریم که توی قسمت product discovery خیلی عمیقتر به این میپردازیم.
· توی product life cycle چرخهی عمر یک محصول رو یاد گرفتیم، اینکه 3 تا بخش اصلی داره، بخش استارت اپ داره، بخش growth داره و بخش بلوغ که وقتی یک کمپانی هست رو شامل میشه.
· توی فرآیند طراحی و توسعهی محصول یک سری مراحل رو گفتیم: product discovery، product design، production، product marketing، product analysis، نقش مدیرمحصول کسیه که بین این بخشها هارمونی و هماهنگی رو ایجاد میکنه، بنابراین باید توی سافت اسکیلها خیلی خوب باشه. توی کامیونیکیشن، حل مسئله، الویت بندی و تصمیم گیری.
منبع: دوره ی مدیریت محصول بوژان